روبان سفید

نشانه ای برای مخالفت با خشونت علیه زنان

من اینجا، من اونجا!

دوستان نازنینم خواهش می کنم لطف کنین به این آدرس سربزنین و نظرتون رو بگین. اگر به نظرتون خوب بود که منتقل بشیم اون وری. اگر خوب نبود فکر یک سرویس دیگه باشم.

http://robanesefid.blogspot.com

با تشکر

ارادتمند همیشگی شما - رویا


نخیر! نشد که بشه! فلذا رفتیم پرشین بلاگ! اینجانب رو در پرشین بلاگ اینجا بیابید بی زحمت!

http://whiteribbon.persianblog.ir


+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 9:4  توسط رویا  | 

خدایا کاترین رو حفظ کن

چهارستون تنم داره می لرزه. پلیس یک ثانیه دیرتر رسیده بود شاید کاترین رو برای همیشه از دست می دادم. خدایا شکرت. هزارمرتبه شکرت.

از کاترین قبلن توی یک پست نظرسنجی نوشتم. از رابطه خشونت باری که درگیرشه و وابستگی عاطفی که به همسرش داره. باورم نمی شه این مرد، این انسان، این موجود، بخواد با نقشه قبلی این زن نازنین رو از بین ببره... اونم به خاطر یکی از قماش خودش...

وضعیت الآن تحت کنترله. کاترین مرخص شده و توی خونه استراحت می کنه. اون جناب هم از بازداشت موقت اومده بیرون. تا روز دادگاه اگر تا شعاع یک کیلومتری کاترین پیداش بشه، باهاش تماس بگیره یا حتا بهش اس ام اس بزنه معنیش اینه که بدون حکم قاضی می افته زندان. البته نه که فکرکنین ترسیده؛ بعد از بازداشت یک بار اومده بود در خونه رو بشکنه و بیاد تو که بازهم پلیس رسید.

همه اینا به جای خود، ولی کی از دل کاترین خبر داره؟؟؟؟؟؟

جلوی ما که نقاب آهنی زده و می گه دیگه برام مهم نیست. می گه می خوام از خودم مراقبت کنم. می گه دیگه تموم شد، اون کاترین مرد. تشویقش می کنیم که آفرین راه درست همینه. اما می دونیم که راست نمی گه. می دونیم این دل شکسته رو هیچ رقمه نمی شه ترمیم کرد.

دوستان خوبم، بعد از لیزا، کاترین تنها دوستیه که منو از نزدیک می شناسه و آدرس اینجا رو داره. البته فارسی نمی تونه بخونه ولی همیشه با شوروشوق راجع به روبان سفید ازم می پرسه. کاترین هم مثل اکثریت آدمهای دنیا، به روز رخت بربستن خشونت از زندگی انسانی امید داره. کاترینی که داغ مادر دیده، برادر جوونش رو توی یک جنگ نژادپرستانه کثیف از دست داده، و هزاران کیلومتر دورتر از پدروخواهرش، توی یه کشور غریب به پشتوانه عشق و اعتماد به مردی زندگی می کنه که... من تا نهایت براش نگرانم. نه تنها برای سلامت قلب مهربون و شکسته اش، بلکه می ترسم این هیولا دوباره برگرده. می ترسم این بار طوری برگرده که پلیس قادر به کنترلش نباشه. خدایا! این زن نازنین و تنها و بی پناه رو به خودت می سپرم، خدایا کمکش کن کمکش کن...

ازتون یه تقاضایی دارم. می دونم ممکنه به نظر احمقانه بیاد. ولی دوست من درحال حاضر تو شرایط روحی خیلی بدیه. تنهایی و غم غربت و دوری از عزیزانش هم که مزید بر تمام علتهاست. احساس می کنه به گوشه ای از دنیا پرتاب شده و هیچ کس از حالش خبر نداره و براش مهم نیست. مرتب از ما تشکر می کنه و ابراز شرمندگی؛ انگار نه انگار که دوست ماست و دوستش داریم و دلمون می خواد کنارش باشیم. این حس بدبختانه شاید برای خیلی از ما آشنا باشه. می خوام از شما دوستهای مهربون تقاضا کنم براش دعا کنین. برای یک زن که ندیدینش، نمی شناسینش، زبون شما رو نمی دونه ولی می دونم همه اینها از وسعت دل دریایی و همدردی انسان دوستانه شما چیزی کم نمی کنه. می خوام تقاضا کنم اگر ممکنه تو نظرخواهی این نوشته، براش یه چیزی بنویسین. اگر دوست دارین به انگلیسی بنویسین که خودش بتونه بخونه، نوشته های فارسی رو هم براش ترجمه می کنم. کاترین به آینده ایران بی خشونت ایمان داره و این مدت برای انسانهایی که تنها تصورش ازشون یک نقشه جغرافیایی و نفت و چندتا تصویر تلویزیونی و یک دوست موسیاه نصفه نیمه بود خیلی دعا می کرد. دلم می خواد بدونه که این انسانهای شریف هم باهاش همدرد و همدل هستن. حتا اگر هیچ وقت همدیگر رو ندیده باشن. حتا اگر زبان هم رو ندونن؛ همدلی از همزبانی بهتر است...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 16:51  توسط رویا  | 

یک شب سگی در غربت

می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت
با تو می شد که صِدام صحنه ها رو پرکنه
تا قیامت اسم ما قصه ها رو پرکنه
اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی
کوروکر، بازیچه باد، مثل یک بادبادکی
دل سپردم به عروسک، منو گم کرد تو خودم
تو رو خیلی دیر شناختم؛ وقتی که تموم شدم

نه یه دست رفیق دستهام، نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردهام خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی ها، تو رو از دور می دیدم
تا رسیدم به تو افسوس، به تباهی رسیدم
شهر بی عابر و خالی، شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود
مگه می شه از عروسک، شعر عاشقونه ساخت
عاشق چیزی که نیست شد، روی دریا خونه ساخت؟!

خسته ام. خسته ام کردی رضا. خودت هم که نباشی، فکروخیالت.

یاد کتاب به کودکی که هرگز زاده نشد افتادم مال اوریانا فالاچی. وقتی پدر بچه بعد از پیشنهاد سقط جنین و گم و گور شدن موقت، براش یه دسته گل می یاره به خیال این که باهم بچه رو نگه دارن؛ فالاچی ازش می خواد دسته گلش رو برداره و از خونه بره بیرون. می گه اگر از اول باهامون بودی، وجودت برای ما مفید و حتا ضروری بود. ولی حالا من و این بچه تو تنهاییمون با هم به تعادلی رسیدیم که حضور تو بهمش می زنه. برو بیرون!

چه می دونم. بلکه من هم تو تنهایی با غمهام به تعادل رسیدم. غم رو مثل یه بچه تو دلم نگه داشتم و پرورش دادم. غمی که بزرگترین علت وجودش تویی! حالا هی مهربون بشو و با لبخندهای زورکی سعی کن ادای همسرها رو دربیاری. حضورت غمی رو تسکین نمی ده؛ فقط موازنه و تعادل من با تنهایی بی نهایتم رو بهم می زنه.

آدم مزخرفی شدم می دونم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 14:22  توسط رویا  | 

نظرخواهی

دوستان این سرویس بلاگفا بدجوری روی اعصاب سمپاتیک من ویولن می زنه! نظرتون چیه این وبلاگ و آرشیوش رو منتقل کنم به پرشین بلاگ؟

به بلاگ اسپات هم فکر کردم ولی ترجیح می دم روی یک سرور داخل ایران و با رعایت مقررات داخلی اونجا وبلاگ داشته باشم به منظور پرهیز از مواجهه با حضرت فیل!

نظرتون چیه؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 5:15  توسط رویا  | 

پنج تکه فیلمنامه

یکی از فیلمهایی که از بچگی تا حالا دوستش داشتم و دارم و هیچ وقت برام کهنه نمی شه فیلم اسپارتاکوس هست. اسپارتاکوس، رهبر برده ها و به ویژه گلادیاتورهایی که علیه سلطه رم قیام می کنن و درنهایت درجنگ با کراسوس، سرداردیکتاتورمنش، شکست می خورن. (تاریخ صحت چنین قیامی رو تایید می کنه - چند سال بعد کراسوس در نبرد با سورنا، سردار ایرانی، شکست می خوره و سر بریده اش هدیه به اٌرٌد پادشاه اشکانی می شه)

تکه اول - قصر کراسوس، کنار یک پنجره مشرف به شهر رم - کراسوس و آنتونیوس برده جوان و مستخدم مخصوص کراسوس
کراسوس: آنتونیوس نگاه کن! رودخانه رو می بینی؟ اونجا جاییه که باید بهش توجه داشته باشی. آنتونیوس! اونجا رٌمه: قدرت، عظمت، ترس و وحشت! در اونجا قدرتی پنهانه که مثل یک مجسمه بزرگ به تمام دنیا احاطه داره. از هر نیرویی قوی تره. هیچ قدرتی نمی تونه باهاش مقابله کنه. این یک حقیقته. حقیقت محض... تنها یک راه هست که می شه با رم کنار اومد آنتونیوس! اونم اینه که بهش خدمت کنی! باید در مقابلش به خاک بیفتی! باید چون خدایان به او سجده کنی! باید دوستش داشته باشی! تنها راهش همینه آنتونیوس!

تکه دوم - خیمه اسپارتاکوس قبل از حمله پادگان رم - اسپارتاکوس و نماینده دزدان دریایی که قراره به برده ها کمک کنه
نماینده: می تونم از شما سئوالی بپرسم ژنرال؟ قطعن شما می دونین که شکست می خورین! احتمال پیروزی خیلی کمه چون الآن شش گردان از قوای رم در نزدیکی شما هستن. چطور باهاشون روبرو می شین؟... می دونین که باید شکست بخورین؟!
اسپارتاکوس: هوم! ممکنه! هرکس وقت مردن، چیزی از دست می ده. یک برده و یک فرد آزاد دو چیز مختلف رو از دست می دن!... به همین دلیل ما پیروز می شیم!

تکه سوم - خیمه کراسوس قبل از آخرین نبرد - کراسوس و فرماندهان جنگ
یکی از فرمانده ها: قربان ما سوگند می خوریم که برای شما پیروزی افتخارآمیزی کسب کنیم.
همه فرمانده ها باهم: سوگند می خوریم!
کراسوس (با فریاد): ما اینجا دنبال افتخار نیامدیم! دنبال اسپارتاکوس آمدیم! آقایان من اینو جدن می گم! این نبرد تنها به خاطر از بین بردن اسپارتاکوس نیست. برای از بین بردن افسانه اسپارتاکوسه!

تکه چهارم - اسپارتاکوس و آنتونیوس بعد از نبرد در غل و زنجیر، تنها اسیرانی که تا اون لحظه زنده موندن (باقی اسرا رو کراسوس به صلیب کشیده)
آنتونیوس: همه چیز تموم شد! یعنی ممکن بود ما پیروز بشیم؟
اسپارتاکوس: تا پیروزی رو چطور تفسیر کنی! حقیقتش رو بخوای، ما شکست نخوردیم! رٌمی که طاقت فریادی رو نداشت... فردا جواب فریادها رو چطور می ده؟!

تکه پنجم - کراسوس و سزار سوار بر اسب - بعد از مرگ آنتونیوس و صدور فرمان به صلیب کشیدن اسپارتاکوس
سزار (دراون تاریخ جوان و بی تجربه است و هنوز به امپراطوری رم نرسیده): ازش {از اسپارتاکوس} می ترسیدی کراسوس؟
کراسوس: وقتی باهاش می جنگیدم نه. می دونستم که شکست می خوره. ولی حالا از اون می ترسم! بیشتر از اونچه که از تو می ترسم!
سزار (با ناباوری): از من؟!
کراسوس: بله سزار! از تو!

پی نوشت: دو ماهه می خوام مطلبی با عنوان کودکان و خشونت خانگی بنویسم و نمی تونم! یعنی نمی شه! می دونم دیریازود باید برگردم سر اصل مطلبی که به خاطرش این وبلاگ رو درست کردم! اما چه کنم که نمی یاد فعلن! اگر عمری باقی بود و از تیررس فیل بزرگ هم درامان موندم می نویسم ان شاءالله. پراکنده گوییهای این چندوقته منو به بزرگی خودتون ببیخشین. گیرم از منسجم گوییهای قبل ترهام هم خیری به کسی نمی رسید! هرچه هست لطف خوانندگان اینجاست که امیدوارم قصورها و کمبودها رو ببخشن.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 6:18  توسط رویا  | 

هوم!

ظلم ظالم، جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا، ای فلک، ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن

من خیابان آزادی تهران را زندگی کرده ام. من جای جای این شهر را عاشقی کرده ام. همه عاشقانه هایم را به خون کشیدید. ظاهر پیروزی امروز، باطن آغاز پایان شماست. به حق معصومیت عاشقان افتاده برخاک، شهد خونینش حرامتان بشود حرامیها!

تاریخ در قضاوت به بی رحمی همانهایی ست که نام خود را بر ورق پاره هایش با مرکب خون مظلوم می نویسند. گرچه به قول هگل، بزرگترین درسی که از تاریخ می توان گرفت آن است که هیچ کس هرگز از تاریخ درس نیاموخته است!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:33  توسط رویا  | 

سور عزای ما

اهریمن، همه آن عواملی ست که انسان را علیه انسان برمی انگیزد.
اینیاتسیلو سیلونه

دایی نازنینم که رفت تا یک هفته گریه نکردم. بهتم زده بود که آخه چطور ممکنه کسی که عصر دیروز باهاش صحبت کردم و صبح امروز برای یه چکاپ کوچولو رفته بیمارستان، همونجا ایست قلبی کرده باشه و تمام. وقتی بعد از یک هفته بغضم ترکید دیگه علاجی براش نبود.

تو این سالهای غربت نشینی خبر بد زیاد شنیدم. یادمه یه شب تو مالزی روی اون کاناپه کذایی نشسته بودم و فکر نمی کردم چرا چندروزه رضا همه اش بهم زل می زنه. بهم گفت بیا بگردیم چندتا دانشگاه پیدا کنیم مدارکمون رو براشون بفرستیم. گفتم باشه. درحال گشتن روی اینترنت بودم که به آرومی بهم گفت: می گم رویا. چطوره زنگ بزنیم ایران حال عموت اینا رو بپرسیم. گفتم واسه چی؟ گفت خب من از مادرم شنیدم عابد (پسرعموی ۲۱ ساله من) تصادف کرده. گفتم حالش چطوره خبر داری؟ رضا گفت هوم! گویا بیمارستانه هنوز. گفتم خب خوب می شه حتمن جوونه قویه. عابد همبازی شیطون بچگی من بود. از بس با هم از دیوار راست بالا رفته بودیم، حالا که برای خودش مردی شده بود و منم خیرسرم دخترعموبزرگه شده بودم بازهم سربه سرش می ذاشتم. طفلک چقدر هم محجوب بود و معذب می شد. تو مهمونیها می دیدمش بهش می گفتم سابولیک جوان جویای نام! می گفت سلام عرض کردم رویاخانم حال شما؟! دیدم رضا من من کرد ولی اصلن فکرش رو هم نمی کردم. رضا گفت آخه می دونی دکترها ازش قطع امید کردن. گفتم نه بابا، عابد هیچیش نمی شه... رضا تو چی داری می گی؟؟؟؟ رضا سرش رو انداخت پایین و گفت رویا عابد ضربه مغزی شده. یعنی شده بود. راستش کسی جرات نکرده به تو بگه گذاشتن به عهده من! ببین! مراسمش هفته پیش بود ولی ما دیگه باید زنگ بزنیم به عموت اینا...

باورتون می شه؟ بازم نفهمیدم رضا چی می گه! فقط به صفحه مونیتور زل زدم و گفتم آخ بیچاره زن عمو! خب بیا واسه این دانشگاه هم فرم پر کنیم! طفلک رضا یه جورایی خوشحال شده بود که من با جریان با آرامش و خونسردی برخورد کردم. تا دو و سه نصف شب دنبال دانشگاه گشتیم و فرم پر کردیم. وسط پر کردن یکی از فرمها بود که یک دفعه برگشتم سر رضا داد زدم تو چی گفتی راجع به پسرعموی من؟!!!! رضا خیلی شوخی زشتی کردی! شوخی کردی دیگه، مگه نه؟ رضا که ساکت موند کم کم کلمات برام معنا شدن. نفسم به شماره افتاد، دنیا جلوی چشمهام سیاه شد و بغضم ترکید.

یک هفته بیشتره که همه اینجا میخکوبیم جلوی کامپیوتر. شاید اینترنت و اخبار از پاره های تنمون که ایران جا گذاشتیم نشونی بیارن. یک هفته است هرروز تو مرکز شهر تجمع داریم و به فارسی و انگلیسی فریاد می کشیم فکر کنم مغازه دارهای اون اطراف فارسی یاد گرفته باشن دیگه. یک هفته است خودمون رو به درودیوار می کوبیم و آرزو می کنیم اونجا بودیم - انگار وقتی خودت تو آتش باشی تحملش ساده تره تا بیرون باشی و عزیزانت رو تو آتش ببینی - نمی دونم شاید اگر بودیم هم آرزو می کردیم می تونستیم بیایم بیرون. دیروز این بغض سنگین سرباز کرد و بنداومدنی نیست. هرکس رو می بینم حال و روزش همینه.

دیروز یکی از ساکنین اینجا که با من و رضا آشنایی داشت مهمونی گرفته بود برای مادرش که از ایران اومدن. سه چهار خانواده رو دعوت کرده بود. به احترام مادرش رفتیم گرچه هیچ کس اعصاب مهمونی نداشت. صاحبخونه که در قید و بند ماجراهای ایران نبود، براش اهمیتی نداشت ماجرا. اما مدعوینی که ما باشیم، همه با لباسهای سیاه و اعصابهای داغون، هرکی یه گوشه نشسته بود و به زور اشکهاش رو کنترل می کرد، حتا دل و دماغ بحث و تحلیل س.یاسی که اینجور وقتها باب می شه هم نبود. دخترکوچولوی یک ساله یکی از مهمونها واسه خودش نی نای نای می خوند و دستهاشو تکون می داد. صاحبخونه گفت بذارین یه آهنگ بذارم این کوچولو نی نای کنه، پدربچه بهش توپید که الآن جوونهای مردم زیر گلوله هزار تیکه می شن، چی چیو بچه من نی نای کنه! 

پرگل جانم حجم کابوس عظیمی که به زندگی تو و خانواده نازنینت مستولی شده، تصور کردنی نیست. تا قبل از این هفته سیاه، سنگین ترین داغ زندگی من، داغ عابد بود. با ازدست دادن خیلی عزیزانم تو زندگی کنار اومدم و با ازدست دادن عابد نه. اما این هفته ای که گذشت، منی رو که از کانون مصیبت هزاران کیلومتر فاصله دارم، آنچنان داغی به دلم گذاشت که با غم عابد قیاسی نیست. پرگلی... وقتی نوشته آخرت رو خوندم امیدوار شدم. امیدوار هستم مثل تو. و مثل تو سوگوار اون جوون دسته گل نازنین که حتمن عزیزانی داره چشم به راهش. دوست نازنین و نادیده ام، از این راه دور، یک لحظه از فکرت غافل نیستم. به انتظار خبری خوشحال کننده می نشینم و برای تو و خانواده محترمت دعا می کنم. تو این دنیای وحشی سیاه که سبعانیت سراسرش رو گرفته، ما آدمهای ساده، جز دستهای خالی، دلهای پر و خدای بالای سرمون چی داریم...

مرگ، مرگ... مرگ بر مرگ! واقعن کدوم ابلیس پیروزمستی سور عزای ما رو به سفره نشسته؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:31  توسط رویا  | 

فریاد فریاد از دست تو جلاد

فکر می کردیم اگر توی این شهر کوچک و ساکت و سبز بتونیم ۲۰ تا ایرانی رو دور هم جمع کنیم کار موثری کردیم. اینقدری که چهارتا پلاکارد دست بگیریم و برای رهگذرهای کنجکاو موضوع رو شرح بدیم. اینقدری که برای این مردم همیشه خوشحال و همیشه پلاس تو عرق فروشیها، یک ذره حساسیت ایجاد کنیم روی رفتار دولتشون که پس فردا قراردادها و زدوبندهای زیرمیزیشون رو با خون مردم ایران امضا نکنن.

نزدیک ۲۰۰ ایرانی جمع شدن. محلی که شهرداری برای تجمع بهمون مجوز داده بود برای اون جمعیت کافی نبود. مردم با کنجکاوی نگاهمون می کردن اما خالی الذهن نبودن: ایران همه جای دنیا سرخط خبرهاست. ایرانیها با همه جور گرایشات س.یاسی اومده بودن اما فریاد یکی بود: به خشونت دولتی علیه مردم بی دفاع خاتمه بدید!

فریاد زدیم که دریک انتخابات قانونی شرکت کردیم. کجای تاریخ دنیا، پیروزی دموکراتیک قاطع اکثریت با گاز اشک آور و باتوم و نیروهای شبه نظامی جشن گرفته شده؟! فریاد زدیم از دانشجویی که توی شهرغریب تو خوابگاه دانشگاه زندگی می کنه، بی پناه تر و بی دفاع تر هست که بهش حمله کنید؟! فریاد زدیم گناه انسانهایی که خونشون سنگفرش خیابان شد چی بود؟ شرکت در انتخابات رسمی و قانونی مملکت؟!!! آی آی آی! دیرزمانی بود که رسم پیروزی، جوانمردی بود و صداقت. رستم دستان هم، اون روز که سهراب رو با خدعه و فریب به زمین انداخت از پهلوانی افتاد. امروز که پیروزی بوی باروت و خون می ده و دروغ با پوزخندهای تهوع آور و عربده های هل من مبارزطلب جشن گرفته می شه...

تمام مدت یه دونه پلیس هم نبود. گفتن با شهرداری هماهنگ کردین نیازی به پلیس نیست. سعی کردیم به هرچی شهرداری گفته بود عمل کنیم. خیابون رو بند نیاریم، راه عبور رهگذرها رو باز بذاریم، از محلی که تعیین شده فراتر نریم. تجمع رو سرساعت مقرر تموم کردیم. غروب دلگیری بود و بارون دلگیرکننده تری می بارید. زیربارون موندیم. با چشمهای قرمز و بیخوابی کشیده، پلاکاردها تو دستمون، پرچمهای خیس روی شونه هامون، دلهای شکسته و ذهنهای مغشوش و نگران...

ببخشید که این چندوقته پیدام نیست. می دونم هیچ کس دل و دماغ درست حسابی نداره. نمی تونم از خشونت خانگی بگم وقتی وحشیانه ترین شکل خشونت نظامی خیابانها و حتا بعضی خونه های کشورم رو فرا گرفته. نمی تونم حرف بزنم. فقط برام فریاد مونده.

وقتی این وبلاگ رو درست کردم می خواستم کاملن از مسایل س.یاسی دور نگهش دارم. نمی خواستم به هیچ قیمتی فیلتر بشه. گرچه حالا که فکرشو می کنم می بینم پیمان شکنی نکردم: از س.یاست نمی گیم. اینجا حرف از این کاندید و اون رقابت نیست. حرف از پیمان شکنی است و دروغ. حرف، بازهم در تقبیح خشونت است. در تقبیح عریان ترین شکل خشونت: اسلحه به روی مردم بی دفاع.


 پی نوشت: دوستان نازنینم. کاری که ما خارج از ایران انجام می دیم درمقابل اونچه شما در داخل ایران تحمل می کنین هیچ به حساب می یاد. می دونم که دسترسی به اطلاعات آزاد برای خیلیهاتون مشکله اما اگر این می تونه یک سرسوزن دلهای نازنین شکسته تون رو تسکین بده، می گم: ایرانیها سراسر دنیا کنار شما هستن. در تمام دنیا، شهرهای بزرگ تا روستاهای کوچک، روزانه شاهد راهپیمایی ایرانیهاست. ما یک بار دیگه دور هم فارغ از هرنوع گرایش و مذهب و عقیده جمع شدیم که راستی و انسانیت رو فریاد بزنیم. فریاد می زنیم که مردم دنیا بی تفاوت نگذرن. فریاد می زنیم که این بنزینی که با بی خیالی تمام به باک ماشینهاتون می ریزین آغشته به خون مردم ایرانه. اجازه ندید حقوق ملت ایران قربانی زدوبندهای پشت پرده سردمدارانتون بشه. فریاد می زنیم که ای دنیا! وقتش رسیده که بفهمید دهکده جهانی جای معامله با دیکتاتور برسر حقوق بشر نیست! حتا اگر به سرنوشت مردم ایران علاقه مند نیستید، در دهکده جهانی همه بر یک قایق نشستیم! اگر سوراخ بشه همه غرق خواهیم شد!

ایران سرخط خبرهاست. مردم دنیا به آنچه بر سر ملت ما اومده حساسن و با نگرانی وقایع رو دنبال می کنن. تظاهرات ما ایرانیان خارج از کشور با تظاهرات هموطنانمون ادامه خواهد داشت. مراسم سوگواری و شام غریبان برای شهیدانمون رو در چهارگوشه دنیا برگزار می کنیم. سیاه می پوشیم و با شمعهای روشن در دست، خرمای ایرانی خیرات می کنیم.

ما باهم هستیم و مردم دنیا با ما هستن. و مفاهیمی مثل صداقت، انسانیت و عدالت هنوز ارزششون رو به پول و قدرت و اسلحه نفروختن. باور کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 2:25  توسط رویا  | 

روبان سیاه

مرگ آن لاله سرخ
کفن خنده به روی لب بود
گرد آن آینه ها
شبح فاجعه ای در شب بود
مردن شاپرکها
کشتن قاصدکها
خبر از شومی کاری می داد
نفس اش ناله غم سر می داد
آشیان رو به خرابی میرفت
تن پوسیده گواهی میداد

او به این حرف نمی اندیشید
که کفن باید برد و نفس باید داد
و به جای همه بودنها همه دیدنها
لحظه ها مانده به یاد
شکوه اندیشه مردن در اوست
همه هستی او رفته به باد
مردن شاپرکها
کشتن قاصدکها


او سراسیمه بدنبال تلافی میرفت
به دلش زخم قدمهای تجاوز مانده
او نداند که پی مردن خود
می کشد هر چه اصالت باقیست
مردن شاپرکها
کشتن قاصدکها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:26  توسط رویا  | 

ترس از تغییر و غلبه برآن ۲

خب. تو نوشته قبل گفتیم تغییر وحشتناک و استرس زاست مگر این که وجه بدست آوردن به وجه از دست دادن غلبه کنه. و گفتیم که ترک رابطه خشونت بار ممکن نیست مگه این که بتونیم تصور روشن و دقیقی از اونچه بعد از ترک در انتظارمونه بدست بیاریم و برای این کار لازمه اول دیواری رو که دورما توی این رابطه کشیده شده و مانع دیدن دنیای بیرون می شه بشناسیم. به عنوان تمرین عملی دقیقن همین کار رو می کنیم: تصویر دیوار رو می کشیم! (بازهم تاکید می کنم: به شرطی که دروهله اول تصمیم گرفته باشیم از رابطه بیایم بیرون)

برای شروع این تمرین سعی کنین روزی رو انتخاب کنین که تو دوره آرامش باشه. تو بحرانهای شدید و حالتهای وخیم روحی این کار رو نکنین چون اعصاب خراب و استرس زیاد نمی ذارن دیوار رو درست ببینین. یک کاغذ بردارین و به سه ستون تقسیمش کنین. تو ستون اول به صورت فهرست وار هرچه رو که فکر می کنین با ترک رابطه از دست می دین بنویسین. سعی کنین تو فهرستتون از کلی گویی پرهیز کنین و از دست دادنیهای بزرگ رو به جزئیات قابل تفکیک بشکنین. درضمن سعی کنین با خودتون روراست باشین. فکر نکنین خیلی احمقانه است اگر فرضن بنویسم «یه مرد خوش تیپ» جزو ازدست دادنیهاست. اگر بخواین جدا بشین تمام این نکات ساده و به نظر بی اهمیت، بزرگ می شن و استرس زا. هرچی به ذهنتون می یاد بنویسین. اگر احساس می کنین مسایل دیگه ای هم هست ولی الآن حضور ذهن ندارین مهم نیست. فهرست رو گوشه ای بذارین و هروقت نکته ای رو به خاطر آوردین بهش اضافه کنین. درضمن لزومی نداره که فهرست برحسب الویتها باشه. به عنوان مثال این یه گوشه از فهرست من بود:

از دست دادن (تغییر):
۱. حمایت مالی
۲. یک همخونه تو مملکت غریب
۳. کسی که ازش مراقبت کنم و به فکرش باشم
۴. خونه ای که براش زحمت کشیدم و بهش عادت دارم
۵. هویتم تو جامعه به عنوان یک زن شوهردار
....

وقتی این فهرست رو تکمیل کردین، بالای ستون سوم بنویسین: موقعیت جدید. (ستون وسط رو خالی بذارین) هر ازدست دادنی، موقعیت جدید بدست آوردنی به همراه می یاره. درمقابل هر آیتم توی از دست دادنیها، موقعیت جدیدش رو بنویسین. به شدنی یا نشدنی بودنش، احتمالش و اینها کار نداشته باشین. فقط بنویسین که چی می تونه جای خالی اون از دست دادنی رو پرکنه. حکایت دریا و دوغ رو شنیدین؟ یه بنده خدایی نشسته بود و ماست می ریخت تو دریا. بهش گفتن چی کار می کنی گفت دارم دوغ درست می کنم. گفتن این طوری که دوغ درست نمی شه، گفت می دونم اما فکرشو کردی اگه بشه چقدر دوغ می شه؟! شما هم تو نوشتن موقعیتهای جدید به دریای دوغ فکر کنین! به عنوان مثال:

از دست دادن (تغییر)                                            بدست آوردن (موقعیت جدید)
۱. حمایت مالی                                                   اضافه کردن به درآمد خودم
۲. یک همخونه تو مملکت غریب                                   یک همخونه جدید
۳. کسی که ازش مراقبت کنم و به فکرش باشم                  افراد دیگه ای که به فکرشون باشم، دوستها، خانواده
۴. خونه ای که براش زحمت کشیدم و بهش عادت دارم          یک خونه نو با محیط شادتر
۵. هویتم تو جامعه به عنوان یک زن شوهردار                    تعریف یک هویت جدید
....

می دونم بسیاری از اونچه که تو ستون موقعیت جدید می نویسین به نظر غیرممکن می یاد. اما درواقع، این ستون همون دنیای بیرونه که فکر می کنیم سرد و توفانی و وحشتناکه. اونچه در ذهن ما به عنوان موقعیت جدید نقش می بنده تو دنیای خارج از این اتاقک وجود داره. اگر به نظر غیرممکن و دست نیافتنی می یاد، به خاطر دیواریه که بین ما و اون موقعیت وجود داره. درمرحله بعدی این تمرین ضخامت دیوار رو برآورد می کنیم! هرچه موقعیت جدید دست نیافتنی تر باشه دیوار بین ستون اول و ستون سوم ضخیم تره. تو ستون وسط برای هر آیتم دیواری رو که بینشون وجود داره بکشین. خب من اینجا دیوار نمی تونم بکشم ضخامت دیوار رو توی این مثال با | نشون می دم.

از دست دادن (تغییر)                                               بدست آوردن (موقعیت جدید)
۱. حمایت مالی                                    |                 اضافه کردن به درآمد خودم
۲. یک همخونه تو مملکت غریب               |||||||||             یک همخونه جدید
۳. کسی که ازش مراقبت کنم و به فکرش باشم   ||                 افراد دیگه ای که به فکرشون باشم، دوستها، خانواده
۴. خونه ای که براش زحمت کشیدم             ||||                یک خونه نو با محیط شادتر
۵. هویتم تو جامعه به عنوان یک زن شوهردار||||||||||||          تعریف یک هویت جدید

اولین نتیجه ای که می شه از این تمرین گرفت اینه که دیوار یک پارچه نیست. یک جاهایی نازکه، یک جاهایی بلوک لق داره، یک جاهایی اصلن دیوار نیست درحد چندتا نرده است! اگر احساس تنهایی و ترس می کنین، از بلوکهای لق و نرده ها شروع کنین و برشون دارین! مثلن آیتم اول این مثال برای من ساده ترین بود. به راهکارهایی فکر کنین که موقعیت جدید رو عملی کنن یا باعث بشن نزدیک تر بشین. طوری که هیچ دیواری اون وسط نمونه. اما این تنها نتیجه تمرین نیست.

اگر سعی کنین از بیرون به فهرست خودتون نگاه کنین، متوجه خواهید شد که یک سری آیتمهایی رو که به عنوان از دست دادنی ذکر کردین، همین الآنشم ندارین! یعنی درواقع وجود ندارن که بخوان از دست برن! اینجاست که یک مشاور خوب یا یک دوست همدل و آگاه می تونه کمک بسیار موثری باشه. (صدالبته که یک مشاور خوب خیلی خیلی بیشتر از این حرفها می تونه نجات دهنده باشه!) به عنوان مثال آیتم شماره دو که دیوار قابل توجهی هم داشت برای من درواقع اصلن وجود نداشت. سالی به من نشون داد که همخونه در مملکت غریب دروهله اول کسیه که باهاش امنیت داشته باشی. وقتی از ترس جناب همخونه به پلیس همین مملکت غریب پناه می بری، وجودش چه جور غنیمت از دست دادنیه؟! یک سری آیتمها هم هستن که گرچه به عنوان از دست دادنی ذکر شدن اما این فقط نیمه خالی لیوانن که نسبت به نیمه پرش خیلی ناچیزه! مثال این مطلب آیتم چهار بود برای من. سالی گفت تو خونه ای رو که از دست می دی خونه ای هست که براش زحمت کشیدی و بهش عادت داری، درسته. اما خونه ای هم هست که توش تحقیر شدی. له شدی. پر از خاطره بد فراموش نشدنیه. خونه ای هست که از ترسش به دانشگاه پناه می یاری و عصرها و آخر هفته ها رو با هزارجور استرس می گذرونی. خونه ای که توش امنیت جانی هم نداری! آیا فکر از دست دادن چنین خونه ای، نمی تونه دیوار مابین این خونه و خونه جدیدی بدون تمام این خاطرات تلخ، ترسها و ناامنیها رو نازک تر بکنه؟ خونه جدیدی که می شه براش زحمت کشید، بهش عادت کرد ولی توش آرامش و امنیت هم داشت؟... خیلی فکر کردم و تمرین کردم تا عمیقن باور کنم حق با سالی هست. این دیوار به مرور نازک تر و نازک تر شد و درنهایت از بین رفت.

یک سری آیتمها هم هستن که بد نیست به ستون موقعیت جدیدشون دوباره نگاه کنیم و تجدیدنظر کنیم. مثالش آیتم شماره ۳ هست. من خودم متوجه نبودم که چرا همه اش می خوام از یکی مراقبت کنم تا اونجا که برای از دست دادن چنین کسی نگران بشم! و چرا از خودم مراقبت نمی کنم!!! بازهم سالی به دادم رسید. از دوران کودکی من شروع به تحلیل کرد و بهم نشون داد این درواقع الگویی هست که من باهاش بار اومدم. طبق آموزشی که از بچگی دیده بودم، توجه به خواسته های خودم رو خودخواهی می دونستم چه برسه به اولویت دادن بهشون. توقع احترام و مراعات از دیگران رو خودپسندی و تکبر تفسیر می کردم. ناخودآگاه باورم شده بود که فلسفه وجودی من ایجاد احساس راحتی و آرامش در دیگرانیه که یک سرسوزن هم برای این موضوع ارزش قایل نمی شدن! موضوع فقط رضا نبود. درکمال تعجب متوجه لحظاتی تو زندگیم شدم که می ذاشتم مثلن مادر یا خواهرم اینقدر سرم داد بزنن و هرچی دلشون می خواد بارم کنن که به خیال من آروم بشن و دلشون از ناملایمات روزگار خالی بشه! وقتی باور کردم که اولین وظیفه من در زندگی مراقبت کردن از خودمه و این با خودخواهی و تجاوز به حریم دیگران خیلی فرق داره، موقعیت جدید آیتم سه تغییر کرد. شد مراقبت از خودم! و چون موقعیت جدید بسیار هیجان انگیزی بود و از طرفی از مراقبت و خون دل خوردن برای کسی که ذره ای به این احساس من بها نمی داد احساس حماقت می کردم، این دیوار هم به این شکل از بین رفت.

به همین ترتیب وقتی تو این تمرین دقیق بشین، می بینین اوضاع به اون وحشتناکی هم که فکرشو می کردین نیست. می بینین که اولن دیوار مستحکم نیست و راحت ترک برمی داره! ثانین یک سری مسایل ترسناک درواقع پیش فرضهای ذهنی ما هستن که از بس به خودمون تلقین کردیم ترسناک و عجیب غریب از آب دراومدن! ثالثن برای هر موضوع ترسناکی راهی هست که می شه باهاش روبه رو شد و حلش کرد به جای این که ازش ترسید! رابعن تواناییها و قدرتتون از اونچه درحالت عادی برآورد می کنین خیلی بیشتره!

اگر احساس می کنین تغییری توی زندگیتون درست و بجا یا اجتناب ناپذیر ولی درعین حال بسیار ترسناک و استرس زاست، این تمرین شاید بتونه مفید واقع بشه. اول عوامل استرس زا رو مشخص کنین. بعد موقعیتهای جدید رو تصور کنین و فاصله ای رو که با اونها دارین تخمین بزنین. مرحله به مرحله خواسته ها و ترسهاتون رو بسنجین و فاصله رو کمتر کنین. نکته جالب اینه که قدرت شما در این روند به طور نمایی رشد می کنه. شما به تدریج قدرت می گیرین و این قدرت به سرعت افزایش پیدا می کنه. درنهایت به ترس غلبه خواهید کرد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 3:34  توسط رویا  |