X
تبلیغات
روبان سفید - خاطرات شخصی

روبان سفید

نشانه ای برای مخالفت با خشونت علیه زنان

یک شب سگی در غربت

می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت
با تو می شد که صِدام صحنه ها رو پرکنه
تا قیامت اسم ما قصه ها رو پرکنه
اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی
کوروکر، بازیچه باد، مثل یک بادبادکی
دل سپردم به عروسک، منو گم کرد تو خودم
تو رو خیلی دیر شناختم؛ وقتی که تموم شدم

نه یه دست رفیق دستهام، نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردهام خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی ها، تو رو از دور می دیدم
تا رسیدم به تو افسوس، به تباهی رسیدم
شهر بی عابر و خالی، شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود
مگه می شه از عروسک، شعر عاشقونه ساخت
عاشق چیزی که نیست شد، روی دریا خونه ساخت؟!

خسته ام. خسته ام کردی رضا. خودت هم که نباشی، فکروخیالت.

یاد کتاب به کودکی که هرگز زاده نشد افتادم مال اوریانا فالاچی. وقتی پدر بچه بعد از پیشنهاد سقط جنین و گم و گور شدن موقت، براش یه دسته گل می یاره به خیال این که باهم بچه رو نگه دارن؛ فالاچی ازش می خواد دسته گلش رو برداره و از خونه بره بیرون. می گه اگر از اول باهامون بودی، وجودت برای ما مفید و حتا ضروری بود. ولی حالا من و این بچه تو تنهاییمون با هم به تعادلی رسیدیم که حضور تو بهمش می زنه. برو بیرون!

چه می دونم. بلکه من هم تو تنهایی با غمهام به تعادل رسیدم. غم رو مثل یه بچه تو دلم نگه داشتم و پرورش دادم. غمی که بزرگترین علت وجودش تویی! حالا هی مهربون بشو و با لبخندهای زورکی سعی کن ادای همسرها رو دربیاری. حضورت غمی رو تسکین نمی ده؛ فقط موازنه و تعادل من با تنهایی بی نهایتم رو بهم می زنه.

آدم مزخرفی شدم می دونم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 14:22  توسط رویا  | 

ادامه خاطرات ۹

*** این چندوقته سرم خیلی شلوغه. گفتم این قسمت از خاطراتم رو هم بذارم و برم. احتمالن پست بعدی می ره واسه دوشنبه آینده. کلی مطلب هست که بنویسم و نمی رسم آماده شون کنم. عجالتن این قسمت از خاطراتم رو هم می ذارم و اگه خدا بخواد هفته آینده می ریم سراغ چندفقره پارازیت شیطان***

آدرس رو از روی نقشه پیدا کردم و با اتوبوس رفتم. ساختمون مرکز هیچ چیز جالب توجهی نداشت. فقط یک تابلوی ساده دم در زده بودن با عنوان «انجمن حمایت از زنان مهاجرآسیا و خاورمیانه» و البته نزدیک در یه تابلوی دیگه می گفت «ورود آقایان ممنوع!» با خودم فکر کردم دارم می رم حموم زنونه! بعدها فهمیدم این تابلو برای اجتناب از درگیری با مردان خشنی گذاشته شده که دنبال همسرانشون می اومدن مرکز رو بهم می ریختن!

باراولی رو که به مرکز رفتم به روشنی به خاطر دارم. شاید بد نباشه اینجا با ذکر جزئیات بیارمش. در زدم و یک خانم چینی خیلی خوش برخورد در رو باز کرد. گفتم فلانی هستم و قراربوده نرگس خانم رو ببینم. گفت نرگس پای تلفنه و فعلن بهتره بشینم توی سالن تا بیاد. محیط شبیه محیط یه خونه مسکونی بود. توی راهرو یک نقاشی بچگونه به دیوار زده شده بود. تصویر بچه، مامان، خونه، خورشید و گل و درختی که چشم و ابرو داشتن و می خندیدن. زیر نقاشی نوشته شده بود: «اینجا یک خانه بدون کتک است». با خودم فکر کردم لابد بچه هایی که می یان اینجا از خونه تصوری جز کتک و فحاشی ندارن!

توی سالن پر از پوسترهای جورواجور بود. پوستر اول تصویر یک زن بود با قیافه خسته و داغون با زمینه یک اتاق بهم ریخته. انگار کسی وسایل اتاق رو به اطراف پرت کرده بود. دور چشمهای زن کبود بود و صورتی آشفته داشت. با خط درشت روی تصویر نوشته شده بود:«این قابل قبول نیست! این خشونت خانگی ست!» چهره زن برام خیلی آشنا بود. درواقع خودم رو توی این حالت بارها توی آینه دیده بودم! احساس کردم طراح پوستر خیلی زیرکانه عمل کرده؛ اگر یک چهره کتک خورده خون آلود رو توی تصویر می ذاشت کسی شک نمی کرد که «این قابل قبول نیست!» اما حالا با انعکاس آشفتگی روانی زن منظورش رو جامع تر رسونده بود! پوستر بعدی زنی بود که با حالت ترسیده روی زمین کنار یک تختخواب نامرتب مچاله شده بود، با سایه مردی روی دیوار: «تجاوز جنسی به همسر:نه!» درکمال تعجب به خاطر آوردم که منم دقیقن همین طوری روی زمین مچاله می شدم! انگار عکسهای منو به درودیوار اونجا زده بودن!

پوستر بعدی نقاشی از چهارزن بود یکی با قیافه چینی، یکی با چهره مالایی، یکی با ساری هندی و یکی با چادروروسری. هرچهارزن درحال گریه بودن و گوشی تلفن بدست داشتن. روی پوستر نوشته شده بود «خدمات شبانه روزی مرکز...: در ۲۴ ساعت شبانه روز با ما تماس بگیرید» و درحاشیه پوستر به چندین زبان آسیایی، از جمله فارسی و عربی، نوشته شده بود: «لطفن به من کمک کنید» با خودم فکر کردم کاش اون روزی که رضا درحموم رو شکست به همچین تلفنی دسترسی داشتم!

پوستر دیگه ای که به روشنی توی ذهنم مونده تصویر یک مرد جاافتاده بود با چهره خیلی جدی و نگاهی نافذ:«شما نمی توانید فرهنگ خود را توجیهی برای اعمال خشونت بدانید. اما می توانید از ما کمک بخواهید.» پایین پوستر از اداره پلیس، وزارت بهداشت، انجمنهای مشاورین چندملیتی، انجمن مبارزه با اعتیاد به الکل، مواد مخدر و قمار به عنوان گروههای حامی یاد شده بود.

خلاصه من توی این پوسترها دنبال حال و روز خودم می گشتم به نرگس خانم اومد. انگار که سالهاست منو می شناسه گفت سلام رویاجان. ببخش معطل شدی. اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد چشمهای مینیاتوری فوق العاده قشنگ نرگس بود. صورت آروم و مهربونی داشت و به نظر می اومد تو ابتدای میانسالی باشه. باهم سلام و علیک کردیم و منو برد توی دفترشون. یک اتاق کوچک با وسایل خیلی ابتدایی. یک سری فرم برداشت و گفت چون درگیرخشونت خانگی هستی برات پرونده تشکیل می دم. می خوام خیالت راحت باشه که اطلاعاتی که بهم می دی کاملن محرمانه است و فقط با حکم قاضی درمواقع فوق العاده اضطراری، مثلن اگر یک وقت خدای نکرده جونت درمعرض خطر باشه، به پلیس داده می شه. قبول کردم. ازم پرسید و براش گفتم. گفت فکرهاتو کردی که می خوای چی کار کنی؟ گفتم نمی دونم نرگس جون. نمی خوام ازش شکایت کنم. ازش خیلی دلخورم مخصوصن اون روز که بهم گفت من و پدرم باید تقاص کمبودهایی رو که اون توی زندگی کشیده پس بدیم، نمی تونم بهش اعتماد کنم دیگه. هرچقدر به خودم می گم مست بوده یه چیزی گفته فایده نداره. گاهی فکر می کنم اگر دست از م.شروب خوردن برداره و اینقدر سرم داد نزنه، اینقدر بهم فحش نده شاید اعتمادم برگرده ولی می بینم نه. ته دلم می خوام جدا بشم ولی نمی دونم چطور. نمی دونم این کار درسته یا نه. نمی خوام زندگیمو خراب کنم اگر درست شدنی باشه.

نرگس گفت ببین عزیزم ما به طرق مختلف می تونیم به تو و حتا به همسرت کمک کنیم. من اینجا مددکارم، وظیفه من ارتباط با مراجعین فارسی زبان و حمایت ازشونه به نحوی که پزشک، مشاور روانشناس و مشاور حقوقی مرکز صلاح بدونن. تو می تونی با روانشناسهای ما جلسه مشاوره داشته باشی، همین طور مشاوره حقوقی. اگر فکر می کنی همسرت شانس بهتر شدن داره، می تونین جلسات زوج درمانی رو امتحان کنین. اگر تصمیم به جداشدن بگیری ما همه جوره حمایتت می کنیم، می تونیم تو خانه امن بهت جا بدیم تا همسرت نتونه پیدات کنه و احیانن بخواد اذیتت کنه. می تونی با حمایت ما از دادگاه حکم بگیری که همسرت حق نداشته باشه تا شعاع یک کیلومتری تو پیداش بشه حتا اگر قصد آزار هم نداشته باشه. من گفتم نمی خوام به دادگاه بکشونمش. نمی خوام پرونده درست کنم براش. نمی خوام اذیتش کنم! مخصوصن حالا که دیگه منو نمی زنه. داره بهتر می شه. درست نیست من تقاص گذشته رو ازش بگیرم. نرگس گفت تا بهترشدن رو چی معنی کنی. فکر می کنی چرا دیگه تو رو نمی زنه؟ یعنی واقعن توجیه شده که دست روی همسر بلند کردن شان یک آدم نیست؟! از کجا این رو فهمیده؟ تاحالا شده بیاد بهت بگه معذرت می خوام رویا، کاری که من با تو کردم حیوون با جفتش نمی کنه؟! شده بیاد بهت بگه من مقصرم؟! گفتم نه تاحالا نشده! تازه می گه من فقط یه بار تصادفی(!) زدمت! نرگس گفت پس توجیه نشده! درواقع می ترسه! درسته؟ گفتم درسته. ما تو ایران خیلی درباره حقوق زنان تو غرب شنیدیم خب. شنیدیم اگر اینجا مردی دست روی زنش بلند کنه می گیرن پدرش رو درمی یارن و چه و چه. از وقتی اومدیم اینجا تو اوج مستی هم نزده منو. شاید واقعن می ترسه پلیس بیاد یه بلایی سرش بیاره! نرگس گفت پس بذار خیالت رو راحت کنم؛ اینجا از این خبرها نیست! و این ترس تا یه مدتی می تونه رضا رو تواین حالت نگه داره. اگر حس کنه چندان بلایی هم سرش نمی یاد دوباره خشونت جسمی رو ازسرمی گیره. ببین! اولن این که قبلن تو مستی تو رو می زده و حالا نمی زنه به هیچ عنوان نکته مثبتی نیست براش بلکه نکته منفیه! معنیش اینه که این آدم تو مستی می تونه اعمالش رو کنترل کنه! پس کتکهایی که اون موقع می خوردی غیرارادی نبوده و کاملن عمدی بوده! ثانین رویاجون تعارف نداریم باهم! پلیس اینجا درقیاس با پلیس ایران کاری نمی کنه! خیال می کنی اگر تو رو بزنه و پلیس بیاد چه خبر می شه؟ بهش می گن هی رفیق کار خوبی نکردی! لطفن با ما یه سربیا تا اداره پلیس! آخر آخرش براش سوءسابقه می شه! خیلی که اوضاع بهم بریزه چندماهی می ره تو زندانهای عین هتل اینجا! به حال یه آدم دایم الخمر فکر می کنی چقدر فرق می کنه؟ یه بار که دست روت بلند کنه و برخورد پلیس رو ببینه جری تر می شه. تازه ترسش می ریزه!... نه رویاجان! تو نمی تونی روی این به اصطلاح بهبود رفتار رضا زیاد حساب کنی، روی ابهت و جذبه پلیس اینجا هم همین طور! تو باید از تمام امکاناتی که هست برای تامین امنیت خودت استفاده کنی. با این وضع استرسی که داری و این حالت بلاتکلیفی به نظرم اول بهتره با یه روانشناس مشورت کنی. نظرت چیه؟

موافق بودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 9:31  توسط رویا  | 

ادامه خاطرات ۸

*** از اینجا به بعد شاید بیشتر وارد جزئیات خاطراتم بشم. از کلمه به کلمه ای که شنیدم تو زندگی استفاده کردم. امیدوارم تکرارش اینجا خالی از فایده نباشه***

بیمه دانشجویی داشتم و کلینیک دانشگاه برام مجانی بود. به پذیرش گفتم می خوام دکتر اعصاب و روان ببینم و بهم گفتن تا دکتر عمومی تایید نکنه و شما رو ارجاع نده نمی تونین به متخصص مراجعه کنین. (یکی از تفاوتهای پزشکی غرب با ایران!) خیلی تصادفی و درکمال بی حوصلگی از خانم دکتری وقت گرفتم به نام والنتین. فکر می کردم مراجعه به پزشک عمومی فقط اتلاف وقت و یک رویه فرمالیته است.

والنتین خانم جوون و خیلی خوش اخلاق و باحوصله ای بود. براش از درد قفسه سینه و فلج شدن پام گفتم. معاینه کرد و گفت بد نفس می کشی نامرتب و بریده بریده مثل آدمی که توی موقعیت خیلی ترسناکی قرار گرفته. قلب و ریه ات سالمه ولی اکسیژن کافی به قلبت نمی رسه. اگر این وضعیت ادامه پیدا کنه برای مغز هم خطرناکه. ممکنه فلج شدن موقت پات هم از همین باشه. براش از حالتهای هیستریکی که دچارش می شدم گفتم. از توهمهام. یک سری تست اعصاب ازم گرفت. گفت اعصابت سالمه. بیماری اعصاب نداری فقط خیلی متشنجی. کف دستهام عرق سرد داشت. دستها و پاهام مرتب می لرزید. والنتین گفت این مدت فشار عصبی روت بوده؟ با لبخند گفتم خیلی. گفت موضوع چیه؟ چندوقته داری این فشار رو تحمل می کنی؟ به خاطر مهاجرت به اینجا و درس خوندن و اینها اضطراب داری؟ اصلن دلیل اضطراب خودت رو می دونی؟ گفتم می دونم واسه همین می خواستم برم پیش دکتر اعصاب و روان. نمی خوام وقت شما رو با شرح زندگیم بگیرم.

از پشت میزش بلند شد و اومد کنار من نشست. دستم رو توی دستش گرفت و گفت این شغل منه رویا. تا ندونم چی به سرت اومده نمی تونم تشخیص بدم به چه متخصصی مراجعه کنی. شاید موضوع اصلن متخصص نباشه. تشخیص وظیفه منه بذار به وظیفه ام عمل کنم. برام از زندگیت بگو. بگو چی بیشتر از همه تو زندگی برات استرس ایجاد کرده... و من گفتم. از م.شروب خوردنها، کتکها، فحشها و فریادهایی که توی زندگیم بود...

والنتین گفت تو بیمار نیستی رویا. تو یک قربانی خشونت خانگی هستی. این واژه رو تا حالا شنیدی؟ نشنیده بودم. برام تعریفش کرد. گفت خشونت خانگی خرد کننده است. قربانی فقط کسی نیست که زیر مشت و لگد همسر، والدین یا خواهر و برادرش کشته می شه. تاثیر درازمدت خشونت روانی فرد رو از درون متلاشی می کنه. تمام واکنشهای ذهنی فرد رو از بین می بره. فرد رو درنهایت به یک زندگی نباتی مجبور می کنه. بدن تو الآن سالمه هنوز. اما داره هشدار می ده. اگر به این رویه ادامه بدی مشکل پیچیده عصبی پیدا می کنی. با این وضع تنفست سکته قلبی یا مغزی هم دور از انتظار نیست. گفتم شما می گین من چی کار کنم؟ گفت باید از اون رابطه بیای بیرون هرچه زودتر. همسرت رو نمی شه به خاطر خشونتی که بیرون این ممکلت مرتکب شده اینجا محاکمه کرد اما به خاطر افراط درمصرف الکل و اعمال خشونت کلامی و روانی باید باهاش برخورد بشه. این برخورد باهاش لازمه باید بفهمه م.شروب خوردنش طبیعی نیست.

گفتم معلومه دارین چی می گین؟! رضا قبلن منو می زد حالا تازه داره خوب می شه. من چطوری ازش شکایت کنم؟ چطوری ولش کنم؟ ببینین! من کار ندارم فرهنگ شما توی این جامعه چیه. اما فرهنگ ما برای ازدواج، برای خانواده ارزش زیادی قایله. من نمی خوام مثل بعضی زنهای شرقی همچین که پام به غرب می رسه سعی کنم ادای غربیها رو دربیارم! من یه زمانی می خواستم جدا بشم ولی امکانش نبود. از اون موقع تاحالا خیلی بلاها سرم اومده ولی خب رضا یه کم بهتر شده. خیلی کم بهتر شده اما بالاخره بازم از هیچی بهتره!

والنتین مدتی ساکت موند. بعد گفت ببین رویا! ما الآن توی این اتاق نشستیم، اتاق بغلی مال یه پزشک مرده که همکار منه. من و این آقای همکار قسمت قابل توجهی از روز رو اینجا کنار هم هستیم. حالا فرض کن یک روز که من اینجا تو اتاقم نشستم، همکارم بیاد در رو بشکنه و به زور به من تجاوز کنه. به نظر تو من باید چی کار کنم؟ گفتم چی؟! معلومه باید زنگ بزنین به پلیس. گفت تو کشور شما مجازات همچین کاری چیه؟ گفتم اگر ثابت بشه اعدام! گفت اعدام؟!! حالا فرض کن من یه روز با همکارم سر یه موضوعی اختلاف نظر پیدا کنیم. من تو عقیده خودم پافشاری کنم اونم سر عقیده خودش. هردو عصبانی بشیم یک دفعه اون یک سیلی بخوابونه توی گوش من. به نظر تو من باید چی کار کنم؟ گفتم بازم باید زنگ بزنین به پلیس. گفت چرا؟ گفتم خب همکارتون حق نداره شما رو بزنه. گفت تو کشور شما چطور؟ گفتم نه حق نداره. جریمه می شه ممکنه از کار بیکارش کنن ممکنه بره زندان بالاخره باید رضایت شاکی رو بگیره. گفت حالا اگه من و همکارم یه روز سر یه موضوعی اختلاف نظر پیدا کردیم، اون شروع کرد سر من داد و فریاد کرد و منو با رکیک ترین فحشها و توهینها خطاب کرد، اون وقت چی؟ گفتم اون وقت دست کم یه مدیری کسی باید دخالت کنه. کسی حق نداره تو محیط کار داد بزنه و فحاشی کنه. گفت تو کشور شما چطور؟ گفتم نه بازم حق نداره. ممکنه کارش رو از دست بده. والنتین گفت حالا به من بگو شوهر چه جور مردیه که تجاوز، کتک، فحش و توهین و تحقیر از جانبش مجاز شمرده می شه؟! به من بگو ما برای چی ازدواج می کنیم؟ آیا ازدواج می کنیم که شادتر از قبل باشیم، مستقل تر از قبل عمل کنیم و نقشهای تازه بپذیریم، در خلال یک رابطه امنیت جسمی و روانی رو تجربه کنیم... یا مجوز اعمال خشونت علیه خودمون رو صادر کرده باشیم؟! آیا اختلاف نظر توجیه اعمال خشونته؟ آیا هرچی رابطه آدمها نزدیک تر می شه صمیمیت و همدلی باید افزایش پیدا کنه یا خشونت و توحش؟!

هیچ جوابی نداشتم بدم. والنتین گفت تو فرهنگ شما خانواده و ازدواج مفاهیم مقدسی هستن. تو فرهنگ ما هم همین طوره. اما به من بگو بین تو و همسرت کی به این مفهوم مقدس بی حرمتی و بی احترامی کرده؟ تو یا اون؟! آیا کتک و تحقیر بی حرمتی به بنیان خانواده نیست؟! موندن تو توی چنین رابطه ناسالمی با مردی که ارزشی برای ازدواجش قایل نیست، برای این رابطه حرمت و ارزش نمی یاره. ارزش زمانی ایجاد می شه که همسرت بپذیره نوشیدنش طبیعی نیست. بپذیره که با تو خشونت کرده و باید درمان بشه. خلاصه تو بی حرمتی نکردی به این زندگی که حالا بخوای با به خطر انداختن سلامتت جبرانش کنی. همسرت بی حرمتی کرده که حتا زیربار هم نمی ره چه برسه به این که بخواد جبرانش کنه!

کماکان ساکت مونده بودم. هیچ جوابی نداشتم! والنتین گفت رویا! لازمه به یک مشاور خشونت خانگی مراجعه کنی. اگر احساس می کنی ما هم فرهنگت نیستیم و حرفت رو نمی فهمیم هیچ ایرادی نداره. آدرس و تلفن یک مرکز حمایت زنان رو بهت می دم که مخصوص زنان مهاجر آسیا و خاورمیانه است. با یک مشاور از فرهنگ خودت صحبت کن. اما لازمه حتمن این کار رو بکنی. برای سلامت جسمیت لازمه، متوجه هستی؟ گفتم داروی اعصاب بهم نمی دین؟ گفت دارو مال اعصاب بیماره. جسم تو بیمار نیست. فقط هفت تا دونه قرص آرامبخش بهت می دم وقتهایی که اضطراب شدید می گیری یا دچار توهمهای وحشتناکی مثل اون دفعه می شی مصرف کن. سعی کن تا اوضاع بحرانی نشده مصرفشون نکنی چون از نظر روحی آمادگی معتادشدن به قرص آرامبخش رو داری. همون طور که الکل به همسرت کمک می کنه مشکلات روحیش رو نبینه و انکارشون کنه، آرامبخش هم می تونه به تو کمک کنه که مشکلات زندگیتو نبینی. درحالی که باید با این مشکلات روبه رو بشی و حلشون کنی. سعی کن یه وقتهایی تو هفته رو بذاری برای تفریح گرچه می دونم تفریح برات معنی نداره. ولی خودت رو ملزم کن که دست کم هفته ای یک بار بری توی پارک قدم بزنی یا مثلن بری تنهایی فروشگاهها رو تماشا کنی. مغز و اعصابت باید بین درس خوندن و فشارهای خشونت خانگی یه فرصت کوچولو برای استراحت داشته باشن. دیگه این که حتمن به مرکز حمایت زنان زنگ بزن و پیگیر باش. می خوام یک ماه دیگه ویزیتت کنم دوباره. جزوه مربوط به مرکز رو به علاوه نسخه و کارت وقت ویزیت بعدی بهم داد. ازش تشکر کردم و بیرون اومدم.

نحوه برخورد والنتین با مساله برام خیلی جالب بود. انتظار داشتم با یه کیسه پراز دارو بیام بیرون و حالا فقط هفت تا آرامبخش داشتم. تصمیم گرفتم بهش اعتماد کنم. از همون موقع قدم زدن تو پارک نزدیک دانشگاه جزو برنامه هفتگی من شد. گاهی دوربین می بردم و عکاسی می کردم. شاید براتون جالب باشه بدونین، از اون هفت تا آرامبخشی که والنتین اون موقع (دو سال پیش حدودن) بهم داد، دوتاشو دارم هنوز!

رضا نتیجه ویزیت دکتر رو ازم پرسید و بهش گفتم دکتر گفته باید برم پیش مشاور. درباره مرکز هم بهش گفتم که مشاورهای آسیایی دارن و شاید بهتر از مشاورهای غربی بتونن کمک کنن، ولی درباره خشونت خانگی جرات نکردم چیزی بهش بگم. می ترسیدم عصبانی بشه یا فکر کنه می خوام ازش شکایت کنم، درحالی که واقعن چنین خیالی نداشتم. فقط دلم می خواست با یک مشاور حرف بزنم و راهی جلوی پام بذاره. رضا هم تصدیق کرد که اگر مشاور بتونه مشکل اضطراب منو حل کنه خیلی بهتر از دارو و اینهاست.

فردای اون روز زنگ زدم به مرکز. هول شده بودم و واقعن نمی دونستم چی بگم! خانمی از پشت خط با صدای آرومی گفت بفرمایید. انگلیسی یادم رفته بود! با تته پته گفتم من تلفن شما رو از دکترم گرفتم گفت شما مشاور دارین اونجا! خانمه پرسید اهل کجا هستین؟ گفتم ایران. خانمه با خنده به فارسی گفت خب فارسی حرف بزن عزیزم!

باورم نمی شد! وسط اون همه مددکار، از شانس من یک مددکار ایرانی تلفن رو برداشته بود! یک دفعه احساس راحتی کردم. گفتم راستش من چندوقته حمله های عصبی می گیرم، دکترم گفت از فشار روحیه و تلفن شما رو داد. اسم خانمه رو توی این وبلاگ می ذارم نرگس خانم. به من گفت درگیر خشونت خانگی هستی؟ گفتم بودم یه زمانی، الآن نمی دونم! گفت خب عزیزم پای تلفن که نمی شه حرف زد. اگر می تونی فردا صبح بیا دفتر، می شینیم حسابی حرف می زنیم، باشه؟ با خوشحالی گفتم باشه. گفت فقط یه چیزی به من بگو. الآن امنیت جانی داری تا فردا صبح؟ خطر جدی تهدیدت نمی کنه؟ گفتم نه این طوریا نیست وضع من! گفت باشه پس فردا می بینمت!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 7:23  توسط رویا  | 

ادامه خاطرات ۷

** کلی مطلب دارم که می خوام بنویسم و وقت نمی کنم. از اونجاییکه با خودم عهد کردم هفته هفته در این وبلاگ تخته نمونه امروز از خاطراتم می نویسم. فکر کنم پست ترس از تغییر موکول بشه به هفته بعد**

رضا اومد. یه مقدار از وسایل رو با خودش آورده بود و یه مقدار دیگه رو بسته بندی کرده گذاشته بود پیش نوشین. ولی نمی دونست چیا رو آورده و چیا رو نیاورده. وسایل رو نوشین با دقت و وسواس بی نظیری بسته بندی کرده بود.

با اومدن رضا اضطراب من شروع شد. دیگه مثل سابق م.شروب نمی خورد چون پولش رو نداشتیم. فریاد می کشید و وسایل رو به درودیوار می کوبید ولی دیگه تو اوج عصبانیت هم دست روی من بلند نکرد. از رابطه اجباری هم خبری نبود دیگه. با این حال وقتی داد می زد من ناخودآگاه گارد می گرفتم. می گفت چرا می ترسی از من؟ من کی دست روی تو بلند کردم که اینقدر از کتک می ترسی؟! وقتی بهش گفتم یادت نیست چطور منو می زدی؟ گفت اوووه حالا یه بار اشتباهی دستم بهت خورد بابتش هم معذرت خواستم این ادا اطوارها رو نداره!

اما رضا عوض شده بود. با جدیت دنبال کار می گشت. تمام بنگاههای کاریابی رو سر می زد روی اینترنت می گشت همه جا مصاحبه می رفت و ناامید نمی شد. من منتظر بودم هرلحظه ناامید بشه و م.شروب خوردن رو سربگیره یا منو سرزنش کنه ولی این اتفاق هرگز نیافتاد. عزم جزم کرده بود کار پیدا کنه. از اون طرف تلفنهای خونواده اش کلافه امون کرده بودن. تمام مدتی که اونجا تنها بودم یک بار مادرش زنگ نزد ببینه اونجا چی کار می کنم. توقعی هم نداشتم. ولی با اومدن رضا هرروز زنگ می زدن به نوبت: مادرش، نسرین، نوشین و می گفتن رضاجون نمی ری دانشگاه درس بخونی؟! یا به من می گفتن چرا تشویقش نمی کنی بره دانشگاه؟ کار همیشه هست! به زبونم نمی اومد بگم با کدوم پول؟ یادتون رفته برای پرداخت شهریه اش چقدر بازی درآوردین؟! فقط سکوت می کردم. یک ماهی کارشون شده بود زنگ زدن به ما. رضا یک روز به مادرش گفت مامان جان با کدوم پول برم درس بخونم آخه. خرج خونه و زندگیمون رو چی کار کنیم. فرداش نسرین گریه کنان زنگ زد به رضا و گفت مامان گفته فرش زیرپام رو می فروشم می دم پسرم درس بخونه تو ممکلت غریب! دلم می خواست بهش بگم ما چشم طمع به فرش زیرپای شما نداشتیم اگر پول پیش خونه خودرضا رو بهش می دادین الآن سرکلاس بود! صدالبته که بازهم سکوت کردم و هیچی به روی خودم نیاوردم. رضا خندید و به نسرین گفت زندگی فیلم هندی نیست خواهر من، صلاح ما اینه که فعلن رویا درس بخونه و من کار کنم.

رضا با چندتا از ایرانیهای اونجا آشنا شده بود. آشپزخونه طبقه پایین خوابگاه مشترک بود. وسیله هامون رو می بردیم پایین غذا درست می کردیم و می آوردیم بالا. معمولن غذاهای ساده و سریع درست می کردم و رضا هم کمک می کرد. یه روز به رضا گفتم خیلی هوس فسنجون کردم! گفت خب درست کن منم دوست دارم. گفتم باید بریم فروشگاه ایرانی گردو و رب انار بخریم، ولش کن. اون موقع بلیت اتوبوس تا فروشگاه ایرانی هم برای ما خیلی بود چه برسه به رب انار! یکی دو روز بعد دوستش بهش زنگ زد و گفت با یه عده آشناهاشون یه جا نزدیک فروشگاه ایرانی جمع شدن و رضا هم بیاد. وقتی رضا برگشت دیدم گردو و رب انار خریده. تا اومدم بگم چرا خریدی، مظلومانه نگام کرد و گفت کار پیدا کردم رویاجان! برو به فسنجون برس که منم هوس کردم! خیلی خوشحال شدم. با خنده گفت زیاد خوشحال نشو اگه بدونی چه کاریه! قراره کارگر ساختمون بشم آجر بندازم بالا! یکی از ایرانیهای اونجا کار ساخت و تعمیر ساختمان انجام می داد. به رضا گفته بود فعلن بیا اینجا با ما کار کن اموراتت بگذره تا کار تو رشته خودت پیدا کنی. از این که رضا با مدرک مهندسی و سابقه کار تو شرکتهای حسابی ایران ناچار بشه چنین کاری انجام بده ناراحت شدم ولی از غیرت و تلاشی که برای کار به خرج داد کیف کردم. شاید تو هیچ دوره ای از زندگی مشترکمون به اندازه اون مدتی که صبح زود می رفت و شبها با سروروی پراز خاک وگچ می اومد خونه و با خنده می گفت مهندس جان شام این شوهرعمله ات چی شد پس؟! به وجودش افتخار نکرده باشم.

یادمه اولین روزی که رفت سرکار، عصر به من زنگ زد و گفت مشقهاتو نوشتی؟ گفتم آره. گفت شام یه جا دعوت شدیم. من می یام خونه دوش می گیرم تو آماده باش که بریم. گفت براش کت و شلوار آماده کنم و خودم هم لباس رسمی بپوشم. مونده بودم کجا قراره بریم که اینهمه دنگ و فنگ داره! وقتی اومد خونه برام تعریف کرد که رفتن خونه یکی از قدیمی ترین و ثروتمندترین ایرانیهای ساکن اونجا رو تعمیر کنن. آقای خونه از رضا پرسیده جریان زندگیش چیه و رضا هم تعریف کرده بود. آقاهه گفته بود شام به یک دوره دوستانه دعوت دارن و می یان دنبالمون ما رو هم می برن. خانم و آقای بی نهایت مهربونی بودن و از نظر سنی منو یاد پدرومادرم می انداختن. کلی برای من از غیرت رضا تعریف کردن و این که این قبیل سختیها آدم رو مقاوم می کنه و این حرفها. اون شب تو جمع دوستانه شون به ما خیلی خوش گذشت. بعدها همین آقا از طریق یکی از آشناهاش برای رضا کاری منطبق با رشته اش در یک شرکت خیلی خوب پیدا کرد. اگرچه کارش موقت بود ولی رضا طوری از خودش مایه گذاشت که دایمیش کردن. تونستیم به جای خوابگاه یه خونه کوچیک اجاره کنیم و یه ماشین قدیمی بخریم. هردو حسابی کار می کردیم و به مرور برای خونه وسیله می خریدیم.

شاید اگر عصبی شدنهای پشت سر همش نبود، اگر تا یه پولی دستش می رسید خرج م.شروب نمی کرد، اگر من می تونستم از اون گذشته تاریک خودم رو خلاص کنم... شاید الآن شادوسرخوش سرزندگیمون بودیم. اما خب این شایدها هیچ کدوم عملی نشد. هفته ای دو سه بار فریادهای هشت ریشتریش تو خوابگاه و بعد تو خونه می پیچید. وقتی درآمد ثابت پیدا کرد دوباره م.شروب اومد وسط. این بار فقط آخر هفته ها. از جمعه شب شروع می کرد به خوردن تا یک شنبه شب. تو خوابگاه پایه هم داشت. باز داد می زد و فحش می داد ولی از کتک خبری نبود دیگه. کم کم تاثیر فشاری که روی اعصابم آورده بودم معلوم شد. تنگی نفس و درد قفسه سینه سراغم اومد. گاهی پای راستم توی حرکت فلج می شد و می خوردم زمین. پام حرکت نمی کرد. سرگیجه های شدید و طولانی مدت می گرفتم. از همه بدتر دچار توهم می شدم! مثلن داشتم تو آشپزخونه خوابگاه آشپزی می کردم فکر می کردم مادرم صدام می کنه! یک بار داشتم توی اتوبان رانندگی می کردم که به نظرم اومد یه بچه پریده جلوی ماشینم. وسط اتوبان زدم روی ترمز! گاهی وقتها فکر می کردم یه سایه داره دنبالم می یاد! یا به نظرم می اومد اشیایی توی فضا سرگردونن همه هم اشیای خطرناک مثل اتوی داغ! یک شب از همه بدتر بود.

توی خوابگاه روی تخت خوابیده بودیم. احساس کردم رختخواب خیسه و بیدار شدم. تو اون تاریکی حس کردم رختخواب خونیه. وحشت زده پتو رو پس زدم و پایین تخت یه سر بریده دیدم! از جام پریدم و پا به فرار گذاشتم. رضا دوید دنبالم تو تاریکی برق چاقوی تو دستش رو دیدم. اتاق خیلی کوچیک بود و من با مغز رفتم تو دیوار! رضا منو گرفت، حرف می زد اما مبهم بود برام فقط می دونستم می خواد سرمنو هم ببره. جیغ می کشیدم و تقلا می کردم. کم کم صدای رضا رو تشخیص دادم بلند بلند فریاد می زد رویا! رویا... نمی دونم چقدر گذشت تا این تصاویر از جلوی چشمم رفتن. رضا چراغ رو روشن کرد. از خون و سربریده و چاقو و این حرفها که خبری نبود! احساس خیسی مال عرق سرد روی تنم بود. سربریده پایین تخت ملحفه مچاله شده بود و برق چاقو درواقع برق شیشه ساعت رضا بود که یادش رفته بود قبل از خواب درش بیاره! برام آب آورد اما هنوز ازش می ترسیدم. نشستم کنار دیوار و شروع کردم به گریه کردن. رضا مدت طولانی کنارم نشست. وقتی آروم شدم گفت رویا احساس نمی کنی حالت طبیعی نیست؟ مسلمن حالم طبیعی نبود. تصمیم براین شد که فرداش برم کلینیک دانشگاه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 6:50  توسط رویا  | 

ادامه خاطرات ۶

از لحظه ای که توی هواپیما نشستم شادی و آرامش خاصی داشتم. انگار نه انگار داشتم می رفتم مملکت غریبی که هیچ کس رو نمی شناختم! قرار بود از دانشگاه بیان دنبالم. برام هتل نزدیک دانشگاه رو برای یک هفته رزرو کرده بودن تا توی این فاصله جایی برای طولانی مدت پیدا کنم. خوابگاههای دانشگاه از ماهها قبل پر شده بود.

راننده خوش اخلاق دانشگاه منو جلوی هتل پیاده کرد. وسایلم رو برام آورد و با پذیرش هتل هماهنگ کرد و دست آخر کلید اتاق رو داد دستم. هتل کوچیک و جمع و جوری بود اما باز هم هزینه اش به نظرم زیاد می اومد. وقتی رفتم توی اتاق شوکه شدم. فقط یه اتاق کوچولو بود با دوتا تخت! حموم و دستشوییها آخر هرسالن برای همه اتاقهای اون طبقه مشترک بود. یه آشپزخونه بزرگ هم با تمام وسایل طبقه اول بود که می تونستی بری برای خودت غذا درست کنی. تلویزیون هم طبقه سوم توی یه اتاق بزرگ بود برای همه... من تاحالا اینجورش رو ندیده بودم مگه تو مسافرخونه های بین راهی ایران که سال تا سال هم گذرم نمی افتاد بهشون! اما خب. به خودم گفتم دو راه داری رویا. می تونی سوسول بازی دربیاری و غر بزنی و این مدت رو به کام خودت زهرمار کنی یا این که آسون بگیری و بخندی و سعی کنی لذت ببری! راه دوم رو انتخاب کردم.

وضعیت خنده داری بود. مثلن اومدم برم حموم دیدم این طوری که نمی شه. به سبک آدمهای عهد قاجار شروع کردم به بقچه پیچیدن یه کیسه لباس تمیز یه کیسه برای لباس کثیف لیف و صابون پیچیده توی حوله... با این بقچه سوزنیم داشتم سلانه سلانه به طرف حموم می رفتم که یه دفعه در حموم خانمها باز شد و چشمتون روز بد نبینه: یک خانم تپل مپل فقط با یه حوله کوچیک دورش از اون تو اومد بیرون منم یک ای واییییی بی حیااااا گفتم و این طوری شدم. اونم یه نگاه عاقل اندرسفیهی به من و بقچه ام انداخت و رفت خلاصه بساطی بود. یه شب هم نشسته بودم پای لپ تاپم داشتم فیلم تماشا می کردم که یک دفعه در اتاق باز شد و یک آقای غول تشنی اومد تو. من از جام پریدم و هاج و واج بهش زل زدم، اون هم درحالی که ساکش رو می آورد تو گفت اینجا اتاق ۲۰۲ هست دیگه؟! درمقابل نگاه بهت زده من خندید و گفت انگار این پذیرش اینجا با من خیلی مهربون بوده نه؟! من سعی کردم به خودم مسلط باشم و درحالی که به زور لبخند می زدم گفتم فکر کنم اشتباه شده این اتاق دو تخته هست ولی... بازهم خندید و گفت بیا بریم پایین حتمن اشتباه شده. رفتیم پایین و پذیرش کلی از هردومون عذرخواهی کرد. به من گفت اگر وقت اومدن تاکید می کردین که هم اتاقی خانم می خواین این طور نمی شد. گفتم والله من خسته بودم و بعدهم فکر نمی کردم شما خودتون ندونین

خلاصه ماجرا داشتیم تو اون مسافرخونهه. ولی چندان بد نمی گذشت. یکی دو روزی که گذشت رفتم تو آشپزخونه برای خودم غذا درست کردم. شبها معمولن هرکی غذای خودش رو می آورد توی سالن غذاخوری پشت آشپزخونه و دور میزهای بزرگ می نشستن به حرف زدن. اکثر مسافرها جهانگرد بودن از اینها که با یه کوله پشتی دنیا رو می گردن و پر از تجربه های جالب و ماجراهای تعریف کردنی. تقریبن از هر ملیتی مسافر اونجا بود و این گفتگوهای شبانه کلی دید آدم رو نسبت به دنیا تغییر می داد. بعد از اون جناب غول، یه دختر انگلیسی هم اتاقیم شد که برخلاف تصور من از انگلیسیها خیلی خونگرم و بگوبخند بود و صبحها همیشه با کلی شوخی و خنده حاضر می شدیم و می زدیم بیرون.

روز اولی که رفتم سرکلاس از نگرانی به مرز سکته بودم. برای تطبیق واحدهام ناچار بودم یک سری واحدهای سال آخر لیسانس رو بخونم و حالا پشیمون بودم چرا از سال اول دوباره شروع نکردم! می ترسیدم هیچی نفهمم، خرابکاری کنم و خلاصه تمام نگرانیهایی که آدم دربدو ورود به یه محیط تازه رو داره. اما هیچ کدوم این اتفاقها نیافتاد! خیلی از درسها برام جدید بودن اما می فهمیدم و با دل و جون مایه می ذاشتم. هرچقدر از دانشگاه ایران بدم می اومد و ازش فراری بودم عاشق اون دانشگاه شدم. برام بزرگترین دلخوشی و محل آرامش و امنیت شد و این وضعیت تا حالا ادامه پیدا کرده.

از طرفی با هزینه زندگی غافلگیر شده بودم. هزینه ها واقعن بالا بود و سعی می کردم تو همه چی صرفه جویی کنم. ما که یه خونه سه خوابه با تمام وسایل اجاره کرده بودیم اینجا از پس اجاره یک اتاق هم برنمی اومدیم. خیلی برای اتاق گشتم و فکر خونه اجاره کردن رو کلن از سرم بیرون کردم. از طرفی هزینه رفت و آمد هم خیلی بالا بود و دور شدن از دانشگاه به صرفه نبود. بعد از کلی گشتن، بهترین جایی که پیدا کردم یک خوابگاه خصوصی دانشجویی بود که می شد پیاده تا دانشگاه رفت. یک سوییت کوچک با دوتا تخت، دوتا میزتحریر و یک حموم فسقلی. (همین که حمومش مشترک نبود خودش خیلی بود) طبقه پایینش هم یه آشپزخونه بزرگ برای استفاده همه داشت که همین باعث می شد کلی تو پول برق و اینها صرف جویی بشه. سه تا چمدون رو پیاده از مسافرخونه بردم اونجا و مستقر شدم. عزم جزم کردم هرطور شده کاری پیدا کنم که بتونم دست کم اجاره خونه رو دربیارم. طبق ویزام می تونستم نیمه وقت کار کنم اما هرقدر تو دفتر کاریابی دانشجوها گشتم کاری مطابق رشته ام پیدا نکردم یا اگر پیدا می شد کار رو بهم نمی دادن. کاری که اکثر دانشجوها انجام می دادن سه مدل بود: کار توی بارها، نگهداری بچه و گارسونی. بار که اصلن به روحیه من نمی خورد تجربه اش رو هم نداشتم. از نگهداری بچه هم می ترسیدم چون مسئولیتش خیلی زیاد بود. دیدم بهترین کار اینه که برم توی کافی شاپ یا رستوران کار کنم. هم زبانم خوب می شد، هم شاید تونستم به عنوان وردست برم تو آشپزخونه و غذا یا دسرهای جدید یاد بگیرم. رفتم دفترکاریابی که برای کار توی یکی از کافی شاپهای نزدیک دانشگاه فرم پر کنم. دیدم یه اعلامیه زدن به دیوار، لیست کارهایی که تاحالا کسی براشون تقاضا نداده. خیلی سرسری شروع کردم به خوندن لیست که دیدم جل الخالق! یکی از کارها دقیقن منطبقه به تجربه کاری من تو ایران! سریع براش فرم پر کردم. همون روز عصر یه آقایی باهام تماس گرفت و گفت تو فلانی هستی؟ گفتم بله. گفت بسم الله بیا سر کار! گفتم مصاحبه نمی کنین؟ سوابق کاریم رو نمی خواین؟! گفت نه عجله داریم فعلن بیا کار رو شروع کن اگر نتونستی اون وقت یه فکری می کنیم!... خدا واقعن باهام بود! درآمدم تمام و کمال برای اجاره خونه می رفت اما خب بازهم کمک بزرگی بود.

با رضا هرروز صحبت می کردم. پدرومادرهامون برگشته بودن ایران و آرمین دوباره اومده بود پیشش. غر می زد که چرا تنهاش گذاشتم و از عهده بسته بندی کردن وسایل به تنهایی برنمی یاد همین طور از تحویل دادن خونه. یه بار گفت شب تا صبح تو اداره پلیس بوده چون آرمین و رفقاش مست کردن و تو خیابون دعواشون شده. گفت اون شب باهاشون نرفته بوده و فقط رفته اداره پلیس که آرمین رو دربیاره. کلی به آرمین بدوبیراه گفت و دست آخر بهم گفت می دونی چیه رویا؟ آرمین خواسته یه سری قرص بهم بده که معتادها به جای تریاک استفاده می کنن. خودش از اینا می خوره. بهم گفت به جای این که مست کنی رویا رو اذیت کنی از اینا بخور یه گوشه می افتی هیچی نمی فهمی! تازه فهمیدم اون روزهایی که آرمین از صبح تا شب گیج و ویج تو اتاقش می موند بابت چی بود! به رضا گفتم من فقط از تو تعجب می کنم که چطور بدون شناخت کافی با همچین آدمی دوست می شی و سه ماه می یاریش زیر یه سقف با زنت! جواب رضا فقط بدوبیراه بود به آرمین. یه بار تو دانشگاه بودم که بهم زنگ زد. بهش گفتم زودپزمون رو حتمن با خودت بیار اینجا لازم می شه. چنان فریادی از پشت تلفن کشید که دوروریهام برگشتن نگاهم کردن. گفت من به نوشین گفتم بیاد همه چی رو جمع کنه برام نمی دونم چی کجاست که بخوام درش بیارم! تو هم اگر خیلی دلت می سوخت به حال وسایلت خودت قبل از رفتن جمعشون می کردی. جریان دیگه ای که خیلی عصبانیم کرد مال پول پیش خونه بود. نزدیکهای اومدنش زنگ زد به من و با خونسردی گفت صاحب خونه می گه پول پیش خونه رو پس نمی دم! مبلغ زیادی نبود ولی ما واقعن به پول احتیاج داشتیم. بهش گفتم چرا پس نمی ده پرسیدی ازش؟ گفت نه! خیلی عصبانی شدم. رضا هم عصبانی شد و گفت اگه برات مهمه خودت بیا بگیرش! و قطع کرد. زنگ زدم بهش و گفتم برو به صاحبخونه این طوری بگو و اون طوری بگو و بالاخره سه چهارم پول رو گرفتیم. بماند که به رضا برخورده بود که چرا از دستش عصبانی شدم و گوشی رو داد به آرمین با من صحبت کنه!

یک ماه این طوری گذشت. برای رضا دلتنگ نبودم. اون یک ماه هنوزهم با تمام فشارهایی که روم بود جزو بهترین خاطراتم هست. از سه چهار روز قبل از اومدن رضا اضطراب گرفته بودم. واقعن تحمل دعوا و جاروجنجال نداشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 8:48  توسط رویا  | 

ادامه خاطرات ۵

مادررضا اومد. من نرفتم فرودگاه، ماشین هم نداشتیم رضا با قطار رفت دنبالش و آوردش خونه. آرمین تصمیم گرفت به قول خودش جمع خانوادگی ما رو به هم نزنه و بره هتل. انگار قسمت بود اون اتاق خالی نمونه. اول برای نوشین مرتب کرده بودمش بعد آرمین و بعد مادررضا. من و رضا از دعوای آخرمون باهم زیاد حرف نمی زدیم. جامون هم جدا بود. وقتی مادرجون اومد تحویلش گرفتم اما تو روند زندگیمون تغییری ندادم. رضا از صبح تا شب پای کامپیوتر بود منم پای تلویزیون یا مشغول کتاب خوندن. شب هم معمولن روی همون کاناپه می خوابیدم. باهم رفتیم به نوشین سرزدیم و گاهی نوشین می اومد سه تایی می رفتیم بیرون. من حتا به رضا نمی گفتم که می خواد بیاد یا نه. مادرجون یا نوشین بهش می گفتن که معمولن جوابش منفی بود. چندروزی گذشت. یه روز بعدازظهر برای مادرجون فیلم گذاشته بودم و رضا پای کامپیوتر بود. مادرجون اومد نزدیک من نشست و گفت ببینم رویا شما زندگیتون همیشه همین طوریه؟ گفتم چطوری؟ گفت همین طوری دیگه مثل دوتا همخونه. خواستم بهش بگم نه، پسرتون کتک و تجاوز و فحش دادن هم بلده ولی به خودم گفتم چه کاریه. هرچی باشه این خانم مادررضا است نه مادر من واسه چی خودم رو بده کنم. گفتم منظورتون رو متوجه نمی شم! مادرجون آهی کشید و گفت خداکنه کار دانشگاهتون درست بشه زودتر از اینجا برین. خداکنه زندگیتون روبراه بشه. منم گفتم ایشاالله!

یه روز عصر با مادرجون و نوشین رفته بودیم مرکز شهر. نزدیک سال نوی چینیها بود و همه خیابونها رو آذین بسته بودن و وسط یه میدون رقص شیرها رو اجرا می کردن. نمی دونم رقص شیرها رو دیدین یا نه، من که خیلی دوست دارم. حالا درست فلسفه اش رو نمی دونم، ظاهرن طبق یه افسانه چینی شب سال نو اژدها (یا یه همچین جونوری) به یه دهکده حمله می کنه و شیرهای افسانه ای می یان اژدها رو فراری می دن. حالا رقص شیرها که درآستانه سال نو اجرا می شه درواقع حرکات آکروباتیک دوتا هنرمنده که یکی روی شونه اون یکی می ایسته و یک پوشش رنگارنگی به عنوان پوست شیر روی خودشون می اندازن و نفربالایی یه سر عروسکی گنده رو به شکل سر شیر حمل می کنه. یه جور کارناوال سنتیه خلاصه، معمولن دو یا سه تا شیر تو خیابونها هنرنمایی می کنن و درپایان نمایششون به تماشاچیها نارنگی می دن. هرکس از شیرها نارنگی بگیره اون سال براش شانس می یاره.

خلاصه اون روز با مادرجون و نوشین ایستاده بودیم و رقص دو تا شیر رو تماشا می کردیم. من عقب جمعیت ایستاده بودم و دلم عجیب گرفته بود. واقعن دلم می خواست بمیرم و از این زندگی خالی راحت بشم. برنامه که تموم شد شیرها شروع کردن به نارنگی پخش کردن. من برگشتم که برم یک دفعه یکی از شیرها جلومو گرفت و یه نارنگی بهم تعارف کرد. نه فقط من، همه دور و بریها تعجب کردن چون تو اون بین من تنها کسی بودم که دستم رو دراز نکرده بودم! از پشت نقاب عروسکی دیدم داره بهم لبخند می زنه. با خودم فکر کردم بلکه امسال برام شانس بیاره! لبخند زدم و نارنگی رو گرفتم. پوستش رو کندم و با مادرجون و نوشین خوردیمش. عجیب بهم چسبید و آروم شدم.

یکی دوساعت بعد داشتیم توی یکی از مراکز خرید اون حوالی می چرخیدیم که رضا زنگ زد به موبایلم. هنوز سلام نکرده بودم که رضا با دلخوری گفت رویا من از دست تو چی کار کنم آخه؟! گفتم چی شده؟ گفت دیگه می خواستی چی بشه؟ می خوام بدونم تو واقعن با خودت چی فکر کردی؟ تو خجالت نمی کشی؟ با خودم فکر کردم ای داد یک دعوای دیگه. گفتم چی شده رضا؟ یک دفعه لحن صداش عوض شد و با خنده گفت: ویزامون صادر شده! همین الآن از سفارت زنگ زدن! به جای چرخیدن تو فروشگاه بیا چمدونت رو ببند دختر!

باورم نمی شد! خودشون گفته بودن شانس زیادی نداریم و حالا؟! از خوشحالی چنان جیغی کشیدم که هرچی آدم اونجا بود برگشتن نگامون کردن! مادرجون با خنده می گفت ببین اون شیره یه چیزی می دونست بهت نارنگی داد ها! من دستهای نوشین رو گرفته بودم و مرتب بالا و پایین می پریدم! نوشین می خندید و می گفت قربونت برم که تاحالا اینقدر خوشحال ندیده بودمت! سریع زنگ زدم به پدرومادرم و خبر رو بهشون دادم. خیلی خوشحال شدن و هردو تصمیم گرفتن بیان پیش ما تا قبل از رفتن ببیننمون.

سفارت شهر دیگه ای بود. باید گذرنامه هامون رو می بردیم اونجا و ویزامون رو می گرفتیم. وقتی تقاضای ویزا دادیم قرار شد رضا تنها بره ویزا رو بگیره، وقتی آرمین اومد فکر کردیم نمی شه من دو روز با آرمین تو خونه تنها بمونم و قرار شد من برم. حالا ویزامون اومده بود تصمیم گرفتم خودم برم و رضا رو با مادرش تنها بذارم. فکر می کردم هردو به این تنهایی نیاز داریم. تا اون شهر حدودن شش ساعت رانندگی بود، منم که از هواپیما متنفرم تصمیم گرفتم با اتوبوس برم. با یه خانمی توی آژانس مسافرتی تماس گرفته بودیم و یه هتل ارزون قیمت مناسب برای یک نفر رزرو کرده بود. قرار بود شب برسم و برم هتل، فرداش ویزا رو بگیرم و برگردم. تهیه بلیت اتوبوس رو به رضا واگذار کردم اون هم نامردی نکرد و لوکس ترین و راحت ترین اتوبوس رو برام گرفت. اولین باری بود که تنها توی کشور غریب به یه شهر کاملن ناآشنا می رفتم. اما واقعن خوش گذشت. اتوبوس که واقعن راحت بود. شب طرفهای ساعت ۱۱ رسیدم. اول دستپاچه شدم اما به خودم نهیب زدم اینهمه زن تنها تو خیابونهای این شهر هست! (واقعن امنیتش از جایی که ما بودیم بهتر بود. پشیمون شدم چرا روز اول اونجا نرفتیم) خلاصه درکمال خونسردی یه نقشه گرفتم که هتل رو پیدا کنم. وقتی رسیدم به حوالی هتل دیدم ای بابا! هتل و محلش یه جورایی شبیه ناصرخسرو و مهمون خونه هاش بود! با خودم فکر کردم نکنه این خانمه فکر کرده رضا می خواد بیاد گفته خب یه مرد تنها همچین جایی هم می تونه بخوابه! حالا من چی کار کنم؟!! دردسرتون ندم. با ترس و لرز رفتم تو. یه خانم چینی اخمو، عینهو مادام تناردیه(!) نشسته بود پشت میز پذیرش. سلام کردم و مشخصاتم رو بهش گفتم. گفت آره یه اتاق یک تخته به اسم تو رزرو شده پول امشب رو باید الآن بدی. باهاش حساب کردم. دفترش رو برداشت، نگاهی کرد، برگشت کلی با یه همکارش چینی حرف زد، دست آخر به من گفت اتاقهای یک تخته طبقه دوم هستن امشب کلی مرد مجرد اومدن تو اون طبقه. بهتره تو طبقه سوم یه اتاق خانوادگی بدم به تو. با خوشحالی گفتم حتمن، اختلاف قیمتش رو حساب می کنم. بهم توپید که لازم نکرده، من صاحب اینجام باید خیالم از بابت مشتریهام راحت باشه! کلید رو انداخت جلوم و گفت برو!

خلاصه یه اتاق بزرگ و حسابی نصیبم شد. هرچی ظاهر هتل ساده و قدیمی و محلش شلوغ پلوغ به نظر می رسید به جاش تمیز و مرتب بود. من وسواسی هم نتونستم هیچ ایرادی پیدا کنم! همه چی برق می زد! باطری موبایلم تموم شده بود. تا وسایلم رو یه گوشه گذاشتم و اومدم موبایل رو بزنم به برق تلفن اتاق زنگ زد. همون مادام تناردیه از پشت خط بهم گفت: یه یارویی زنگ زده اینجا به اسم ریژا! می گه شوهرته! می خوای باهاش حرف بزنی؟! با خنده گفتم بله لطفن. تلفن رو که وصل کرد صدای رضا رو شنیدم که می گفت سلام رویا. این مادرفولادزره کیه دیگه؟! یه ربعه داره منو سین جیم می کنه! دست آخر بهم توپیده زنته که باشه نصف شبی چی کارش داری؟! با خنده بهش گفتم تازه نمی دونی غیرتی شده عجب اتاقی بهم داده! خلاصه خیالم راحت شد واقعن. با رضا حرف زدم، آبمیوه و بیسکوییتی رو که تو اتوبوس بهم داده بودن بردم توی تخت و تلویزیون رو روشن کردم. اون شب بعد از مدتها با آرامش کامل خوابیدم.

صبح تو هتل یه صبحونه مفصل چینی خوردم (تازه مادام تناردیه بهم تشر زد که لازم نکرده عجله کنی غذاتو خوب بخور بعد برو دنبال کارهات!) اتاق رو تحویل دادم و رفتم ویزامون رو گرفتم. یه کم تو شهر گشتم و با همون اتوبوس برگشتم. شب رسیدم خونه. رضا تو این فاصله هفت هشت باری باهام تماس گرفت. اما واقعن بهم خوش گذشته بود.

پدرومادرم چند روز بعد اومدن. مادررضا و نوشین پیشمون بودن، پدرومادر من رفتن هتل. می گفتن اونجا راحت ترن. تا شروع ترم جدید ده روز مونده بود. دنبال بلیت می گشتیم و من اصرار داشتم زودتر از رضا برم. اولن تو این مدت زمان کم فرصت تحویل دادن خونه رو نداشتیم. فکر می کردم بهتره من برم به دانشگاه برسم و دنبال جایی برای زندگی بگردم (چون هیچ کس رو اونجا نداشتیم و نمی دونستیم زندگی اونجا به چه صورته) تو این فاصله رضا وسایل رو جمع کنه و خونه رو تحویل بده و من بهش بگم چی بیاره با خودش و چی نیاره. از طرف دیگه می دونستم رفتن به یه کشور کاملن غریب و ناآشنا و رفتن سرکلاس و خونه پیدا کردن و اینها کار خیلی مشکل و مستلزم تحمل فشارهای زیادیه و نمی خواستم رضا بیاد و فشارهای خودش رو به من انتقال بده و همه چی سخت تر بشه. ترجیح می دادم خودم تو آرامش کارها رو انجام بدم و کسی نباشه سرم فریاد بکشه و تجربه گرفتن ویزامون بهم نشون می داد از پسش برمی یام. الآن که فکرشو می کنم برام جالب و درعین حال تاسف آوره که این قبیل سختیهای زندگی، نبودن رضا کمک بزرگتری به حالم بود تا بودنش.

رضا با این برنامه مخالفت کرد و پدرومادر من و مادرخودش هم همین طور. می گفتن تنها چطور می خوای بری تو مملکتی که هیچ کس رو نمی شناسی و هیچی ازش نمی دونی. تحویل خونه و اسباب کشی رو بهونه کردم و اینقدر پافشاری کردم که قبول کردن. قرار شد رضا حدودن یک ماه بعد از من بیاد. با همه خداحافظی نه چندان گرمی کردم و با هزار امید و آرزو از کشوری که سیاه ترین روزهای عمرم رو درش گذرونده بودم رفتم.

پی نوشت: بچه ها من جدی جدی معروف شدم؟! رفتم تو بی بی سی؟!!! ای والله! براشون ایمیل زدم تحویلم نگرفتن! شما می دونین برنامه رو از کجا می شه پیدا کرد؟! از خوشحالی عین بادکنک پر از گاز هلیوم رفتم بالا چسبیدم به سقف ها! یکی یه سوزن بزنه من با یک پیسسست اساسی بیام پایین دوباره

پی نوشت ۲: شرمنده که جواب کامنتهای محبت آمیزتون رو ندادم این بار. مقاله لعنتی هنوز تموم نشده. تا آخر امروز حتمن جواب می دم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:48  توسط رویا  | 

این انصافه؟!

شما بگین بالاغیرتن این انصافه؟! این که من تا سه شنبه آینده باید ۴۲ تا ورقه بچه های سال دوم و ۵۳ تا ورقه بچه های سال سوم رو صحیح کنم انصافه؟!

انصافه یکی پیدا بشه خونه ای رو که من عاشقش شدم گرون تر از من بخره؟!

انصافه هنوز دانشگاه واسه تقاضای بورسیه من تصمیم نگرفته؟!

انصافه هرچی دانشجوی خنگه گیر من بیاد؟ تازه با افتخار تمام بگن فلانی، منتظر بودیم تو بیای از تو بپرسیم!

انصافه دویست تا نمودار داشته باشم و محض رضای خدا یه کدومشون به اون یکی ربط نداشته باشه؟ پس هرچی نظریه داده بودم تاحالا کشک؟!

انصافه خسته و کوفته از سرکار برم واسه خودم باقالی پلو با مرغ درست کنم بعد فرداش ظرف ناهارم رو جا بذارم بازهم ساندویچ بدمزه بخورم؟!

انصافه بعد از دوساعت کلنجار رفتن با کد و فرمولهای کیلویی، پنج دقیقه برم توی سایت جوکهای ایرانی و عدل استاده راهنما همون موقع بیاد تو اتاقم بگه گزارش تموم نشد؟! حالا اینش هیچی، وقتی بااعتماد به نفس کامل بهش می گم نه سرم شلوغه نرسیدم تمومش کنم و خیالم راحته این سایت جوک فارسیه و طرف نمی تونه فارسی بخونه ببینه دارم چی کار می کنم... انصافه شما صاحبان سایت با یه فونت گنده اون بالا به انگلیسی بنویسین funniest persian jokes؟!! خدایی منظورتون از این کار چی بوده؟!

انصافه من نتونم فردا با لیزا برم جنوب تا عصر یکشنبه؟ انصافه از کوهنوردی محروم بشم؟!

انصافه وسط این هیروویر پدرومادرتو می خوان بیان اینجا؟ انصافه منت سرم بذاری که تاحالا به مامانت نگفتی که من زن زندگی نیستم و پی هواوهوس دلمم؟! انصافه من به اسم آبروداری برگردم سر زندگی با تو که دوباره با باباجونت بری عرق خوری؟! ها؟ با توام آقای مرد زندگی که اصلن پی هوا و هوس نیستی و نمره خونواده داریت بیست و یکه! اصلن من کجای دنیا برم که دیگه تو و ایل و تبارت رو نبینم ها؟!

انصافه منو اینقدر خر فرض کنی؟؟؟؟؟

انصافه وظیفه خونه پیداکردن و سروسامون گرفتن تو هم با من باشه؟ اون نصف شبی که منو پابرهنه از خونه انداختی بیرون فکر سروسامون من بودی؟ من چرا باید نگران بهم خوردن آسایش تو باشم؟ همه چی تو اون زندگی که دست تو مونده ماشین هم داری خیرسرت! تازه بذار مامانت بیاد اون واسه ات خونه داری کنه!

انصافه اگر دلم طاقت تحمل پستی و دورویی رو نیاره؟

و بالاخره انصافه اینهمه غر بزنم اینجا؟! به جای اینهمه نق نق و نک و نال بهتر نیست برم به کارهام برسم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:21  توسط رویا  | 

ادامه خاطرات ۴

منتظر جواب ویزا بودیم از سفارت و می دونستیم که امید چندانی نباید داشته باشیم. یه روز آرمین رفته بود دنبال کارهای مهاجرتش. رضا خودش رفت م.شروب خرید و از صبح نشست به خوردن. سعی کردم کاری به کارش نداشته باشم. عصر آرمین زنگ زد و گفت یکی از دوستهاش رو دیده و رضا دعوتشون کرد بیان خونه برای شام. آرمین قبول نکرد و برنامه این شد که با دوستش بیان خونه و از اونجا با رضا برن شام بخورن و ب.یلیارد بازی کنن. وقتی اومدن شش تا آب.جو با خودشون آورده بودن که رضا علی رغم تمام م.شروبی که از صبح خورده بود با اونها همراه شد. جدن خوش نداشتم مخصوصن جلوی مردی که برای اولین بار تو عمرم می دیدم با رضا کل کل کنم. فقط باهاشون سلام علیک کردم و رفتم تو اتاق خودمون در رو بستم. صدای رضا رو می شنیدم که به دوست آرمین اصرار می کرد شب بیاد مثل آرمین خونه ما بمونه.

وقتی رفتن نفس راحتی کشیدم. اشتهای شام نداشتم٬ برای خودم چای دم کردم و نشستم به تلویزیون دیدن. ساعت از نصف شب گذشته بود که سه تایی پیداشون شد. هرسه مست بودن اما حال رضا واقعن خراب بود. از دوطرف زیربغلهاشو گرفته بودن و تقریبن روی زمین می کشیدنش. آرمین و رفیقش با من سلام علیک کردن و همچین که رضا رو ول کردن افتاد زمین. بهشون گفتم اگر می خوان بخوابن تو اتاق آرمین رختخواب اضافه گذاشتم و بعد خم شدم و آروم به رضا گفتم پاشه بره تو جاش بخوابه. البته می دونستم بی فایده است. آرمین و دوستش تشکر کردن. دوستش گفت ترجیح می ده بره خونه خودش و آرمین گفت اون هم باهاش می ره و شب رو اونجا می مونه. یه دفعه رضا مست و لایعقل ازجاش بلند شد.

رو به آرمین و رفیقش داد زد واسه چی نمی مونین؟ این رویا حرفی زده بهتون؟ غلط کرده بخواد بیرونتون کنه! من سرم رو انداختم پایین. این دوتا نگاهی به هم انداختن و آرمین به آرومی به رضا گفت رویا که حرفی نزده خیلی هم به ما لطف داره. ما نمی خوایم مزاحم باشیم٬ می خوایم شما راحت باشین. رضا فریاد کشید: من راحتم! من خیلی راحتم! و شروع کرد به درآوردن لباسهاش. افتضاحی بود. آرمین سعی می کرد آرومش کنه و من رفتم تو اتاق که ملحفه ای چیزی بیارم بندازم روش. آرمین حریفش نمی شد. وقتی ملحفه رو آوردم دیدم این دوتا عملن از خونه فرار کردن و اینقدر سریع رفتن که در رو پشت سرشون باز گذاشتن. رضا کف سالن بدون هیچ لباسی افتاده بود و مرتب عربده می کشید. حرف مفهومی نمی زد فقط بلند بلند فریاد می کشید انگار شکنجه اش می کردن. یه کم ایستادم نگاهش کردم. به تشنج افتاد. با لگد زد دوتا از صندلیها رو انداخت. محکم زد زیر میز و لیوان روی میز افتاد و شکست. فرش رو دور خودش لوله کرد. کف سالن می غلتید و فریاد می کشید.

نمی دونم اگر اون لحظه اسلحه داشتم اونو می کشتم یا خودم رو. ملحفه رو نزدیک بهش چنان محکم کوبیدم به زمین که گرد و خاک بلند شد. فریادش قطع شد و چشمهاشو باز کرد. به چشمهای قرمز بی حالش نگاه کردم و دوباره دیوونه شدم. ملحفه رو برداشتم و دوباره کوبیدم زمین. چندبار این اتفاق تکرار شد٬ هردو دیوونه شده بودیم. چشمهاشو که بست هیچ رمقی برام نمونده بود. تا صبح بیهوش همون جا موند و دیگه صداش درنیومد. من رفتم تو اتاق و در رو بستم.

با خودم فکر کردم باید برم. اما نصف شبی تو این شهر بی دروپیکر کجا برم؟ فکر کردم الآن بیهوشه. صبح به محض این که آفتاب زد می رم. اما کجا می رم؟ فکر کردم برگردم ایران؟ نه فایده نداره روز از نو روزی از نو. تازه برگردم ایران کجا٬ خونه کی؟! اون سفر که تو تهرانش سر از هتل درآوردم! بعدم اومدیم یک در هزار ویزام درست شد. اون وقت چی کار کنم اگر بزنه ممنوع الخروجم کنه اونجا؟ اینهمه زحمت کشیدم برای این دانشگاه لعنتی! فکر کردم وسایلم رو جمع می کنم و می رم هتل. می مونم تا جواب ویزا معلوم بشه. اگر ویزا داده بودن که می رم و اگر جرات داره بیاد دنبالم (به خودم می گفتم اونجا غربه ناسلامتی!) اگر هم ویزا ندادن که بالاخره اینقدر صبر می کنم تا تکلیف پدرومادرم روشن بشه برگردم ایران خونه یکیشون.

تا صبح به فکروخیال گذشت. مدارکم رو با یه مقدار پول و یه دست لباس گذاشتم توی کیف بزرگی که داشتم. ساعت حدود شش صبح بود. بی حال و بی رمق افتاده بودم روی تخت. گاهی خوابم می برد و وحشت زده از خواب می پریدم. باید کم کم آماده می شدم برای رفتن که... رضا بیدار شد. هنوز مستی از سرش نپریده بود و نفسش بخار الکل بود. اومد تو اتاق نگاهی به من انداخت و گفت چیه شال و کلاه کردی؟ خودش رو انداخت روی تخت و گفت بیا اینجا! از جام پا شدم و گفتم ولم کن رضا. حوصله تو ندارم. از اتاق رفتم بیرون. پشت سرم داد زد چه مرگته؟ باز غلط کردیم یه شب عرق خوردیم؟! برگشتم و گفتم اختیارداری! جنابعالی بنده رو به غلط کردن انداختی!

دستی از پشت شونه هامو گرفت٬ برم گردوند و چسبوندم به دیوار: به غلط کردن افتادی ها؟! محکم می کوبیدم به دیوار: غلط کردی ها؟! پشیمون نشی پس فردا؟ حرفت رو پس نگیری که بد غلطی کردی! کدوم گوری داشتی می رفتی؟! نفسم به شماره افتاد. از بوی الکل نفسش به خفگی افتاده بودم و ترس عقلم رو از کار انداخته بود. چند بار سعی کردم بگم: داشتم می رفتم... داشتم می رفتم... یک لحظه از زدن دست برداشت. منو محکم گرفت و تو چشمهام نگاه کرد: ها؟! کجا؟؟ من من کنان گفتم داشتم می رفتم حموم! یک دفعه ولم کرد. خندید و گفت بفرمایین!

حماقت محض بود! الآن که فکرشو می کنم می بینم چرا نگفتم می خوام برم سرکوچه خرید کنم٬ یا چه می دونم یه بهانه دیگه ای. باور نمی کرد اما به هرحال یه تلاشی کرده بودم: حالا بدترین کار ممکن رو کرده بودم. رفتم تو حموم و در رو قفل کردم. از ترس می لرزیدم. همه جا ساکت بود. با خودم فکر کردم شاید دوباره بیهوش بشه. خب بد نشد! تا من یه دوش بگیرم و یه کم آروم بشم اون هم اگه شانس بیارم دوباره می خوابه اگه شانس نیارم هم باز آروم تر از الآنش می شه. سکوت رو نشونه خوبی تفسیر کردم. لباسهام رو درآوردم و رفتم زیر دوش (حماقت محض). یک دقیقه نگذشته بود که رضا با لگد در حموم رو شکست. فرصت جیغ کشیدن پیدا نکردم. با موهام منو کشید بیرون و پرت کرد روی زمین. تا اومدم بلند بشم روم تف انداخت و کمربندش رو برداشت.

وحشتناک بود. حالا که دارم تعریف می کنم به نظرم واقعی نمی یاد. انگار یه فیلم خشن دیدم! هنوزهم انگار باورش نکردم! اما موضوع فقط ضربه هایی که خوردم نبود. اونچه تا ابد یادم می مونه حرفهایی بود که درخلال عربده کشیدنها و تف انداختنها بهم زد. حرفهایی که دیدم رو نسبت بهش خیلی تغییر داد.

فحشهای بی نهایت رکیکی نثار پدرم کرد. من رو متهم کرد که با سامان یا سهند رابطه داشتم و کل ماجرای ایران موندن من به این دلیل بوده (اصرار می کرد اعتراف کنم با کدومشون بودم!) سر جریان عقدنامه کلی بدوبیراه نثارم کرد که بی هیچ حقی عقدنامه مون رو پیش خودم نگه داشتم و با پست فطرتی نمی ذارم مادر بیچاره اش از وام ازدواج ما استفاده کنه و این کمکی باشه براش (عقدنامه رو برداشت که همون روز برای مادرش بفرسته) و کلی حرف بی ربط دیگه... اما از همه مهم تر برای من این جمله اش بود: تو بچه لوس ننر نازپرورده حالیت نیست من چی کشیدم تو زندگی. از آدمهایی مثل تو و ایل و تبارت متنفرم که از بالا به آدم نگاه می کنن. حالا وقتشه یکی مثل اون بابای نوکیسه ات تقاص پس بده. خیال می کنه توپ تکونش نمی ده ولی حالا توله اش دست منه! مردک چطور جرات کرد زنگ بزنه به من بگه واسه دخترم گردن کلفتی می کنی! آره گردنم کلفته! این دختر....ت رو می کشم ببینم .... داری نطق بکشی؟!

دیگه گریه نمی کردم. آه و ناله هم نمی کردم. خیس و مچاله افتاده بودم روی زمین و فقط گوش می دادم و فکر می کردم. کجای کار بودم با این مرد؟ واسه تسکین کدوم عقده با من ازدواج کرده بود؟ چی باعث شده بود فکر کنم دوستم داره؟ کی از بالا بهش نگاه کرده بودم؟ مگه خودش اصرار نکرده بود از ایران بریم؟ مگه بارها بهش نگفته بودم اگر ناراحتی برگردیم؟ مگه هوای خونواده اش رو نداشتم؟ کی ازش چیزی خواسته بودم مافوق توانش؟ این همه نفرت و کینه از کجا اومده بود؟ من فقط تو خودم جمع شده بودم و فکر می کردم. هیچ واکنشی نشون نمی دادم. حتا وقتی ازم رابطه خواست هیچ واکنشی نشون ندادم.

هرچی به دهنش می اومد گفت و هرکار دلش می خواست کرد. بعد رفت تو پذیرایی ته بطری م.شروب شب قبل رو سرکشید و با صدای بلند گفت: این درس عبرتی باشه برات تا دیگه جلوی من ملحفه نکوبی زمین! با خودم فکر کردم: پس تو مستی اونقدرها هم بیهوش و حواس نیست!

تا شب همونجا موندم. گیج و گنگ. به ظاهر خوابم می برد اما خواب نبود. انگار حواسم موقتن از کار می افتاد و دوباره برمی گشت. تو دنیا نبودم دیگه. چندبار انگار از پشت یه پرده دیدمش که اومد. یه بار برام بالش آورد یه بار چیزی روم انداخت یه بار یه لیوان برام آورد و اصرار کرد بخورم و نتونستم. شب صدای آرمین رو شنیدم که اومد. شنیدم رضا بهش گفت دیشب کجا رفتین٬ اونهم گفت رفتیم خونه فلانی٬ تو بهتری؟! رضا گفت آره بابا یه کم زیاد خورده بودم. شنیدم آرمین سراغ منو گرفت٬ رضا بهش گفت سرش درد می کنه قرص خورده خوابیده.

صبح که بیدار شدم هنوز درد داشتم ولی حالم بهتر بود. رضا تو اتاق نبود. رفتم دوش گرفتم (در حمومی رو شکسته بود که به اتاق خودمون باز می شد. خونه دوتا اتاق دیگه داشت که حموم جدا داشتن) لباس پوشیدم و اومدم بیرون. رضا تو پذیرایی نشسته بود. تا منو دید ازجا پرید و گفت سلام بانو! حالت چطوره عزیز٬ بهتری؟ نگاهش نکردم. فقط گفتم از روی کاناپه من بلند شو. بلند شد و گفت بفرمایین. بشین تا برم برات چای بیارم. نشستم و نگاهی به سالن انداختم. سالن تمیز بود و تمام شیشه های م.شروب جمع شده بود. آرمین از اتاقش اومد بیرون. سلام کرد و گفت سردردت بهتر شده رویا؟ نگاهی بهش انداختم و گفتم ممنون. ظاهرن قیافه ام خیلی تابلو بود چون آرمین لبش رو گاز گرفت و سرش رو انداخت پایین. رضا با دوتا چایی از آشپزخونه اومد بیرون و به آرمین گفت تو هم بیدار شدی؟ خب تو دیگه برو واسه خودت چایی بریز. آرمین برگشت تو اتاقش. رضا لیوان چای رو دست من داد و گفت بفرما خانمم. برنامه امروزت چیه؟ دوست داری جایی بریم؟ نگاهش کردم: رضا! گفت: جان رضا؟ گفتم: تفهایی که دیروز بهم انداختی٬ تو روحت! سرش رو انداخت پایین. گفت قبول دارم. معذرت می خوام رویا. تو خانمی. تو بزرگی. تو ببخش!

آرمین رفت تو آشپزخونه. رضا صداش کرد و گفت بیا اینجا٬ من و رویا یه تصمیمی گرفتیم که می خوایم تو هم بدونی. آرمین با خنده گفت بله یادم نرفته شما منو به فرزندخوندگی قبول کردین! امر بفرمایین پدرجان! رضا گفت از امروز دیگه تو این خونه م.شروب نمی یاد. من به رویا قول دادم که دیگه نمی خورم٬ شما هم اگر می خوای بخوری بیرون خونه بخور. آرمین گفت خیلی هم عالیه. موافقم. به رضا نگاه کردم. چقدر دلم می خواست داد بزنم و مثل خودش هرچی از دهنم درمی یاد بهش بگم... کاش این کار رو کرده بودم!

رضا همون روز دعوامون عقدنامه رو برای مادرش فرستاده بود. خسته و مستاصل بودم و بی نهایت دلم می خواست با کسی درددل کنم. هیچ کس رو نداشتم. تنها راهی که به نظرم رسید ایمیل دکترنون بود. به دکترنون ایمیل زدم و ماجرا رو تعریف کردم. براش نوشتم که خسته شدم٬ احساس می کنم صدسال پیر شدم٬ دیگه نمی تونم رضا رو تحمل کنم و راه به جایی ندارم. برام درجواب نوشت تو یا رضا رو خیلی دوست داری که تحملش می کنی یا تو شرایط فلج شدی که هیچ کدومش قابل قبول نیست. تو نباید همچین وضعیتی رو تحمل کنی و باید طلاق بگیری یادت باشه جدایی آخر دنیا نیست. تو ترسو و ضعیف بار اومدی وگرنه با همون برخورد اول کاسه کوزه تو جمع می کردی. خواستم براش بنویسم که دکترجان من کاسه کوزه مو جمع کرده بودم٫ شما گفتی این کار درست نیست شما گفتی بیماری رابطه ما سرماخوردگی ساده است نه تومور سرطانی شما گفتی رضا منظوری نداره از کتکهاش٫ حالا که من دوباره بی هیچ پناهی تو مملکت غریب گیر کردم می گی فلج شدی٬ طلاق بگیر بیا بیرون؟؟؟؟؟؟ با خودم گفتم بی فایده است. تو این شرایط کل کل کردن با دکترنون رو کم دارم فقط. دیگه جوابی به ایمیلش ندادم.

از سرجریان عقدنامه خیلی دلخور بودم و فوق العاده بدبین شده بودم. با خودم فکر کردم اگر به خاطر مادرش هرکاری می کنه هیچ دلیلی نداره بذارم بیشتر از این از بابا سواستفاده کنه. برای اولین بار تو زندگی مشترکمون تصمیم گرفتم بازی کنم. به خاطر پول! شهریه رضا هنوز تو حساب مشترک با هما بود. خوش نداشتم مادرش زنگ بزنه و رضا رو تشویق کنه که با این پول بره درس بخونه بعد از تمام حرفهایی که درباره بابا زده بود. تو همون هفته یه روز که رضا نبود زنگ زدم به هما. بهش گفتم پول رو هرچه سریع تر منتقل کنه به حساب خودش. گفتم ببین هما نمی دونم چی می شه. ممکنه رضا بهت زنگ بزنه٬ ممکنه خودم بهت زنگ بزنم با گریه ازت خواهش کنم پول رو بفرستی اما این کار رو نکن. اگر منو دوست داری این کار رو نکن. هما گفت معلوم هست تو خونه شما چه خبره؟ عین مقتولهای سریالهای پلیسی حرف می زنی! چه جوری این پول رو نگه دارم٬ این مال تو هستش! گفتم زندگی من از هر سریالی اکشن تره! موضوع رضا نیست خونواده اش هستن (دروغ محض!) تو پول رو بردار کارت هم نباشه. امانت پیشت باشه تا دست کم یک سال دیگه. هما قبول کرد.

اگر یک کار درست تو زندگیم کرده باشم همون بازی کثیف بود! اگر دیر جنبیده بودم اون پول خرج شهریه رضا هم نمی شد بلکه می رفت برای فرستادن داداشش به خارج! حالا تعریف می کنم چی شد که به اونجا رسیدیم.

هنوز یک هفته از دعوامون نگذشته بود. رضا مهربون شده بود و من سرسنگین. یه روز مادرش زنگ زد خونه. من گوشی رو برداشتم و تعجب کردم چون معمولن زنگ می زد به موبایل رضا. سلام و احوال پرسی گرم و نرمی با من کرد من هم تحویلش گرفتم. گفت رویا جون دلم خیلی براتون تنگ شده. مخصوصن نگران نوشین هستم که رفته یه شهر دیگه. با اجازه تون بلیت گرفتم بیام دو هفته بهتون سربزنم. اجازه می دین مزاحمتون بشم؟ گفتم اختیار دارین مادرجون! شما قدم به روی چشم ما می ذارین. منتظرتون هستیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:20  توسط رویا  | 

ادامه خاطرات 3

رضا و آرمین تقریبن هرروز عصر بیرون می رفتن. یه مدت که گذشت دیدن به صرفه نیست و بهتره م.شروبشون رو از فروشگاه بخرن و بیارن خونه. اعتراضهای من فایده ای نداشت. رضا مخصوصن از جریان دانشگاه دلخور بود و احساس می کردم خودش رو کنترل می کنه. بساطشون با آب.جو شروع شد. کم کم رفتن طرف م.شروبهای آسیایی. یه م.شروب کره ای بود (دیگه یه پا کارشناس شدم در این زمینه ) درصد الکلش کمتر از م.شروبات سنگینی مثل و.ی.سکی و اینها بود اما نمی دونم چه حکمتی داشت که فیل رو از پا می انداخت. تو رستورانهای کره ای دیده بودم که یه جمع پنج شش نفری یه بطری کوچکش رو می گرفتن (اندازه یه کولای کوچک) و با غذای فراوون (کباب و اینها) همون یک شیشه رو شریک می شدن. آرمین با اونهمه ادعا یک تا دو بطری بیشتر نمی تونست بخوره. رضا تو هروعده چهار تا پنج بطری می خورد.

با این که از بودن آرمین ناراحت بودم و تو به راه افتادن این وضعیت مقصر می دونستمش اما این فرصتی هم بود که وابستگی رضا به الکل رو هم بسنجم. تا قبل از اون هیچ ایده ای نداشتم که مرز نوشیدن به قول خودشون تفریحی با اعتیاد به الکل کجاست. رضا همیشه می گفت می خواد تفریح کنه و من با اعتراضم این حق رو ازش می گیرم. حالا آرمین رو می دیدم که همین ادعا رو داشت اما به مراتب کمتر از رضا می خورد (درواقع نمی تونست بخوره - به این نتیجه رسیدم که بدن رضا بیشتر به الکل عادت داره و به همین دلیل سخت تر واکنش نشون می ده) درثانی تو مستی عصبانی و پرخاشگر نمی شد. با این که خیلی از عادت نوشیدن رضا آزار دیده بودم اما تازه اون موقع عمیقن باور کردم که حالتهای رضا درمقابل الکل طبیعی نیست و واکنشهای من، بنا به ادعای رضا، از حسادت زنونه ناشی نمی شه. بعدها که از مشاور متخصص اعتیاد کمک گرفتم فهمیدم ماجرا چقدر وخیم و چقدر اینجانب از مرحله پرت بودم!

یکی دو روز بعد از این که مدارکمون رو برای سفارت فرستادیم مادررضا زنگ زد به موبایلش. گفت عقدنامه ت رو برام بفرست یه آشنا تو بانک پیدا کردم برات وام ازدواج بگیرم بفرستم که شهریه دانشگاهتو بدی. رضا گفت که ویزای همسردانشجو تقاضا کرده. با این حال وقتی قطع کرد به من گفت عقدنامه رو برای مادرش بفرستم. من گفتم این کار رو نمی کنم. گفتم عقدنامه ما از اول ازدواجمون تا همین سفر ایران دست مادرجون بوده و اگر می تونست وام بگیره تاحالا گرفته بود. از اینجا به بعد می خوام عقدنامه پیش خودم باشه. درثانی، اگر مشکل شهریه رضاست که اون پول تو حساب هما هست و عملن به وام ازدواج نیازی نداریم دیگه. احساس کردم رضا از حرفهای من ناراحت شد ولی چیزی به روی خودش نیاورد. من هم دیگه دنبالش رو نگرفتم.

یه شب رضا و آرمین مست بودن. آرمین یه فیلم گرفته بود و می خواست ببینیم باهم. رضا خیلی عصبی بود. سعی کردم تو اتاق خواب نگهش دارم. فحشهای معمول همیشگی رو داد و روی تخت بیهوش شد. اومدم بیرون و دیدم آرمین فیلم رو گذاشته. برای این که فکر نکنم نشستم به فیلم دیدن. آرمین سراغ رضا رو گرفت و گفتم خوابه. ولی اشتباه می کردم. یه کم بعد رضا تلوتلوخورون اومد بیرون. جلوی آرمین شروع کرد به زدن حرفهای رکیکی که هیچ خوش ندارم اینجا بنویسم. من ساکت موندم و سرم رو پایین انداختم، آرمین به رضا زل زده بود. حرفهاش رو زد و داد و بیدادهاش رو کرد و همون جا کف سالن بیهوش افتاد. سنگینی نگاه آرمین رو حس می کردم. با خودم فکر کردم این هم مسته فردا صبح هیچ کدوم امشب یادشون نمی یاد. وانمود کردم رفتم تو بحر فیلم که آرمین به حرف اومد. گفت رویا نه که خیال کنی مستم حالیم نیست ها. یه حرفهایی هست که می خوام بهت بگم. ازم دلگیر نشو از قدیم گفتن مستی و راستی.

به چشمهای قرمزش نگاه کردم و گفتم بیخود گفتن! مستی و پستی بیشتر مصداق داره! گفت می دونم. والله نمی خوام تو زندگیتون دخالت کنم. اما هرچی باشه رضا رفیقمه. تو هم خیلی حق به گردنم داری. نمی تونم ببینم این طوری زندگیتون خراب بشه... واقعن نمی خواستم سفره دلم رو باز کنم. اونم برای آرمین! ولی داشتم منفجر می شدم. بغض داشتم و نمی خواستم گریه کنم. خشم داشتم و نمی خواستم داد بزنم. فقط نفس عمیقی کشیدم و گفتم خیلی واضحه که چی زندگی ما رو خراب می کنه. آرمین گفت رویا! از رضا انتقام نگیر!

جا خورم. گفتم چی؟؟؟ گفت تو خیال می کنی من نمی فهمم؟ از صبح تا شب روی این کاناپه کذایی نشستی. به جز حرفهای روزمره یه کلمه حرف باهاش نمی زنی. به آدم نگاه می کنی ولی نمی بینیش، نگاهت خیلی خیلی دور و سرده. رویا خیلی واضحه که داری به جدایی فکر می کنی! تو از رضا طلاق عاطفی گرفتی غیر از اینه؟... منو می گین؟ داشتم آتش می گرفتم. به آرمین گفتم منظورت چیه؟ می خوای بگی این آدمی که اینجا بیهوش افتاده تقصیر منه؟ آخه من چی بگم به شما مردها! کسی با من یه کلمه حرف زده که جوابش رو بدم؟! کسی منو دیده که بخوام نگاهش کنم؟ همیشه همه چی تقصیر زن خونه است، نه؟! اگر خیلی دلت به حال رفیقت می سوزه برو با خودش حرف بزن! من که قیف تو دهنش نذاشتم این زهرمار رو بریزم تو گلوش! اون به من بدوبیراه می گه تو منو سرزنش می کنی که چرا نگاهم سرده؟! آرمین گفت من تو رو سرزنش نمی کنم. من فقط دارم به خاطر دوستی که درحقم خوبی کرده، از یه خانم محترم و مهربون خواهش می کنم باهاش راه بیاد. رویاجان تو واقعن جای خواهر منی. ازت پنهون نمی کنم، اینقدر تو روابط عاشقانه ام گند زدم که بفهمم یه مرد چطوری با حماقتهاش خودش رو دستی دستی به خاک سیاه می شونه! رضا خیلی مشکل داره می دونم. خیلی عصبیه. خیلی بی اعتماد. خیلی بدرفتار. اما عاشق توئه. زندگیش به تو بسته است. با این وضعی که می بینم تو یه روز ترکش می کنی برای همیشه. تو چیزی از دست نمی دی اما اون نابود می شه. نکن این کار رو! رضا آدم بدی نیست. بلاهایی هم که تو زندگی سرش اومده تقصیر خودش نبوده. نمی گم از بدرفتاریهاش ناراحت نشو. اما درکش کن، اینها بحرانهای روحیه. سخت نگیر و خودت رو داغون نکن. به عشق و اعتماد تو که تکیه کنه به مرور بهتر می شه. طول می کشه اما ارزشش رو داره. رضا دوستت داره رویا، بیشتر از هرکس دیگه ای تو دنیا. بذار خودش رو پیدا کنه، بهش فرصت بده ضرر نمی کنی.

آروم شده بودم ولی بی نهایت غمگین. گفتم ببین آرمین. همه اینها که گفتی درست. اما رضا بچه نیست من هم نمی تونم براش مادری کنم. درنهایت خودشه که برای زندگیش تصمیم می گیره. اگر بخواد به این رویه ادامه بده من نه می تونم و نه می خوام که جلوشو بگیرم. من تاحالا کاری جز فرصت دادن نکردم. اگر فکر می کنی مهرومحبت لازم رو درحقش نکردم، با این وضعیت، بیشتر از این درتوانم نیست واقعن. منم آدمم با محدودیتهای خودم، با خواسته های خودم. درضمن من فعلن خیال جدایی ندارم. فکر هم نمی کنم رضا واقعن به جدایی این طوری نگاه کنه که تو تصویر کردی. آرمین آهی کشید و گفت من با رضا صحبت کردم. بازهم صحبت می کنم. فقط امیدوارم دل تو نرم تر بشه، رضا هم به خودش بیاد قبل از این که خیلی دیر بشه.

از اون شب خیلی به حرفهای آرمین فکر کردم. مرتب از خودم پرسیدم چه جنبه هایی از عشق و علاقه رضا به زندگیمون بوده که ندیده باشم. کجاها تو محبت بهش کم گذاشتم. با خودم فکر کردم خب دست کم تو وضعیت به وجود اومده هردونفر مقصریم. شاید باید درک و محبت و صبوریم رو بیشتر کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 3:19  توسط رویا  | 

ادامه خاطرات 2

آرمین اومد. اتاق نوشین رو براش آماده کردیم و اونجا مستقر شد. یکی دو روز اول که فقط استراحت می کرد و عصر می رفت بیرون به قول خودش "لبی تر کنه". رضا هم گاهی بعد از کلاسش باهاش می رفت و می نشستن آب.جو می خوردن. می ترسیدم جلوی آرمین به رضا اعتراض کنم. می ترسیدم همون طور که ابایی نداشت جلوی پدرومادرش سر این جریان داد و فریاد راه بندازه، جلوی آرمین هم این کار رو بکنه. جلوی آرمین کتک خوردن و فحش شنیدن واقعن آخرین اتفاقی بود توی دنیا که می خواستم بیفته.

روز سوم و چهارم بود که آرمین رفت دانشگاه. معلوم شد تقریبن یک ماه از شروع ترم گذشته و دیگه ثبت نامش نمی کنن تا ترم دیگه. یک هفته ای رو بلاتکلیف گذروند تا به دعوت رضا تصمیم گرفت تا شروع ترم بعد (حدودن چهارماه بعد) بمونه خونه ما و این مدت یه "استراحتی" بکنه و "خودش رو پیدا کنه". یک روز سرناهار بهش گفتم تو که می دونستی دانشگاهت کی شروع می شه. چرا اینقدر دیر اومدی؟ گفت: نمی خواستم بیام واقعیتش. یه اتفاقهایی ایران افتاد که ترجیح دادم بیام و ازشون فرار کنم. من گفتم: از چی فرار کردی؟ گفت: راستشو بخوای از عشق! عاشق شده بودم. خیلی بدجور. می خواستیم ازدواج کنیم که یک دفعه کار اروپاش درست شد و منو گذاشت رفت. قاطی کردم. دیدم اگر بمونم ایران دیوونه می شم. رضا گفت: امان از این زنها که زندگی آدمو به گند می کشن! به رضا چشم غره رفتم و به آرمین گفتم: یعنی چی تو رو گذاشت رفت؟ گفت خداحافظ من رفتم اروپا؟ گفت: نه بیچاره. هنوزم که هنوزه ایمیل می زنه که کارم رو درست کنه برم پیشش. اما خب... حرصم گرفت: خب که چی آرمین؟ تو این سر دنیا چی کار می کنی؟ برو دنبال کارهات، مگه نمی گی عاشقش هستی؟ مگه اون عاشق تو نیست؟ گفت: چرا ولی حوصله یادگرفتن یه زبان دیگه رو ندارم. می دونی؟ می خوام مهاجرت آمریکا اقدام کنم. فعلن گفتم یه مدت بیام اینجا یه استراحتی بکنم خودم رو پیدا کنم... گفتم: ببین مرد حسابی! پارسال هم اینجا بودی. اگر قرار بود بارها و ک.لابهای اینجا تو رو واسه خودت پیدا کنن پارسال این کار رو کرده بودن. بسم الله بگو بلند شو. سی سالت گذشته ناسلامتی! این چه جور عشقیه که به زبان یادگرفتن نمی ارزه؟ این چه پروسه مهاجرتیه؟ برو دنبال برنامه هات خیرسرت مردی! اگر می خوای بری آمریکا برو اونجا زندگی بذار نامزدت هم می یاد پیشت، چرا که نه؟! آرمین به رضا نگاه کرد. رضا گفت: این طوری نگام نکن، راست می گه خب!

خلاصه کلی آرمین رو تشویق کردم که بره دنبال کارهاش. صبحها رضا می رفت کلاس و معمولن عصرها با آرمین می رفتن بیرون. آرمین می خندید و می گفت شما منو به فرزندخوندگی قبول کردین! یا مرتب می گفت این رویا کارش از خواهربودن گذشته، شده جانشین رسمی مامانم! رضا امتحانش رو داد و با نمره خوبی قبول شد. مدارکش رو تکمیل کردیم و برای دانشگاه فرستادیم. حالا فقط مساله شهریه می موند.

شهریه من رو پدرم از حسابی می داد که با هما خواهرم مشترک بود. هما پول رو به حساب دانشگاه واریز کرد. بعد از سفر آخرمون به ایران، مادررضا دیگه خونه زنگ نمی زد. زنگ می زد به موبایل رضا. وقتی رضا بهش زنگ زد و ازش خواست طبق قولش دوسوم شهریه رو براش واریز کنه گفت این پول رو نداره و فقط یک سوم پول رو می تونه بده. رضا خیلی ناراحت بود. بهش گفتم مساله ای نیست. به مامانم زنگ می زنم می گم آینه شمعدون و طلاهای عقد رو بفروشه و بقیه شهریه رو جور می کنیم. با تعجب گفت تو واقعن این کار رو می کنی؟ گفتم اونها فقط مال من نیستن. مال تو هم هستن و همچین روزی بهشون نیاز داری. خوشحال شد و قول داد وقتی مدرکش رو گرفت "ده برابر برات می خرم!" به مادرم زنگ زدم و گفتم می خوایم با دست پر بریم دانشگاه و دیگه نمی خوایم به بابا رو بندازیم. مادرم قول مساعد داد. یکی دوساعت بعد بابا زنگ زد به خونه و بهم گفت: مادررضا پول رو نمی ده نه؟! گفتم نه شهریه رضا رو داریم فقط حس می کنم نیازی نیست خرت و پرتهایی رو که ازشون استفاده هم نمی کنیم نگه داریم و بهتره از پولشون استفاده کنیم. پدرم نفس عمیقی کشید و گفت: رویاجان! شهریه رضا تمام و کمال تو حساب هماست. همون روز که شهریه تو رو دادم شهریه اونو هم دادم! هروقت به هما بگی می فرسته. فقط امیدوارم فهمیده باشی که این خونواده فقیر نیستن که براشون آبروداری می کنی. اینها رندن می فهمی؟

از خجالت آب شدم. گوشی رو قطع کردم و به رضا گفتم پول تو حساب هماست. خودت براش ایمیل بزن بگو شهریه تو حساب کنه. رضا خیلی ناراحت شد. زنگ زد به مادرش و گفت دست کم همون یک سوم پول رو به حساب پدرم واریز کنه. مادرش دوساعت بعد به موبایلش زنگ زد و گفت: به رویا بگو به باباش زنگ بزنه بگه آخر ماه وقتی سود پول رو از بانک گرفتم واریز می کنم. تا آخر ماه منتظر پول ما نباشن! رضا موبایل رو پرت کرد رو زمین و رفت تو اتاق. به هما ایمیل نزد. من روی کاناپه بی صدا گریه می کردم.

یکی دوساعت بعد از اتاق اومد بیرون. کنارم نشست و به آرومی گفت رویا! من یه فکری کردم. تو اگر ویزا بگیری به من به عنوان همسرتو ویزا می دن. من با این ویزا می یام و اونجا کار می کنم. گفتم آخه تو اینهمه برای دانشگاه زحمت کشیدی. گفت جای دوری نرفته. برای کار پیداکردن مشکل زبان ندارم دیگه. تازه بذار تو درست رو تموم کنی بعد تو کار کن من درس می خونم باشه؟ گفتم باشه ولی اگه اونجا کار پیدا نکنی؟ گفت پیدا می کنم عزیزم تازه کار که عار نیست. فوقش یه مدت ظرف می شورم و کارگری می کنم! بهتر از اینه که زیربار منت باشیم. تا همین حالاشم کلی به بابات مدیونیم. تو فقط به من تکیه کن خانمم، همه چی درست می شه!

شادی کمرنگی تو وجودم جوونه زد. بغلش کردم و بعد از مدتها بهش گفتم دوستت دارم. مدارکمون رو به این ترتیب برای سفارت فرستادیم. تا شروع ترم جدید چیز زیادی نمونده بود و از سفارت می گفتن امید چندانی نداشته باشیم. اما من یکی ته دلم خوشحال بودم.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 9:17  توسط رویا  | 

ادامه خاطرات 1

حسب الامر دوستان ادامه خاطراتم رو می نویسم، گیرم یه وقتها وسطش یه پارازیتی هم بدم چشمک

ما برگشتیم به خونه مون. خونه ای درودیوارش مثل قبر روی وجودم سنگینی می کرد. شده بودم همون رویای قبل. بی حس و بی تفاوت. دوباره می نشستم روی کاناپه کذایی و صبح تا شب و شب تا صبح حیاط رو نگاه می کردم. ولی رضا فرق کرده بود.

شاید لازم باشه اینجا یه گریزی بزنم به وضع درسیمون. من مدارکم رو تکمیل کرده بودم و برای دانشگاه فرستاده بودم. رضا مدرک زبانش رو نگرفته بود ولی می خواست تو همون دانشگاه توی رشته دیگه ای درس بخونه. قبل از رفتن من می گفت اگر کار من درست بشه با من می یاد و زبان می خونه اول. یکی از دعواهایی که باهاش داشتم همین بود که پیگیر زبانش نیست و توقع داره توی یه کشور غربی همین مدرک رو با ده برابر قیمت بگیره. وقتی برگشتیم کلاس ثبت نام کرد و شروع کرد به خوندن. بساط م.شروب و چتهای نامربوط از خونه ما جمع شد. آرمین هم اون موقع ایران بود - درواقع پای ثابت عرق خوریهای رضا - به جای اون تو کلاس با پسری آشنا شده بود به اسم مرتضی. اون هم خیلی جدی زبان می خوند که کارهای دانشگاهشو درست کنه. پسر محجوب و مذهبی و سختکوشی بود و شد پایه درس خوندنهای رضا. گاهی رضا می آوردش خونه. بعدها که نوشین اومد به نظرم رسید که این دوتا یه نظر لطفی به هم پیدا کردن شیطان ولی خب موقعیتش پیش نیومد شاید. به هرحال رضا باجدیت زبان می خوند و مرتضی هم باهاش همراه بود. با این که چندان دل و دماغ نداشتم هرروز انشاهایی که نوشته بودن رو می خوندم و نکاتی رو که به نظرم می رسید بهشون می گفتم. تو اون مدت رضا یک بار هم صداش رو سر من بلند نکرد... همه جوره مراعات منو می کرد ولی من یه جورایی سرخورده و مایوس بودم.

تو هر زندگی یه مسایلی هست که آدم از گفتنش عار داره. اما آزارنده و غیرقابل تحمله به هرحال. رضا تمام تلاشش رو می کرد که مدرک زبانش رو بگیره و خیلی سریع برای دانشگاه بفرسته. می خواست کارمون باهم درست بشه و باهم دانشجو بشیم اما خب موضوعی که می موند شهریه دانشگاهش بود. طبق توصیه دکترنون نمی خواست روی کمک پدر من حساب کنه... راستش عارم می یاد از این که جریان رو تعریف کنم. اینقدری بگم که رضا توی یه محله متوسط رو به بالای تهران یه آپارتمان داشت برای خودش. اگر ایران مونده بودیم توی اون آپارتمان زندگی می کردیم. خونواده اش علاوه بر خونه ای که توش زندگی می کردن سه تا خونه دیگه هم داشتن که دست مستاجر بود. روز بله برون مادرش پیشنهاد کرد که آپارتمان رضا مهریه من باشه. من قبول نکردم و به جاش حق طلاق رو خواستم. می دونستم آدم مهریه گرفتن نیستم و ترجیح می دادم به جای این حرفها، اگر زندگی برام قابل تحمل نبود بتونم ترکش کنم. مادرش اصرار کرد که دست کم سه دانگ آپارتمان رو به نامم کنه که بازهم قبول نکردم. گفتم اگر تو زندگی اعتماد باشه که نیازی به سند و مدرک نیست، اگر نباشه هم من آدمش نیستم برم داروغه بیارم! وقتی تصمیم براین شد که ما از ایران بریم مادرش گفت آپارتمان رو اجاره می ده و اجاره اش رو ماهیانه برامون می فرسته. بعد از چندماه توی یکی از تماسهای تلفنی بهمون گفت که آپارتمان رو ماهی هشت هزار تومن اجاره داده و اگر به دردمون می خوره این مبلغ رو برامون بفرسته، البته به جاش پول پیش بیشتری گرفته. به رضا گفتم نکنه این مستاجره سرمادرت کلاه گذاشته باشه؟ رضا رنگ به رنگ شد و گفت ببین نمی دونم اجاره خونه چقدره، اما به نظرت بهتر نیست پول اجاره خونه رو بذاریم برای مادرم باشه؟ هرچی باشه من کمک خرجش بودم و حالا نیستم. من گفتم حتمن. این حرفها چیه. روزی که باهات ازدواج کردم می دونستم باید خونواده ات رو حمایت کنی هیچ مساله ای نیست. اما دلم گرفت که چرا سر این جریان صادقانه برخورد نکردن، من که باهاشون روراست بودم... به هرحال با خودم گفتم شاید غرورشون اجازه نداده و دیگه به این موضوع فکر نکردم.

حالا رضا شهریه دانشگاهشو می خواست و تصمیم داشت از پول پیش خونه استفاده کنه. مادرش مبلغی که برای پول پیش خونه گفت با اون اجاره واقعن به عقل جور درنمی اومد. ولی من خودم رو از ماجرا کنار کشیدم و فقط نظاره کردم. با خودم فکر کردم هرچی باشه مادر و پسر هستن و زبون همدیگه رو بهتر می فهمن. من چرا بیخود دخالت کنم و بشم آدم بده ماجرا. (تو این فاصله که ایران بودیم متوجه خیلی مسایل تو خونواده شون شده بودم. دخالت من فقط من رو بده می کرد همون طور که این بلا سر چندتا از عروسهای فامیلشون اومده بود) مادررضا گفت اگر می خواد بهتره خونه رو بفروشه و شهریه اش رو برداره و با بقیه پول یه جای کوچکتر بخره. رضا فرصت این کار رو نداشت و شهریه اش یک پنجم پول خونه هم نمی شد. خواست از مادرش این مبلغ رو قرض بگیره تا مادرش سرفرصت خونه رو بفروشه اما مادرش این پول رو نداشت... خلاصه کنم. دست آخر مادرش موافقت کرد که دوسوم شهریه رضا رو بهش قرض بده و بقیه اش رو من از مبلغی که پدرم برای خرج زندگی بهمون داده بود جور کنم. رضا با این امید حسابی درس می خوند.

اون دوره دوره آروم و بی دغدغه ای بود تو زندگی ما. رضا م.شروب که نمی خورد آروم تر بود. کمتر عصبانی می شد. یه دوره بیخوابی کشید اما کم کم عادت کرد و شبها راحت می خوابید. کنار پنجره کز کردن من براش نگران کننده شده بود. یادم نمی ره یه بار دم غروب روی کاناپه نشسته بودم که از اتاق اومد بیرون و گفت پاشو خانومم! دل من گرفت به جای تو! پاشو باهم بریم بیرون. موضوع ساده ای به نظر می یاد ولی برای من اون موقع خیلی تعجب آور بود. قبلن براش هیچ مهم نبود اگر صدسال هم اون گوشه می نشستم. بهش گفتم نمی خوای درس بخونی و جواب داد نه دیگه خسته شدم. بریم یه هوایی بخوریم. از ذوقم پیرهنی که دوست داشت پوشیدم و رفتیم سینما. تا فیلم شروع بشه منو برد با صبروحوصله ب.یلیارد یادم داد و کلی خندیدیم. اون شب برای اولین بار احساس کردم شاید دکترنون راست می گفته و با برگشتنم فرصت دوباره ای به زندگیمون دادم. زندگی که می تونست شیرین باشه.

نوشین که برگشت دوهفته ای پیش ما موند. رفتارش با من خوب و محترمانه بود. دانشگاهی که ثبت نام کرد شهر دیگه ای بود و اونجا با یه دختر ایرانی دیگه یه آپارتمان گرفتن. بعضی وقتها آخر هفته ها من و رضا سوار قطار می شدیم و می رفتیم بهشون سرمی زدیم. گاهی هم اونها می اومدن پیش ما. مرتضی هم یه بار با یه تعارف الکی رضا خودش رو دعوت کرد و با ما اومد خونه نوشین و دوستش خنده خلاصه زندگی ساکت و آروم می گذشت و من کم کم دلگرم می شدم.

یه روز با رضا داشتیم برای خونه خرید می کردیم که موبایلش زنگ زد. آرمین بود از ایران. قبل از رفتنش از یه دانشگاه تو شهر ما پذیرش گرفته بود. حالا به رضا زنگ زد که براش چک کنه ترم دانشگاه کی شروع می شه چون تاریخش نزدیکه. همین طور ازش خواست که براش دو هفته هتل رزرو کنه که در بدو ورود بمونه هتل تا خوابگاه دانشگاهش درست بشه. رضا دعوتش کرد که این دوهفته رو خونه ما بمونه.

وقتی گوشی رو قطع کرد اعتراض کردم. نمی خواستم بهش بگم می ترسم این آرمین بیاد و تو دوباره برگردی به رفتارهای قبلت. گفتم نوشین که اینجا بود خواهرت بود، تازه بالاخره دختر بود. من توی خونه با یه مرد غریبه راحت نیستم. رضا گفت رفیقمه رویا جون. زشته از راه نیومده بفرستمش هتل. تازه همه اش دو هفته است این دوهفته هم درگیر دانشگاهشه فقط واسه خواب می خواد بیاد دیگه... درمقابل نگاه ناراحت من خندید و گفت نگران نباش عزیزم من بهت قول دادم دیگه نخورم، یادم نرفته. از اون گذشته، دارم درس می خونم خانم معلم!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 8:33  توسط رویا  | 

راستش هیچی!

***دوست نازنینی که خصوصی پیغام گذاشتی برای نوشته قبل، اگر لطف کنی دوباره پیغام بذاری یا برام ایمیل بزنی بی نهایت ممنونت می شم. آدرسی ازت ندارم ناراحت***

سلام دوباره خجالت بیشتر از یک هفته وراجی نکردم، رکورد بزرگیه نیشخند راستش نمی دونم. حال و روز خوشی ندارم. بالاخره پای پلیس به زندگی سابقن مشترک ما باز شد. هفته پیش پلیس به رضا اخطار کتبی داد که درصورت شکایت من دستگیر می شه. راستش تمام این هفته رو تو تشنج و اضطراب گذروندم و دلم نمی خواد امروز و اینجا هم بهش فکر کنم. عجیب بود که دیروز دیگه انگار مغزم از کار افتاده بود. به جای فکر کردن درباره حال و روزمون گرفتار نوستالوژی شده بودم.

راستش از صبح تاحالا این صفحه رو جلوم باز کردم و موندم چی بنویسم. ادامه خاطراتم رو؟ بگم چی شد که سروکارم بالاخره به اداره پلیس رسید؟ مطلبی رو که درباره روشهای مقاومت تو ذهنم بود بنویسم؟ از نوستالوژیهام بگم؟ غر بزنم؟ چی کار کنم؟!

صادقانه بگم اینقدر مغزم خسته است که طاقت نوشتن هیچ کدوم از اینا رو ندارم. امروز صبح جلسه داشتم با یه استاد جدید که تازه از اروپا اومده. مرد خوب و جدی و دقیقیه تو کارش انگلیسیش هم از من خراب تره شیطان جلسه یک ساعته ما حدود سه ساعت طول کشید چون اون طبق عادت اروپا می خواست مو رو از ماست بکشه بیرون منم طبق عادت ایران می خواستم همه چیو ماستمالی کنم از خود راضی دست آخر هم اون برد هرچی باشه اون استاده من دانشجو آخ به اندازه همه عمرم هم بهم تکلیف داد واسه یه هفته سبز دست آخر یه نگاه به قیافه درب و داغون من انداخت و گفت حالا اینقدر نگران نباش پروژه خوب پیش می ره حتمن. خواستم بهش بگم بقیه عادت کردن، شما تازه واردی نمی دونی این قیاقه زارونزار ما ربطی به پروژه نداره ابرو صدالبته که نگفتم!

دلم می خواد برگردم ایران. جدی می گم. تحمل اینهمه غربت رو ندارم. اینهمه تنهایی رو. این لبخندهای زورکی. این هلو هاواریوهایی که هیچ احساسی رو منتقل نمی کنن. به قول عباس معروفی تو کتاب فریدون سه پسر داشت، امان از زبان مادری که وقتی آدم باهاش حرف می زنه انگار دل و روده اش می ریزه بیرون بس که احساس توش منعکسه. خسته شدم از این وضع.

البته می دونم چی می خواین بگین و خب حق هم دارین. تو اون افتضاحی که من داشتم و به گفتار راست نمی یاد، اگه پلیس ایران بود که یه دهن کجی هم نثارم نمی کرد. چه برسه به این که یه نامه برام بفرستن که خانم فلانی از طرف کمیته پیشگیری از خشونت خانگی زیرنظر پلیس فلان منطقه و وزارت بهمان به اطلاعتون می رسونیم که امنیت جسمی و روانی شما برای ما بی نهایت مهمه و طبق نامه مورخه فلان به آقای فلانی اخطار داده شده که درصورت ایجاد هرگونه اخلال در امنیت شما از طرف پلیس تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت. ما درک می کنیم که شما ممکنه همه حقیقت رو نگفته باشین بنابراین اگر به مراقبت پزشکی، مشاوره حقوقی یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای نیاز دارین می تونین هروقت عشقتون کشید تو بیست و چهارساعت شبانه روز به این شماره زنگ بزنین. حالا بخند جون عمو... همه اینها درست ولی من تنهام. من تهران رو می خوام ناراحت

به قول شاملو
موطن آدمی را در هیچ نقشه ای نشانی نیست
موطن آدمی، تنها
در قلب کسانی ست که
دوستش دارند

آی آی آقای فلانی... یه زمانی خیال می کردم با تو غربت رو می کنم خونه اجدادی. حالا از خونه اجدادی آواره شدم و غربتم با تو جهنمه. کارم به جایی رسیده که از جداندرجد غریبه های اونیفورم پوش بخوام درمقابل تویی که نزدیک ترین کسم بودی ازم دفاع کنن. دفاع کنن؟؟ از چی دفاع کنن؟ از خوش ترین لحظاتی که تبدیل کردی به نفرت انگیزترین خاطرات؟ چرا من با تو یه روزخوش نداشتم؟ چرا بدبختی رو طناب کردی و پیچیدی به گردنم که تو آفتابی ترین روزها هم گلومو فشار بده؟؟؟ آخ که از دستت شکایت ببرم به کی؟ اینها که نگاهشون برام آشنا نیست، زبونشونو نمی فهمم... حالا خیال می کنی اگه برام عطر بخری بوی تعفن اینهمه نکبت از دماغم می ره؟ چطور می تونی تو چشمهام نگاه کنی و بگی بذار من حساب کنم خیلی وقته برات هدیه نخریدم... آخه من هدیه می خوام چی کار. من عطر می خوام چی کار. حرف به چه درد من می خوره. تو که می گفتی منو باید مثل یه سگ تربیت کنی حالا می گی برگرد سر زندگیت باهم خونه می خریم همه چی درست می شه! چی درست می شه رضا؟؟؟؟ من درست می شم؟ می شم سگ دست آموزت؟؟؟؟؟ یا تو درست می شی دیگه منو سگ نمی بینی؟! می گی ما هردو افسردگی داریم باید نگاهمون رو به زندگی درست کنیم. می گی هردو بدبین و منفی بافیم وگرنه زندگیمون خیلی هم خوبه. رضا چرا قبل از نامه پلیس به این نتایج نرسیدی؟؟؟؟؟ چرا اسم خشونت رو می ذاری منفی بافی؟ از اون بدتر، چرا تقسیمش می کنی؟! معامله ای که تو با من کردی من کجا با تو کردم؟؟؟

گندت بزنن دل شکسته

خلاصه ایناست که می گم. مغزم نمی کشه. یه بند چرت و پرت می گم. اما سخت نگیرین لطفن. خوب می شم به زودی... به امید خدا.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 8:6  توسط رویا  | 

یک خاطره طولانی 8

رضا که اومد مثل دیوونه ها دور خودم می چرخیدم. لباسهامو تو چمدون می ریختم و تکرار می کردم خدایا من از دست کی به کجا پناه ببرم؟! مامان گریه می کرد. فقط وقتی در رو به روی رضا باز کرد بهش گفت حتمن باید کارت رو با دخترم به اینجا می کشیدی؟ تو خیر نمی بینی تو زندگی!

رضا هاج و واج یه گوشه ایستاد. بابا هم رسید. نگاهی به حال و روز من انداخت و پرسید چی شده؟ دوباره گریه ام گرفت: بابا چرا این کار رو با من کردین؟ چرا زندگیمو همه جا جار زدین؟ این زنه کیه، به چه حقی می یاد اینجا زندگیمو به رخم بکشه؟! بابا گفت من به کسی چیزی نگفتم. اگرهم می خوای اینجا زندگی کنی باید به حرفهای مفت مردم عادت کنی! گفتم پدرجان خودش می گه از شما شنیده! آخه حرف مفت یه بحثه، حرف زندگی خصوصی آدم یه بحث دیگه! اینا از کجا سیرتاپیاز زندگی منو می دونن؟ گفت شاید بیتا یا هما بهش گفته باشن. گفتم آخه بیتا برای چی باید از اون سر دنیا زنگ بزنه به این؟ هما هم که ارتباطش با همه قطعه! بابا فقط بهم بگین چرا این کار رو کردین؟

رضا اومد وسط. گفت هیچ کس رو به جز خودت نباید سرزنش کنی. وقتی می ری زندگیمونو برای همه جار می کشی، وقتی سفره دلت رو برای همه باز می کنی نتیجه این می شه. گفتم من واسه پدرم درددل کردم نه واسه خاله زنکهای فامیل! درثانی تو یکی خواهش می کنم حرف نزن! اگر دوزار شرف و آبرو سرت می شد من بدبخت الآن سر زندگیم بودم! دوباره گریه ام گرفت: خدایا من از کی به کجا پناه ببرم! بابا دیگه حرفی نزد. به مامان اشاره کرد، رفتن تو آشپزخونه و صدای جروبحثشون بلند شد. رضا منو بغل کرد و گفت می بینی عزیزم؟ حرف ما از بین ما دونفر نباید اون ورتر بره. بقیه کمکی نمی تونن بکنن. من این بلاها رو سرت آوردم، خب به من بگو! به من اعتماد کن، من درستش می کنم! با گریه گفتم فقط منو از این جهنم ببر بیرون! دیگه نمی تونم اینجا بمونم. گفت می خوای بریم خونه مامان من؟ گفتم نه! اونها رو کم دارم فقط! گفت پس چی؟ گفتم چه می دونم... یعنی تو این شهر خراب شده یه هتل نیست؟ گفت باشه. بیا بریم مطب دکتر نون، از اونجا می ریم هتل. کمکم کرد وسایلم رو جمع کردم. مانتومو پوشیدم و با پدرومادرم که درگیر بحث و دعوا بودن خداحافظی کردیم.

رضا به دکتر نون گفت فکر کنم این آخرین جلسه مشاوره ما باشه. رویا قبول کرده با من برگرده سر زندگیش. دکتر گفت تصمیم خوبیه. من به رضا گفتم می شه یه لحظه بری بیرون؟! رضا رفت. به دکتر گفتم خیلی خسته ام. خیلی داغونم. من تو این دنیا هیچ پناهی ندارم! حال و روزم این طوریه. براش تعریف کردم. گفتم به رضا اعتماد ندارم. دیگه رضا رو دوست ندارم! اما اینجا هم هیچ جایی ندارم... شما متخصصین شما بگین من چی کار کنم. دکتر گفت با رضا برگرد. این جامعه بیماره. خشونت زده و عصیان زده است. تو این جامعه طاقت نمی یاری. اونم آدمی به حساسی و شکنندگی تو که با یک سیلی خودش رو می بازه(؟!) اگر اینجا بمونی همه تحقیرت می کنن. اما اگر بری ممکنه فقط رضا تحقیرت کنه، ممکن هم هست رابطه تون بهبود پیدا کنه. بین آدمهای دورت، رضا از همه قابل اعتمادتره... وقتی رضا اومد تو اتاق دکتر بهش گفت رویا یه فرصت دیگه بهت می ده. این فرصت رو از دست نده رضا. ایمیلش رو هم بهمون داد که بعدها اگر به مشکلی خوردیم باهاش تماس بگیریم.

می خواستیم هتل آپارتمان بگیریم و جا نبود. توی یه هتل متوسط یه اتاق کوچیک گرفتیم. به رضا گفتم می خوای بمونی اینجا؟ گفت پس کجا برم؟ گفتم تو که با خونه مشکلی نداری. برو خونه، بذار منم اینجا تنها باشم. احتیاج به تنهایی دارم. گفت نشد دیگه رویا خانوم! تاحالا هرغلطی دلت خواسته کردی، منم هیچی نگفتم. قول داده بودی برمی گردی ولی زیر قولت زدی. به بهانه دیدن باباجونت رفتی خونه اون زنه با دوتا نره غولهاش، من هیچی نگفتم. به مادرم بی احترامی کردی مهمونیشو نرفتی هیچی نگفتم. تو فک و فامیلتون سکه یه پولم کردی هیچی نگفتم. همه اش به خودم گفتم عصبانیه، درست می شه. ولی خیال نکن تو این هتل بی دروپیکر تو این شهر بی صاحاب ولت می کنم به حال خودت. اگه خیلی ناراحتی برگرد خونه ننه جونت!

هرچی فکر کردم دیدم طاقت برگشتن و تکرار این دور باطل رو ندارم. با خودم فکر کردم دکتر راست می گه. تحقیر شدن از جانب یه نفر بهتر از تحقیر شدن از جانب یه قوم ایل و تباره! خسته بودم. صدای خرد شدنم تو گوشم می پیچید. تسلیم شدم. به هرچی رضا خواست تسلیم شدم...

فرداش به اصرار رضا رفتیم خونه مادرش. به من گفته بود همه پشیمونن و می خوان عذرخواهی کنن. من چنین رفتاری ازشون ندیدم. نسرین و مادرش فقط جواب سلام منو دادن و روشونو کردن اون ور. نیما هم که تو اتاقش بود و بیرون نیومد، البته ازش انتظاری هم نداشتم، نوجوون بود و پای کامپیوتر. پدرشون هم که بیهوش از الکل توی اتاق عقبی افتاده بود. فقط از نوشین تعجب کردم. نمی دونستم کی برگشته ایران، ولی وقتی منو دید برای پنج دقیقه ای بغلم کرد. مرتب می گفت حالت چطوره رویاجون؟ خیلی به فکرت بودم. دلم برات تنگ شده بود... دایی و زن دایی رضا هم اونجا بودن. داییش احوال پرسی گرم و نرمی با من کرد و به رضا چشم غره رفت. زن داییش هم تمام مدت پیش من نشست و دستم رو تو دستش گرفت. وقت رفتن آروم توگوشم گفت مراقب خودت خیلی باش دخترخوب، این رضا هنوز بچه است!

به حال و روز قبل از اومدنم برگشته بودم. تحقیر و بدرفتاری برام اهمیت نداشت. واکنش نشون نمی دادم. فقط درد عظیمی روی دلم بود که هیچ رقمه مداوا نداشت. جواب تلفنهای بیتا و هما رو ندادم دیگه. با پدرومادرم هم زیاد حرف نزدم. حتا با رضا هم زیاد حرف نمی زدم. تو لاک خودم رفته بودم. رضا بلیت گرفت برای برگشتن. قرار شده بود نوشین بمونه ایران تا ترم جدید دانشگاهش شروع بشه و بره خوابگاه. باهمه خداحافظی سردی کردم و با رضا نشستم تو هواپیما.

هواپیما که راه افتاد، دلم از جا کنده شد. ایران رو دوست داشتم! نمی خواستم برم! همون جا به خودم نهیب زدم. به خودم قول دادم روزی خودم رو نجات می دم. به خودم گفتم روزی به جایی می رسم که اجازه ندم هیچ کس تحقیرم کنه و برای این منظور نیاز به حمایت هیچ کس نداشته باشم. گفتم روزی اینقدر قوی و محکم می شم که تحقیر رو به زانو دربیارم. گفتم روحم رو بزرگ می کنم و دلم رو. شاید فردا، شاید ده سال دیگه. اما بالاخره این کار رو می کنم!




از اون روز دوسال و شش ماهی می گذره. تو این دوران ماجراهای زیادی اتفاق افتاده که شاید زمانی تعریفشون کردم (فعلن خاطره تعریف کردن بسهچشمک) نظرم رو بخواین، هنوز به جایی که می خواستم نرسیدم. اما دست کم راهم رو پیدا کردم. سعی کردم راه رو از چاه تشخیص بدم. با افرادی آشنا شدم که بزرگترین کمکها رو بهم کردن. با شما دوستان نازنین آشنا شدم که با حمایتها و مهربونیهاتون، منو در ایمان به حقیقت و قوی موندن یاری کردین و می کنین. و بالاخره، وقتی به خودم تکیه کردم و خواستم بایستم، بارها و بارها لطف خدا شامل حالم شد که حضورش رو خیلی جاها عملن تو زندگیم دیدم. تو خیلی بن بستها، یک دفعه اتفاقاتی می افتاد که بی شباهت به معجزه نبود... اما خب. بالا و پایین هم زیاد کشیدم. بارها از اوج عزت به حضیض ذلت افتادم و داغون و لجن مالی شده کم کم از جام بلند شدم... هنوزم همین طوره! مرتب می خورم زمین، یه مدت با صورت روی خاک می مونم، بعد کم کم بلند می شم.

تو این مدتی که خاطراتم رو روایت می کردم، سعی کردم جبهه نگیرم. می خواستم ضعفها و اشتباهاتم رو نشون داده باشم. نمی دونم چقدر موفق شدم. قضاوتش با شما. اما اگر بخوام تیریپ "از این انشا نتیجه می گیریم" بردارم، اجازه می خوام به تمام دوستانی که به نوعی درگیر خشونت خانگی هستن بگم از نظر من اونقدرها مهم نیست تو چه مرحله ای هستین. چقدر از جانب دیگران حمایت می شین. دوست دارین جدا بشین یا به زندگی مشترکتون ادامه بدین. به نظر من اولین قدم برای مقاومت، تصمیم به عدم پذیرش خشونته. چه توی رابطه بمونین و چه نمونین، خشونت پذیرفتنی نیست و باید متوقف بشه. برای خود من، با تمام ماجراهایی که اتفاق افتاد، هیچ چیز به اندازه تصمیمی که توی هواپیما با اون حال نزار گرفتم، مفید واقع نشد. تصمیم بگیرین! حتا اگر ندونین چطور می شه عملیش کرد! حتا اگر احساس می کنین قدرت و جرات کیش کردن یه پشه رو هم ندارین چه برسه به مبارزه با خشونت! حتا اگر احساس می کنین از یه موش کور تو اعماق زمین تنهاترین! تصمیم بگیرین و باور داشته باشین که یک روز خودتون رو از این چرخه بی رحم خردکننده نجات می دین. به مرور راهتون رو پیدا می کنین. ممکنه بارها با مغز زمین بخورین! اما تصمیمتون رو بگیرین و ایمان و امیدتون به آینده روشن رو تحت هیچ شرایطی از دست ندین.

ممنون از حوصله تون و صدالبته نیازمند نظرات و راهنماییهاتونماچ
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 1:55  توسط رویا  | 

یک خاطره طولانی 7

رضا اومد. برام اس ام اس داد که رسیدم و خونه مادرم هستم٬ می شه بیای بیرون همدیگه رو ببینیم؟ از پدرم پرسیدم چی کار کنم. پدرم گفت بیخود. صبرکنه تو دادگاه می بینیم همدیگه رو. از مادرم پرسیدم. گفت طلاق برای وقتیه که همه راهها رو رفته باشی. کاری نکن که اگر روزی سرزندگیت برگشتی نتونی تو چشمهاش نگاه کنی. اگر هم روزی طلاق گرفتی به خودت نگی ای داد این یه راه رو می تونستم برم و نرفتم. برو حرفهاش رو بشنو. حرفهاتم بزن. به توصیه مادرم عمل کردم.

من کلن اهل آرایش نیستم. قبل از ازدواجم هرچی لوازم آرایش داشتم کادو گرفته بودم و بی استفاده مونده بودن. برای ازدواجمون مادررضا طبق رسم و رسوم برام یه سری لوازم آرایش خریده بود که خب ذوقشون رو داشتم. اوایل زندگی مشترکمون هروقت دل و دماغ داشتم تو خونه آرایش می کردم. آرایشهای تند. سرگرمی شده بود برام. آرایش می کردم٬ لباس عوض می کردم٬ می رفتم پیش رضا و می گفتم خوشگل شدم؟! اونهم می خندید و می گفت به به چه خانم خوشگلی! ولی همیشه وقتی صورتم رو می شستم رضا می گفت آخیش! حیف از این صورت قشنگ نیست بشه بوم نقاشی؟! رضا هم از آرایش خوشش نمی اومد.

اما اون روز تصمیم گرفتم آرایش کنم. دلم نمی خواست منو رنگ پریده ببینه. آرایش ملایمی کردم و مانتو روسری تازه ای که طبق مد جدید خریده بودم پوشیدم. سر یه چهارراه شلوغ قرار گذاشتیم جایی که همیشه قبل از ازدواج همدیگه رو می دیدیم و به همه جا تاکسی داشت!

هیچ احساسی نداشتم. انگار نه انگار که شوهرم رو بعد از دوماه می بینم. دلم خالی بود و سرد و غمگین. از دور دیدمش. زودتر از من رسیده بود مثل همیشه. پشتش به من بود. کت اسپرت قشنگی رو که اواخر براش خریده بودم پوشیده بود. رضای غربت نبود. آدمی که نفسش بخار الکل بود٬ گاهی پیش می اومد یک ماه به بهداشت شخصی خودش بی تفاوت باشه... نه اون نبود. یه رضای خوشتیپ و مرتب. با خودم فکر کردم انگار من که نیستم خودشو بیشتر دوست داره!

یک دفعه برگشت و منو دید. دوید به طرفم. بغلم کرد و زد زیر گریه. وسط چهارراه! همه بهمون نگاه می کردن. اوضاع اینقدر درام بود که پلیس هم ما رو نگاه می کرد و هیچی نمی گفت! اولین حرفی که زدم این بود: رضا بسه همه دارن نگاهمون می کنن! اونم با صورتم رو بین دستهاش گرفت و گفت چقدر لاغر شدی رویا! چقدر رنگت پریده! (حیف اونهمه کرم پودر)

خلاصه وضعی بود. تصمیم گرفتیم به یه کافی شاپ دنج بریم و حرفهامونو بزنیم.

بخوام خلاصه کنم دعوامون نشد. رضا گفت هم خودش و هم خونواده اش پشیمونن، دیگه م.شروب نمی خوره، رفقاش رو هم تو خونه نمی یاره، درس می خونه و رفتارش رو با من بهتر می کنه. من گفتم از خونواده اش نه توقع دارم نه اون قدر که از خودش ناراحتم از اونا دلخوری دارم. گفتم گوشم از قول و وعده وعید پره و به نظرم انتخاب ما برای ازدواج انتخاب درستی نبوده: وگرنه نه من اینقدر آزار می دیدم و نه اون اینقدر خودش رو داغون می کرد. گفتم از نظر من، ما آخر خطیم. رضا گفت باشه رویا. اگر می خوای جدا بشی باهات می یام دادگاه توافقی جدا بشیم که راحت تر باشه. هر شرطی هم بذاری قبول. اما جداشدن بهترین راه حل نیست. من می خوام تغییر کنم. می خوام بدیهامو تغییر بدم، والله من عقده مجردبازی ندارم. زندگیمو دوست دارم فقط کنترل ندارم روی عصبانیتم. بیا و یه فرصت دیگه بهم بده. خراب کردن آسونه اما ساختن مشکله. ما عاشق هم هستیم می تونیم زندگیمونو بسازیم. تو که اینهمه ساختی، خانمی کن این دفعه رو هم بساز. گفتم نمی تونم رضا بهت اعتماد ندارم. اگه برگشتیم و دوباره روز از نو روزی از نو شد چی؟ گفت نمی شه. بیا بریم مشاور. هرچی مشاور گفت همون. قبوله؟... فکر کردم: بد نمی گه. شاید همه راهها رو نرفتیم. بریم پیش مشاور. اگه حق با من باشه که با خیال راحت جدا می شم. اگر نباشه هم، خب دست کم قانع می شم که اشتباهم کجاست... گفتم قبوله. منو رسوند خونه و خودش رفت خونه مادرش.

رفتیم پیش مشاوری که مادررضا معرفی کرده بود. آقای دکتر نون. اسمشو کامل نمی گم به دلیل مسایل امنیتینیشخند پدرم گفت بهتره خودت یه مشاور پیدا کنی. از کجا معلوم که مادررضا بهش سفارش نکرده باشه چی بگه. گفتم شما زیادی بدبین هستین. اگر هم بخواد طرف کسی رو بگیره، طرف من رو می گیره که ویزیتشو می دم چشمک جلسه اول ما رو نشوند کنار هم. از هردومون پرسید چی شده و چرا بهش مراجعه کردیم. براش از زندگیمون گفتیم. فقط شنید. دست آخر گفت خب رضا. حالا تو چی می خوای؟ رضا گفت می خوام رویا بهم اعتماد کنه و برگرده سر زندگیش. دکتر به من گفت تو چی می خوای رویا؟ گفتم می خوام جدا بشم. دکتر مکث کرد. به رضا گفت فرض کن تو رویا هستی. به عنوان آدمی که کتک خورده و تحقیر شده، آیا حاضری دوباره اعتماد کنی و برگردی؟ من سعی کردم به رضا نگاه نکنم که راحت حرفشو بزنه. رضا شاید دودقیقه ای ساکت موند. دست آخر نگاهی به من و نگاهی به دکتر انداخت و گفت: نه!

دکتر زیاد حرف زد. از دنیایی که عشق درش بیمار شده. از مشکلات ما که خیلیهاش به خاطر دخالت اطرافیانمون بوده. به من گفت چرا اجازه دادی پدرت حمایت زندگیتونو به عهده بگیره؟ به رضا گفت چرا اجازه دادی خواهرت بیاد باهاتون زندگی کنه؟ جلسه دوم یا سوم بود که جلوی رضا به دکتر گفتم اصل مشکل ما اعتیاد به الکله. اگر رضا نوشیدنش رو کنترل می کرد خیلی اتفاقها نمی افتاد. دکتر گفت باید ببینیم رضا واقعن معتاده یا نه. اگر معتاد باشه هیچ کاریش نمی شه کرد. اما ممکنه معتاد نباشه و از روی تفنن بخوره. دراین صورت می شه الگوش رو تغییر داد. این بود که چند جلسه خصوصی برای رضا گذاشت و دست آخر به این نتیجه رسید که رضا معتاد نیست و نوشیدنش رو می شه تغییر داد.

من فعلن فقط اونچه رو که گذشته روایت می کنم و تحلیلش رو می ذارم برای بعد. به مرور که مشاوره می رفتیم دکتر هیچ تمرین یا روشی برای مدیریت خشم یا تغییر الگوی نوشیدن بهمون نشون نداد. فقط از عشق بیمار می گفت و دنیای خراب اطرافمون. گفت بچه ها! شما بچه های خوبی هستین. مشکل رابطه شما مثل یه تب سرماخوردگی می مونه. به سادگی درمان می شه. اما شما اون رو تومور بدخیم سرطانی می بینین و لاعلاج. کافیه بیشتر همدیگه رو درک کنین و به هم احترام بذارین. مخصوصن تو رویا. باید رضا رو بیشتر درک کنی چون رضا طاقتش درمقابل ناملایمات زندگی کمه. تو چون طاقتت بیشتره مسئولیت بیشتری داری. اجازه دخالت به پدرت و دیگران نده. اگر هم یک وقت کتکت زد بدون اتفاق خاصی نیافتاده. خیلی مردهای دنیا همسرانشون رو می زنن از جمله ج.ر.ج ب.و.ش! کتک زدن تو روانشناسی یه جور تلاش برای برقراری رابطه است. تو راههای دیگه رو برای برقراری رابطه باز بذار. درآخر به بدیهای رضا فکر نکن. به خوبیهاش فکر کن. چون طلاق بگیری که چی بشه؟ یا تنها می مونی یا درگیر یه مرد دیگه می شی با یه عشق بیمار دیگه. به این فکر نکن که رضا چه چیزهایی رو نداره. به این فکر کن که دست کم یه آغوشی هست برای این که گاهگاهی بشه بهش پناه آورد. تو هم رضا! قدر رویا رو بدون. سعی کن م.شروب رو با چیز دیگه جایگزین کنی. نباید روی رویا دست بلند کنی. چون اگر آغوش اون رو از دست بدی به همین نسبت تنها و بی پناه می مونی.

من به دکتر نون اعتماد کردم. از طرفی تو خونه بدجوری مشکل داشتم. یه روز بیتا زنگ زد و گفت چرا نمی ری خونه خاله؟ مامان همه جا پر کرده که تو طرفدارشی و نمی ذاری بابا خونه رو بفروشه! گفتم نمی تونم برم بیتا، آخه فکرشو بکن اگه رضا بره دادگاه بگه زنم بدون اجازه من رفته شب مونده خونه دوتا مرد غریبه من چی کار کنم؟ گفت خودخواهی تو بابا رو داغون می کنه ببین کی گفتم! عصبانی شدم و به بیتا جریان سامان رو گفتم. گفتم حالا تو اگه جای من بودی می رفتی اونجا؟ بیتا گفت عجب! پس بالاخره این پسره به حرف اومد! چقدر دیر! پرسیدم منظورت چیه؟ گفت تو گیجی بابا، علاقه سامان به تو خیلی معلوم بود! از وقتی درسشو تموم کرد و رفت سرکار من یکی منتظر بودم یه پیشنهادی به تو بده! بعدم نفهمیدی تا با رضا آشنا شدی سامان کار گرفت تو شهرستان رفت خودشو گم و گور کرد؟! در عجبم چرا الآن گفته! گفتم حالا که چی بیتا؟ تو جای من بودی می رفتی اونجا؟ گفت نه اما تو اون خونه هم نمون. چه می دونم برو هتل! تو هم این وسط شاخ شدی ها!

یه روز با مامان تو خونه نشسته بودیم. عصر با رضا قرار داشتم بریم مطب دکتر نون. ظهر بود که یکی از خانمهای فامیل در زد و بی دعوت اومد تو. از همون خانمهایی که همه تو فامیلشون دارن و مدل خبرگزاری رفتار می کنن. فکر کردم اومده مادرم رو ببینه و رفتم تو آشپزخونه چایی بریزم که صدام کرد. گفت رویاجان بیا اینجا می خوام باهات حرف بزنم، من پیرزن اومدم تو رو ببینم!

چایی بردم و نشستم پیشش. گفت خب دخترخوب! چرا به ما نگفتی با شوهرت اختلاف داری؟! گفتم ببخشید؟؟؟؟ گفت نمی خواد پنهان کنی عزیزم. خب حق داری کی حاضره با مرد الکلی زندگی کنه؟! اون با چادر سفید برو با کفن سفید بیا مال زمان ما بود. الآن که دیگه این حرفها نیست. و رو به مادرم گفت: بد می گم؟!

من و مامان هاج و واج مونده بودیم. معلوم شد بعد از این که مادرم همه جا پر کرده که پدرم می خواد حقشو بخوره، پدرم در مقام تلافی رفته و برای خاله خانباجیهای فامیل تشریح کرده که مادرم نه با اون و نه با ما خوب تا نکرده و به عنوان شاهد همین بس که زندگی رویا به خاطر خودخواهیهای مادرش تباه شده. و به این وسیله سیر تا پیاز زندگی من، از عرق خوریها و کتک خوردنها و تهدید به خفگی تو خواب و چه و چه رفته بود رو آنتن خبرگزاری فامیل!

به هرحال حاج خانم بعد از این که همه زندگیمو یه بار دیگه برای خودم تعریف کرد، پیشنهاد داد که: والله رویاجون زندگی کنی که چی بشه؟ بابات گفت از طلاق می ترسی رفتی دنبال مشاوره و این سوسول بازیها اما ترس نداره که عزیزم. فوقش چی می گن، می گن زن مطلقه ای؟ خب شرعن و عرفن با شوهرت بودی گناه نکردی که! بیا ببین دخترهای الآن چه کارها که نمی کنن! نمونه اش همین دوست دختر گیس بریده پسر من! حیا نمی کنه می یاد تو خونه ما! حالا تو که اینقدر خانمی، کلی مرد هست تو فامیل آرزوشونه باهات ازدواج کنن... مثلن فلانی هست که زن خیرندیده اش مهریه اشو گذاشته اجرا براش... اگه بدونی که...

طاقت نیاوردم. دلم می خواست بلند بشم و هرچقدر می تونم سرش فریاد بکشم اما شرم مانعم می شد. بلند شدم و گفتم از پیشنهادتون ممنونم حتمن فکر می کنم درباره اش. و رفتم تو اتاقم. مادرم خیلی محترمانه به خانم حالی کرد که بهتره هرچه زودتر خداحافظی کنه و بعد اومد سراغ من. گفت رویاجان به خدا این کار من نبوده!

فریاد کشیدم نگید رویاجان! رویا مرد! کاش زودتر می مرد! خدایا من چه گناهی کردم آخه! آخ رضا، رضا الهی خیرنبینی که این طور منو بی آبرو کردی! خدایا کجایی که عزرائیلت منو یادش رفته؟! خلاصه اینقدر فریاد کشیدم و گریه کردم که دیگه صدام درنمی اومد. تو همین گیرودار مامان به بابا زنگ زد و ازش خواست خودشو برسونه خونه. رضا زنگ زد که قرار عصر رو هماهنگ کنه سرش داد زدم همین الآن پاشو بیا اینجا! دیگه یک ثانیه هم نمی تونم این وضعو تحمل کنم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 7:7  توسط رویا  | 

یک خاطره طولانی 6

حرفی که سهند زد ذهنم رو خیلی درگیر کرد. تو راه برگشت برای اولین بار با خودم فکر کردم آیا می شه از منظر دلسوزی به رضا نگاه کرد؟ تاحالا رضا برام یه دشمن قوی بی رحم بود. اما چرا نباید فکر می کردم یه آدم مریض بیچاره است که نیاز به محبت و دلسوزی داره؟ آیا باید بهش رحم می کردم؟ به خودم گفتم آخه اون موقع که من بی پناه و بی دفاع تو مملکت غریب تو چنگش بودم به من رحم کرد که حالا من گذشت کنم؟ تازه مگه چی کارش کردم؟ اونجا براش خونه و زندگی درست کردم به اندازه مخارج دو سالش پول تو حسابشه خواهرش رو داره دوست و رفقاش رو داره. منم که همه چیز رو گذاشتم و اینجا از این خونه به اون خونه ویلونم! حالا چون پای تلفن ضجه می زنه معنیش اینه که اون مظلوم ماجراست؟! از طرف دیگه می گفتم نشد رویا! اگه بدی اون رو با بدی جواب بدی که باهاش فرقی نداری! اون به تو رحم نکرده تو بهش رحم کن... خلاصه اولین تردیدها شروع شد.

سامان گفت بسه رویا! اینقدر ساکت نمون و فکروخیال نکن! لبخند زدم و گفتم چی کار کنم سامان دست خودم نیست. سامان گفت: "می دونم. شرایط آسونی نیست. داری از زندگیت جدا می شی و اینم از اوضاع پدرومادرهامون. فکر نکن نمی فهمم چی می کشی. اما رویا! این نقاب آهنی رو از صورتت بردار. به خدا مجبور نیستی جلوی ما تظاهر به بی تفاوتی کنی. اگر می خوای گریه کنی، داد بزنی، غربزنی... وقتی این طوری ساکت مثل سنگ می شی می ترسم. یاد شادی می افتم. اینقدر می خندید که هیچ کس باور نمی کرد افسردگی داره. هیچ کس نفهمید چی به سرش می یاد. رویا تو فریاد بکش!" گفتم: "می ترسم شروع کنم دیگه نتونم جلوی خودم رو بگیرم. می ترسم اینقدر سوگواری کنم که مسئولیتهام یادم بره کم بیارم!" سامان سرش رو پایین انداخت. خواستم سکوت ناراحت کننده ای رو که پیش اومده بود بشکنم. دوباره با لبخند گفتم: "آی آی داداش! تو همیشه آبجیتو درک می کنی!" یک دفعه از دهنش پرید: "من هیچ وقت به تو به چشم خواهرم نگاه نکردم!" ...من خیلی بدجور جا خوردم. زیرلب گفت: "لعنت برشیطون!"

خشکم زده بود. تو جام میخکوب شده بودم و چشم ازش برنمی داشتم. سعی کرد از نگاهم فرار کنه ولی دست آخر من من کنان گفت: "باشه رویا! این طوری نگام نکن که بتونم حرف بزنم! خب ببین... خیلی وقته که... یعنی از اون موقع که تو و شادی با هم دوست بودین... بعدش که به مامان سرمی زدی و گاهی باهم بیرون می رفتیم... به خدا چندین دفعه عزم جزم کردم باهات از احساسم حرف بزنم. اما ترسیدم. خب تو مثل یه برادر بزرگتر به من اعتماد کرده بودی. می ترسیدم فکر کنی از اعتمادت سوءاستفاده کردم. به خودم می گفتم آخه من کجا رویا کجا. نکنه فکر کنه می خوام از موقعیت پدرش استفاده کنم. چه می دونم... بعد هم با رضا آشنا شدی. یه آدم از طبقه اجتماعی من... تصمیم گرفتم برادرت بمونم. خیلی سخت بود که..."

صادقانه اعتراف می کنم. شنیدن این حرفها یک لحظه برام خوشآیند بود. مدتها بود که کلام محبت آمیزی نشنیده بودم. اما این احساس خوشآیند جای خودش رو به ترس و بی اعتمادی داد. به آرومی گفتم: "سامان! نمی پرسم چرا اون موقع حرفی نزدی. می خوام بدونم چرا الآن؟ الآن که من یه زن شوهردارم، پدرم و مادرت ازدواج کردن... الآن چرا داری این حرفها رو می زنی؟" گفت: "نمی دونم! واقعن نمی دونم. شاید چون خودم رو تو بلاهایی که سرت اومده مقصر می دونم. روزی که شنیدم تو مملکت غریب چی کشیدی دنیا روی سرم خراب شد... رویا نمی دونم اگر بهت گفته بودم چی می شد. قبول می کردی، قبول نمی کردی... اما می دونم عاقبتمون این نمی شد... اگر... من آدم خوبی نیستم رویا نقطه ضعف هم زیاد دارم. اما... زندگیت با من این نمی شد..."

دلم می خواست سرم رو بکوبم تو دیوار. سعی کردم خونسرد بمونم: "زدن این حرفها فایده ای نداره سامان همه اش ضرره. احساس گناه تو هم دراین باره بی مورده. من رضا رو انتخاب کردم تاوان انتخابم رو هم دادم. این وسط کسی مقصر نیست. فقط... به حرمت احترامی که بینمون بوده بهتره فراموش کنیم امشب چی گفتیم و چی شنیدیم." قدمهامو تند کردم. سامان ایستاد و گفت: "صبر کن رویا. تو یه  روز از این باتلاق خلاص می شی. یه روز تو زندگیت اثری از رضا و بدیهاش نمی مونه. می خوام بدونم همچین روزی، اگر شده به اندازه یک سرسوزن... احتمال می دی که احساست نسبت به من تغییر کنه؟" نمی خواستم ولی صدام بالا رفت: "سامان من هنوز شوهر دارم می فهمی؟!" گفت: "تو رو خدا دوپهلو جواب نده. من دوست دختر زیاد داشتم و حربه های زنونه رو می شناسم. با من رک باش خواهش می کنم!" نفس عمیقی کشیدم: "من اگر خیلی زن حسابی و لایق دوست داشتنی باشم به ازدواجم وفادار می مونم." گفت: "ولی رضا دیگه شوهر تو نیست!" گفتم: "نگرفتی! نگفتم به رضا وفادار می مونم. گفتم به ازدواجم! من یه تعهداتی دارم سامان. اگر رضا به تعهداتش عمل نکرده توجیه بی بندوباری من نمی شه. تا وقتی جدا نشدم به احساسم راجع به هیچ مردی فکر نمی کنم. حرمت برادریتو نگه داشتم تا اینجاشم! حالا اگه فکر می کنی جوابم به اندازه کافی رک و صریح نیست یه جور دیگه می گم: نه! احساس من به تو فرق نمی کنه. حتا بعد از شنیدن این حرفها درباره ات فکر بدی نمی کنم! تو همیشه برادر منی. تو هر شرایطی که باشم! ...شب به خیر!" راه افتادم که برم اما احساس کردم اگر اینو نگم می ترکم. برگشتم و باصدایی لرزون گفتم: "من جانماز آب نمی کشم سامان به طبل اخلاق هم نمی کوبم! اما تو چندماه عمرت رو روی یه کاناپه تو چنگال یه هیولای مست گذروندی؟! می دونی چندبار خواستم خودم رو از بالکن بندازم پایین؟ می دونی چندبار تو ذهنم از بالکن پریدم؟ فکر می کنی چرا این کار رو نکردم؟ چون ته دلم باور داشتم بلایی که داره سرم می یاد حقم نیست. باور داشتم آدم خوبی هستم و مستحق خوبی. و این بدیها یه روز تموم می شن. تو داری این باور رو ازم می گیری سامان! این باور تنها چیزیه که من دارم تنها چیزیه که حفظش کردم. تو با رفتارت داری نشون می دی هرچی سرم اومده حقم بوده! خیلی بدی سامان خیلی نامردی!"

بغض داشتم. سامان اومد حرف بزنه صدام رو بالا بردم: هیچی نگو فقط برو!

رسیدم خونه. با خودم فکر کردم خدایا چرا باید این حرفها رو بزنه. مگه تو رفتار من چی دیده؟ نکنه خواسته من رو وسیله کنه تا پدرم رو تحت فشار بذاره؟ نکنه خواسته تو این گیرودار با سرکار گذاشتن من تفریح کنه؟ خلاصه هزارجور فکروخیال به سرم زد. تو آینه به خودم نگاه کردم و گفتم مبارک باشه رویا خانوم! هنوز طلاق نگرفته خواستگار پیدا کردی! کم کم اون روی سکه داشت خودشو نشون می داد: طلاق تو جامعه ایران! آیا تحمل برخوردهای اینچنینی رو داشتم؟! آیا به تبعات اجتماعی طلاق فکر کرده بودم؟

تصمیم گرفتم باخودم روراست باشم. از خودم پرسیدم آیا از حرفهای سامان خوشم اومده؟ دیدم نه. سعی کردم این حرفها رو تو ذهنم از زبون مردهای دیگه بشنوم. دیدم نه، بیشتر تحقیر آمیز و غیرقابل تحمله تا خوشآیند. حرفها رو تو دهن رضا گذاشتم...

یک آن تمام تنم داغ شد و اشکهام جاری. احساس کردم چقدر به محبت رضا احتیاج دارم! چقدر دلم برای محبتی که خیلی وقته ازش محرومم تنگ شده! برای اون پسر قدبلند خوش قیافه که زبون تند و تیزش برای همه معروف بود اما توی دفترچه برای من شورانگیزترین عاشقانه ها رو می نوشت. برای مردی که دست تو دستش یه شهر رو گشته بودم برای پیدا کردن خونه قدیمی که خاطره ای از بچگیهام رو داشت. برای شوهرم! چی ما رو به اونجا رسونده بود؟ چرا به این حال و روز افتاده بودیم؟ واقعن راه برگشت نداشتم؟؟ رضا هیچ راه برگشتی نذاشته بود؟

برای این که کمتر فکر کنم رفتم سراغ اینترنت. رضا برام آفلاین بلند بالایی گذاشته بود که رویای من، از وقتی رفتی همه زندگیم کابوس شده. شبه و حتا ستاره ها هم نمی خوان باور کنن ماه من کنارم نیست... یک آن چشمهامو بستم. تمام وجودم رو زهر تلخی گرفته بود. براش آفلاین گذاشتم: متاسفم رضا. برای این حرفها خیلی دیر شده.

فرداش زنگ زدم به وکیل و قرارمون رو کنسل کردم. گفتم آمادگیشو ندارم و باید آرامش داشته باشم. تصمیم گرفتم پدرم رو فقط درمحل کارش ببینم و دیگه به خونه خاله نرم.یه مقدار وسایلم رو که خونه خاله بود آوردم پیش مادرم. رضا دو روز بعد به موبایلم اس ام اس داد که رویا جان! من فردا عصر تهران هستم.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0:7  توسط رویا  | 

یک خاطره طولانی 5

شوکه بودم. با بابا و خاله رفتیم رستورانی که معمولن می رفتیم برای ناهار. چیزی از گلوم پایین نمی رفت. مادررضا به موبایلم زنگ زد و گفت رویاجان برای عصر منتظرت هستم ها حتمن بیا. لحن صداش مهربون شده بود. بابا گوشی رو گرفت و بهش گفت تاحالا با رویا درارتباط بودین نتیجه این شد. از این به بعد هرحرفی دارین به من می زنین.

با بابا اومدیم خونه. مادرم قیافه ام رو که دید فهمید یه اتفاقهایی افتاده. پرسید چی شده؟ طاقت نیاوردم. خودم رو تو بغلش انداختم و های های گریه کردم. مرتب می گفتم سوختم مامان، سوختم اینهمه وقت! واقعن هیچ جا تو دنیا آغوش مادر نمی شه. بابا همه چی رو براش تعریف کرد. مامان موهامو نوازش می کرد و می گفت ته تغاری من چی به سر خودت آوردی آخه.

رضا یکی دوساعت بعد به موبایلم زنگ زد. فریاد می کشید و فحشهای رکیکی می داد که روم نمی شه اینجا بنویسم. گفت می دونستم اگه بری ایران این مسخره بازی رو درمی یاری. تو قول دادی برمی گردی پس باید برگردی همین فردا. بهش گفتم تو خودت چندبار قول دادی و زیرقولت زدی؟ تازه من قول ندادم تو و خونواده ات هربلایی سرم آوردین صدام درنیاد. آخه من به چی تو دل خوش کنم؟ به رفتار خودت یا به عزت و احترام خونواده ات؟ دادزد این حرفها بی ربطه. تو قول دادی می یای پس باید بیای وگرنه روزگارت رو سیاه می کنم. گفتم رضا! از پایبندی به بله ای که بهت گفتم هیچ خیری نصیبم نشد. حالا هم از زدن زیر قول برگشتنم شری بهم نمی رسه. من برنمی گردم! برو هرکار دوست داری بکن. و قطع کردم.

یه کم بعد زنگ زد به موبایل بابا. گفت آقای فلانی شما ما رو فرستادین خارج شما گفتین از ما حمایت می کنین. به هرحال رویا زن منه شما حق ندارین نگهش دارین! بابا از عصبانیت منفجر شد: پسره حق نشناس! گفتم من جای پدرت حمایتت می کنم. گفتی می رم سرکار گفتم لازم نیست برو درس بخون من هواتو دارم. تو چی کار کردی؟ درس خوندی؟ دخترم رو تو ممکلت غریب بهت سپردم چی کار کردی که حالا می گی زنمه؟!من به قول پدریم عمل کردم. تو حق اولادی به جا آوردی رضا؟ رضا گفت رویا داره دروغ می گه بهتون. من هیچ بدرفتاری باهاش نکردم. یک بار هم دستم روش بلند نشده. تو م.شروب هم زیاده روی نکردم. بابا دوباره فریاد کشید: من پیر شدم ولی خرفت نشدم! کبودیهای روی تن بچه ام رو بعد از یک ماه دارم می بینم! بعدم می خوای بفرستم از سفارت ببرنت برای تست الکل؟! رضا هرغلطی کردی اقلن مثل مرد پاش وایسا!... منو می گین؟ داشتم از خجالت آب می شدم. هیچ فکر نمی کردم با پدرم این طور حرف بزنه.هیچ فکر نمی کردم وقاحت رو به اینجا برسونه. اشک می ریختم و از بابا معذرت می خواستم.

مادرم منو مثل یه بچه تو تخت خودش خوابوند. نوازشم می کرد و چقدر خوب بود! شب دوباره رضا زنگ زد. صداش می لرزید: رویا خانومم! رویا گلم! بیا خانمی کن و برگرد سرزندگیت. با مامانم حرف زدم قبول داره اشتباه کرده و پشیمونه ازت معذرت می خواد. برای نوشین هم یه جا می گیریم مستقل باشه. نمی ذارم هیچ کس اذیتت کنه! باشه عزیزم؟! گفتم آدرس رو اشتباه نده رضا. خودت خوب می دونی مشکل ما کجاست. گفت می دونم. به خدا دیگه نمی خورم. قول می دم. گفتم چندبار قول دادی تاحالا؟ گفت این دفعه فرق داره. واقعن تنبیه شدم... مامان گوشی رو گرفت: تو شرم نمی کنی پسر؟ حیا نداری؟ دیگه زنگ نمی زنی تا دادگاه تکلیفتون رو معلوم کنه. برو که خدا حقت رو بذاره کف دستت!

اون شب مثل بچه ها تو بغل مادرم خوابیدم. با حمایت پدرومادرم ترس کم کم جای خودش رو به آرامش داد. دو سه روز بعد حتا احساس خوشحالی می کردم. حس اسیری رو داشتم که منتظر خبر آزادیشه. امیدوار بودم که به زودی طلاق می گیرم (تو عقدنامه حق طلاق رو گرفته بودم و امید داشتم که خیلی اذیت نشم) ولی حتا فکر دوندگی تو دادگاه هم از فکر برگشت به اون زندگی شیرین تر بود. بی خیال دانشگاه و خارج شدم. دلم می خواست طلاق بگیرم و بمونم ایران برگردم سرکار سابقم. هنوز به من احتیاج داشتن. دوستهام کنارم بودن و بیشتر از این واقعن از خدا چی می خواستم؟

ولی افسوس که همه چی به این خوبی پیش نرفت. مشکلات من و رضا کمتر از یک هفته تونست پدرومادرم رو همدل نگه داره. یک هفته نگذشته بود که دوباره واسطه شدم. پدرم می خواست خونه مون رو بفروشه و دوتا آپارتمان، یکی برای خودش و یکی برای مادرم بخره. مادرم مخالف بود و من رو بهانه می کرد که رویا فقط توی این خونه آرامش داره. من بدم نمی اومد که پدرومادرم تکلیفشون رو باهم یک سره کنن. به این که توی یه آپارتمان با مادرم زندگی کنم و پدرم هم با خاله و سامان و سهند توی یه خونه دیگه، راضی بودم. اما خب این طوری نمی شد. کم کم پای فامیل و دوست و آشنا هم به اختلافات پدرومادرم کشیده شد. از اون طرف هم بیتا و هما من رو برای موندنم تو ایران سرزنش می کردن. مخصوصن هما می گفت بابا داشت کار رو یکسره می کرد با اومدن تو همه چی خراب شد و آبروریزی بدتر می شه. تو عرضه نداری خودت بری زندگیتو جمع کنی؟!

حساس و شکننده بودم. برای سرزنش بدترین وقت بود. دلم می خواست کمک کنم و نمی دونستم چطور. اگر خونه پیش مادرم می موندم مادرم اینو علیه پدرم استفاده می کرد. اگر پیش پدرم می رفتم این به حمایت از پدرم تفسیر می شد. خلاصه سرگردون بودم و بی نهایت به حمایتی احتیاج داشتم که کسی درتوانش نبود.

با این حال به خودم گفتم ایرادی نداره. گفتم وقت ازدواجم شرایط خونواده تاثیرگذار بود نباید بذارم وقت طلاقم هم همین بشه. یک روز پیش مادرم می موندم و یک روز پیش پدرم. وسایلم پخش و پلا بود. چندوقتی که گذشت هم با وکیل صحبت کرده بودم و هم با روانپزشک. بهم قرصهای آرامبخش ضعیف داده بود برای مقابله با اضطراب. وکیل هم آماده بود که دادخواست طلاقم رو به جریان بندازه.

یک روز پیش پدرم بودم. فرداش می خواستم برم دادگاه. طبیعتن خاله، سامان و سهند از تمام ماجرا خبر داشتن. از اونجا به رضا زنگ زدم که آخرین حرفهامو بهش بزنم چون فکر می کردم نامردیه اگر بدون اطلاع اون برم دادگاه. تا قبلش هم هرچی زنگ زده بود جواب نداده بودم. تا گوشی رو برداشت زد زیرگریه. گفت کجایی خانومم؟ گفتم دیگه به من نگو خانومم. زنگ زدم بهت بگم دارم می رم تقاضای طلاق بدم. پشت تلفن هق هق می کرد که این کار رو نکن. این حرف رو نزن. هرکار بگی می کنم! زندگیمون رو خراب نکن! من دوستت دارم! گفتم رضا چیزی نداریم که بخواد خراب بشه! تو هم غصه نخور. دوبار که با آرمین بری عرق خوری همه چی یادت می ره! خانمهای اینترنتیت هم که نمی ذارن بهت بدبگذره! اگر کیسه بوکس می خوای هم که نوشین هست! رضا گریه می کرد: نگو رویا نگو! تو همسر منی. تو خانم خونه منی. بهت بد کردم به خدا جبران می کنم! من سنگ شده بودم: من همسرت نیستم رضا. همسر تو بطری عرقه. خداحافظ!

وقتی گوشی رو گذاشتم دیدم سهند داره نگام می کنه. گفتم چیه؟ گفت هیچی! داشتم فکر می کردم اگر یه روز زنم این طوری باهام حرف بزنه از شرم و خجالت خودم رو دار می زنم! با بی حوصلگی گفتم: پس هیچ وقت این طوری به زنت بی حرمتی نکن که همچین جوابی نشنوی! سهند آهی کشید و گفت رویا! رضا آدم بدبختیه. دلم می خواد گردنش رو بشکنم ولی با تمام این احوال آدم بدبختیه!

خیلی خسته بودم. انگار که کوه کنده باشم. تو اتاق خاله خوابم برد. وقتی بیدار شدم شب شده بود. پدرم برای یه کار اضطراری رفته بود سرکارش. تصمیم گرفتم برم خونه خودمون پیش مادرم. بهشون گفتم آژانس بگیرن برام. سامان گفت می خواد بره بیرون یه هوایی بخوره. بهتره تاکسی بگیریم و اون منو تا خونه می رسونه. قبول کردم.

یه چیزی تو پرانتز بگم. بعد از مرگ شادی من خیلی با خاله و پسرها صمیمی شده بودم. تو اون یک سال سیاه بعد از شادی تقریبن هرهفته به خاله سرمی زدم. اگر وقتی می خواستن برن بیرون به من زنگ می زدن که تو هم بیا. انگار سعی داشتن جای خالی شادی رو پر کنن. منم غصه ازدست دادن شادی رو با حضور اونها کمرنگ می کردم. سامان و سهند جای برادرهای من بودن. مخصوصن با سامان زیاد حرف می زدم. از گذشته از پدرش از شادی... طبیعتن وقتی با رضا آشنا شدم اولین کسایی که بهش معرفی کردم سامان و سهند بودن. گفتم مثل برادر هستن برام. رضا تحویلشون گرفت اما خب واضحه که زیاد خوشش نیومد. و طبعن ارتباط ما به مرور قطع شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 7:28  توسط رویا  | 

یک خاطره طولانی 4

تو نوشته های قبلی گفتم که چی شد برگشتم ایران و افتادم دنبال کارهای مربوط به مدارکم.

همون طور که گفتم پدرومادرم ایران نبودن. کلید خونه رو هم نداشتم. برنامه این شد که برم خونه پدرومادر رضا تا وقتی که دوست صمیمی مادرم رو ببینم و کلید خونه مون رو ازش بگیرم. ساعت چهار صبح می رسیدم تهران. مادر رضا تعارف کرد که بیان دنبالم گفتم مزاحمشون نمی شم و خودم با تاکسی فرودگاه می یام. اونا هم اصراری نکردن. اما چیزی که فکرشو نکرده بودم ریال ایران بود! دلار داشتم اما ترجیح می دادم تا مجبور نشدم به ریال تبدیلش نکنم مادرم هم خیالمو راحت کرده بود که تو خونه پول هست و به محض این که کلید رو گرفتم می تونم برم از خونه پول بردارم. اما به هرحال یه مقدار ریال داشتم که قسمت اعظمش برای کرایه تاکسی خرج شد. رفتم خونه مادررضا تا دوست مامانم رو پیدا کنم. رضا به جز نوشین یه خواهر و یه برادر داشت که اون زمان با پدرومادرشون زندگی می کردن. نسرین که از نوشین بزرگتر و از من کوچکتر بود و نیما که تازه پاگذاشته بود به عوالم نوجوونی. من که رسیدم همه شون خواب بودن به جز مادر. ازش عذرخواهی کردم که صبح زود اومدم اون هم گفت ایرادی نداره من اغلب این وقتها بیدارم.

یکی دوساعتی استراحت کردم و بعد رفتم دنبال کارهام. هرچه به دوست مادرم زنگ می زدم جواب نمی داد تا بالاخره پول ایرانیم تموم شد. تو فکر بودم برم صرافی و دلار تبدیل کنم٬ تا دست آخر سرظهر رفتم خونه دوستم مرجان. بیچاره از این که منو تو خونه شون می دید خیلی تعجب کرد اما وقتی جریان رو بهش گفتم یه مبلغی بهم قرض داد. مطمئن بودم تا شب دوست مادرم رو پیدا می کنم برای همین هرچی مرجان اصرار کرد باهم بریم بانک تا پول بیشتری بهم بده قبول نکردم. سه روز بعد دوست مادرم  زنگ زد. بنده خدا با شوهر و بچه هاش مسافرت بودن اما وقتی فهمید چندبار بهش زنگ زدم خیلی ناراحت شد و عذرخواهی کرد. کلید خونه رو ازش گرفتم و مخصوصن تاکید کرد اگر پول لازم دارم تعارف نکنم. تازه مادررضا متوجه جریان شد و گفت راستی رویا پول احتیاج نداری؟ شاید بتونم برات جور کنم.

تو خونه شون راحت نبودم. قبل از ازدواج خیلی اونجا راحت بودم و خونواده رضا رو خونواده خودم می دونستم. ولی حالا از طرفی هم از دست نوشین دلخور بودم و هم به طرز فجیعی از دست رضا و از طرف دیگه خونواده اش چندان استقبالی ازم نکردن. (یکی دو نمونه اش این که نسرین هرچی از مادرش می خواست تو دهن من می گذاشت و می گفت: رویا گفته فلان کار رو بکنیم! نیما هم یه بار برگشت بهم گفت می خوام از ایران برم٬ تو خونه رضا و نوشین زندگی کنم! انگار من تو اون خونه وجود خارجی نداشتم! از پدرشون هم که چیزی نگم بهتره)  منم حساس شده بودم و ازهرچی منو یاد رضا می انداخت بیزار. ترجیح دادم برم خونه خودمون. دیگه زیاد سراغشون رو نگرفتم. انگار یک دفعه از قعرجهنم نجات پیدا کرده باشم. با تنهاییم تو خونه پدری چنان آرامشی نصیبم شد که مدتها بود تجربه اش نکرده بودم. با این که کارهای اداری به کندی پیش می رفت اما آروم بودم و خوشحال. پیشاپیش از فکر برگشتن غصه می خوردم.

به رضا زنگ نمی زدم. خودش معمولن هرروز زنگ می زد یا چت می کردیم. اوایل آرمین و رفقاش رو برداشته بود آورده بود تو خونه. مونده بودم این آدم شرم نداشت٬ حالا که حتا منم نبودم یه عده مرد مجرد اهل همه چی رو آورده بود تو خونه کنار خواهرش. هم نگران نوشین بودم هم به خودم می گفتم به من چه. رضا هروقت زنگ می زد مست بود. یک شب با ناراحتی زنگ زد و گفت رویا همین الآن پاشو بیا! گفتم الآن که نمی تونم بیام چی شده؟ معلوم شد تو مستی نوشین رو کتک زده (بیشتر از من سر نوشین فریاد می کشید ولی فقط منو می زد) نوشین هم گذاشته رفته. به اعتراف خودش مشغول چت کردن بوده که نوشین سررسیده و "دچار سوءتفاهم شده" و اون هم برای "دفاع از حیثیتش" فقط "یه سیلی کوچولو" بهش زده... چی باید می گفتم؟ من که می دونستم چت کردن رضا یعنی چی. من که می دونستم این سیلیهای کوچولو چی هستن. بهش گفتم به جای این که زنگ بزنی به من پاشو برو ببین خواهرت کجاست. گفت نه می دونم رفته خونه یه دختر ایرانی که باهاش دوسته. گفتم آخه آدم عاقل تو این دختره رو دیدی؟ می شناسی؟ از کجا مطمئنی؟ گفت ول کن رویا. من خسته ام از درد. زندگی درد داره من از درد زندگی خسته شدم. داد کشیدم مرد حسابی خواهرت تو شهر غریب سرگردونه٬ زنت این سردنیا داره تک و تنها دنبال آینده به اصطلاح مشترک سگدو می زنه٬ تو اونجا پای بطری نشستی درباب درد هستی فلسفه بافی می کنی؟! و قطع کردم.

از خشم و ناراحتی گریه می کردم. از غصه این که مجبورم دوباره برگردم به اون خونه جهنمی. از نگرانی این که حالا نوشین کجاست؟ از خشم این که الکل چی به روز آدمها می یاره...

دوران آرامش من طول زیادی نکشید. گفته بودم که پدرومادرم می خواستن جدا بشن و پدرم می خواست با مادرشادی ازدواج کنه. ظاهرن وقتی من ازدواج کردم و با رضا از ایران رفتم٬ پدرم پرونده طلاقشون رو به جریان انداخته بود. تنها موضوع اختلاف سر اموال بود. پدرم و خاله ازدواج م.و.ق.ت کرده بودن و منتظر بودن طلاق نهایی بشه تا دایمش کنن. حالا هم برای زایمان خواهرم پدر و مادرم مثل دو آدم غریبه رفته بودن. خواهرم می خواست مادرم بعد از زایمان چندماهی پیشش بمونه و کمکش کنه. اون موقع که من ایران بودم از پدرم شنیدم که تا دو هفته دیگه برمی گرده. یک شب داشتم تو خونه تلویزیون تماشا می کردم که یه دفعه دیدم قفل در باز شد و... مادرم اومد تو!

با تعجب سلام کردم و رفتم جلو بغلش کنم. منو پس زد و گفت تو خونه زندگی نداری هنوز اینجایی! گفتم هنوز کارهام تموم نشده. اما مگه شما قرار نبود پیش بیتا بمونین؟ بهم توپید: بمونم که باباتون بیاد و خونه رو از چنگم دربیاره؟ خودتو نزن به اون راه٬ دست همه تون باهم تو یه کاسه است! اما کور خوندین! از این خونه مگه ارث من بهت برسه!

به زبون تند و تیز مادرم عادت داشتم. همیشه هم فکر می کرد همه براش درحال توطئه هستن. زنگ زدم به بیتا خواهرم و گفتم مامان اینجاست. نفسی به راحتی کشید و گفت خدا رو شکر اقلن فهمیدیم کجاست! دو روزه داریم دنبالش می گردیم!

از یک طرف دلم به حال خواهر تازه زایمان کرده ام می سوخت. از طرفی می دونستم تمام جنجالی که موقع عروسی ما تو خونه به راه بوده به قوت سابق ادامه داره و عملن اون محیط آرومی رو که داشتم به زودی از دست می دم. از واقعیت نمی تونستم فرار کنم: ناچار بودم هرچه سریع تر برگردم.

دردسرتون ندم. پدرم دو هفته بعد اومد و از فرودگاه یک راست رفت خونه خاله. (ظاهرن مدتها بود جدا از هم زندگی می کردن) برای دیدنش می رفتم خونه خاله یا محل کارش. دوباره شدم واسطه دعوا. پدرم از یک طرف مادرم از طرف دیگه خواهرهام (بیتا و هما) هم از خارج. تو این گیرودار مدارک رو تکمیل کردم. تمام مدارک رضا دست مادرش بود. عقدنامه ما رو هم گرفته بود و می گفت می خوام براتون وام بگیرم. چند دفعه بهش گفتم شناسنامه و عقدنامه رو برای ویزا لازم داریم لطفن اونا رو بدین٬ من کپی برابر اصل می گیرم بهتون پس می دم. هربار به بهانه ای پشت گوش می انداخت.

یک روز قبل از برگشتم بود. حال قربانی رو داشتم که دارن می برنش به مسلخ از طرفی از جنگ و دعواهای بی نتیجه پدرومادرم هم خسته بودم. جمعه پروازم بود. صبح پنج شنبه زنگ زدم به مادررضا. گفت برای عصر یه سری مهمون دعوت کردم تو هم بیا. گفتم پس لطفن شناسنامه رضا و عقدنامه مون رو با آژانس بفرستین من برم دادگستری کپی برابر اصل بگیرم ازشون. از اونجا یک راست می یام خونه شما که اگه کاری هم بود کمک کنم. گوشی رو قطع کرد. یک ساعت بعد دیدم آژانس بسته بزرگی رو برامون آورده. بسته رو که باز کردم دیدم تمام عکسها و مدارک مربوط به رضا٬ از کارنامه های ابتداییش بگیر و عکسهای بچگیش تا مدارک سربازی و دانشگاه و همه چی توشه.

خیلی عصبانی شدم. خیلی زیاد. با خودم فکر کردم این کار چه معنی داره؟ آخه اینا درباره من چی فکر کردن. فکر کردن می خوام گرو کشی کنم؟ حالا خدا می دونه می رن چه حرفها که به رضا می زنن! اونم رضا! به خاطر جواب سلام نوشین اون بلا رو سر من می یاره خدا می دونه فردا که برگردم چی درانتظارمه! تو این حال و هوا بودم که پدرم زنگ زد. نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر گریه. گفت برم محل کارش.

رفتم و بسته مادررضا رو هم بردم. خاله هم اونجا بود. بسته رو روی میز پدرم گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن. هرچی پرسید جواب دادم. از زندگیم با رضا٬ از رفتارش٬ از اعتیادش٬ از کتکهاش٬ از رفتار نوشین و مادرشون... خاله گفت دختر چرا زودتر صدات درنیومد آخه؟ هق هق کنان گفتم شما خودتون گرفتارین. می گفتم که چی بشه! تازه شکایتی هم ندارم! فقط نمی دونم فردا که برگردم چی در انتظارمه!

بابا ساکت بود. یه دفعه گوشی رو برداشت و زنگ زد به مادررضا. سلام کرد و گفت خانم فلانی! چرا وقتی رویا اومده نرفتین فرودگاه دنبالش؟ من اگه می دونستم شما مسئولیت قبول نمی کنین عموشو می فرستادم! تلفن رو گذاشت روی اسپیکر. مادررضا گفت من بهش گفتم خودش قبول نکرد. پدرم صداشو بالاتر برد: شما همیشه اینقدر حرف گوش کنین؟! تازه دارم یه چیزهایی می شنوم! شنیده ام پسرت دست بزن داره! همه جوره اهل کثافتکاریه! قرار ما این نبود خانم! خلاصه کنم. بابا حسابی با مادررضا دعوا کرد. بعد زنگ زد به رضا. به محض این که گوشی رو برداشت بابا شروع کرد به فریاد کشیدن: با دخترم فرستادمت خارج که گردن کلفتی کنی؟! پول می دم که عرق بخوری؟! سفره پهن کردم برای رفقای از خودت بدتر؟! رضا هول شده بود. گریه می کرد و قسم می خورد که سوءتفاهم شده. پدرم کلام آخر رو زد: رویا هیچ قبرستونی نمی یاد رضا! نه فردا نه هیچ وقت دیگه. تو رو هم می دم با پس گردنی از اون خراب شده برگردونن! خیال نکن جدا می شین همه چی تموم می شه. از هستی ساقطت می کنم فهمیدی؟!

از یک طرف احساس آرامش می کردم که بالاخره یه نفر با رضا همون طوری حرف می زنه که همیشه اون با من حرف می زد. از طرف دیگه ترسیده بودم. خیلی زیاد. از عاقبت کار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 7:6  توسط رویا  | 

عید من

بروبچ! غر بزنم؟! غر نزنم؟ هنوز عیده ناسلامتی!نیشخند گرچه از حال من بخواین عید ندارم به اون صورت. جایی که زندگی می کنم عده ایرانیها کمه و خیلی حضور نوروز محسوس نیست. سبزه هم که خیلی شانس می خواد سبز کردنش چون رطوبت هوا یه طوریه که گندمها یا خشک می مونن یا می گندن! البته امسال عید برای اولین بار در عمرم گل خریدم برای خودم. سه شاخه لاله صورتی خوشگل که تا مدتها حالم از صدق سری حضورشون خوب بود. به جای سبزه هم یه گلدون کوچولوی سبزرنگ خریدم که برگهای پهن سبز تیره و قرمز داره. این گیاه کوچولو امروز به شکرانه حضور آفتاب یه برگ جدید داد. اگه عمری باقی باشه نگهش می دارم. به جای سفره، رومیزی طرح ترمه رو که ندا بهم کادو داده روی میز انداختم. آینه کوچک اتاق رو با دوتا از شمعهای معطر مورد علاقه ام گذاشتم روی میز. (اینجانب عاشق شمع هستم مخصوصن از نوع معطرش) و قرآن عقدمون... یادمه درست لحظه عقد دست مادرم با گوشه تیز کاغذش برید و خون چکید روی سوره یاسین... نه، من چندان مذهبی نیستم (خرافاتی هم سعی می کنم نباشمخجالت) اما تو اون لحظه تاثیر بدی روم گذاشت، یه حسی مثل احساس ترس و ناامنی، بگذریم.  نمی دونم چرا حال کردم تسبیح سبزرنگی رو که خاله ام بهم داده و خیلی دوستش دارم هم بذارم روی سفره، بنابراین اون هم منتقل شد روی میز. سیب و سیر و سرکه و سماق داشتم از برکت آشپزی! به جای سکه می خواستم کارت اعتباری بذارم چشمک البته بالاخره رفتم از بقالی سرکوچه چندتا سکه گرفتم، چی شد؟!! سکه هفت سین با پرتره ملکه انگلیس اونم درسالروز ملی شدن صنعت نفتخنده سنجد هم یادگار مادرم بود از عید پارسال که اینجا بود و هفت سین چید برای من و رضا. سیزده که اومد مادرم سنجدها رو بسته بندی کرد و گفت مادرجان اینا رو نگه دار واسه هفت سین سال بعدت چون می دونم حوصله نمی کنی بری بخری! خلاصه این طوری شد که سفره ما جور شد البته تخم مرغ رنگی و ماهی قرمز و سمنو رو فاکتور گرفتم. دل و دماغ تخم مرغ رنگ کردن نداشتم، ماهی هم که باید براش آکواریوم بگیری و این تفاسیر، سمنو رو هم حتا تنها فروشگاه ایرانی اینجا نداشت، منم که با گندم حلیم هم نمی تونم بپزم چه برسه به سمنواوهنیشخند

خلاصه اینم از هفت سین ما. عید دیدنی هم که کسی رو اینجا نداریم! روز اول سال که دیروز باشه به معنای واقعی کلمه روز جهنمی بود برام، امروز گفتم گرچه یکشنبه است و همه جا تعطیل اما بهتره خودم رو جمع و جور کنم و بیام دانشگاه چون خونه موندن همان و از فکر و خیال دیوونه شدن همان. حالا هم که اومدم دانشگاه و دارم درخدمت شما تو این وبلاگ حقیر غرغر می کنم تا فردا چی پیش بیاد متفکر یه سری ورقه دارم که باید صحیح کنم، فردا دو ساعت تدریس هم دارم کلی کار مربوط به پروژه ام هم مونده که تا سه شنبه باید انجام بشه. باید به فکر یه خونه باشم به صورت دایم. یه سری کار اداری هم هست که حتمن حتمن باید انجام بشه وگرنه حقوق بی حقوق و درنتیجه خونه هم بی خونهآخ برای ماشین هم باید یه فکری بکنم سیستم حمل و نقل عمومی اینجا یه چیزی مافوق به دردنخوره، ماشین فعلی هم که مال رضاستلبخند برای خیلی چیزها باید بجنگم و می دونم قضاوتها و تحقیرهای وحشتناکی انتظارم رو می کشن اما چاره ای جز مقاومت ندارم.

طبق قانون اینجا تا طلاق قانونی باید دوسال جدا از هم زندگی کنیم. این دوسال برای ما با زمینه های فرهنگیمون خیلی سردرگم و بلاتکلیفه. منم که آدم به پلیس زنگ زدن و حکم دادگاه و این حرفها نیستم اما انگار این ماجرا به شکل مسالمت آمیزی ختم به خیر نمی شه. اگر نخوام زیردست و پا و تو وحشت قضاوتهای یک جانبه و توهین و تحقیر له بشم (و تازه دست آخر یه چیزی هم بدهکار باشم!) مجبورم که محکم بمونم و بجنگم. (اینا رو دارم به خودم می گم که باورشون کنم و نترسم! آهاااای رویا نبینم این دفعه هم جا بزنی هااااااااا!)

می گم به نظر شما خیلی ضایعه که تو این هیروویر دلم یه پیرهن گل گلی بخواد؟نگران دلم عیدی می خواد. یه پیرهن، یه عطر، یه کتاب... دلم آغوش دوستهای ایرانم رو می خواد. دلم می خواد بخوابم و وقتی چشم باز کنم ببینم همه کارهایی که باید انجام بدم رو انجام دادم، تو خونه خودم هستم و تو لحظه هام اثری از الکل و فحش و ت.ج.اوز نیست. چقدر دلم می خواد آروم آروم بخوابم. چقدر دلم خسته است...

ای بابا چقدر غر زدم! اینقدر که یادم رفت بپرسم شما چطورین؟ دوستان تو ایران عیددیدنی خوش می گذره؟ دوستان خارج از ایران تو برنامه ای چیزی شرکت کردین؟ ببینین... صمیمانه امیدوارم تو حال این روزهای من نباشین. و اگه هستین صمیمانه امیدوارم از پس مدیریت احساس خشم، ناتوانی، ترس و خستگی ماحصلش بربیاین. کار آسونی نیست. اما چاره ای هم نیست. باید ایستاد. (گوش می دی رویا خانوم؟! با شما هم هستم ها!)
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 5:31  توسط رویا  | 

یک خاطره طولانی ۳

از ایران که برگشتیم رضا دوباره عادت نوشیدنش رو شروع کرد. تازه برگشته بودیم و یک شب روی تخت خوابیده بودم (معمولن روی کاناپه می خوابیدم) که با بوی تند الکل بیدار شدم. رضا نیم خیز از روی تخت داشت نگاهم می کرد و برق چشمهاشو توی تاریکی می دیدم. گیج و خواب آلود گفتم چی شده؟
گفت چرا بی آبرویی می کنی؟!
گفتم چی؟! رضا بیداری؟!
گفت تو بی آبرویی می کنی! باید بکشمت!
دستهاشو دور گردنم حلقه کرد. صدامو بالاتر بردم: رضا بیدار شو!
فایده نداشت. دستهاشو دور گردنم فشار می داد و می گفت می کشمت. زورم بهش نمی رسید. به نفس نفس افتادم. یک لحظه فکر کردم تموم شد. اشهدم رو خوندم و تسلیم شدم.
یک دفعه ولم کرد. گفت هرزه بی آبرو! و بیهوش از الکل افتاد روی تخت.
نفس نفس زنون و با پاهای لرزون رفتم تو پذیرایی. سرم گیج می رفت احساس خفگی می کردم و هرچی آب خوردم فایده نداشت. درست یادم نمی یاد کی تو پذیرایی از حال رفتم.
ساعت حدودهای ده صبح بود که با صدای رضا بیدار شدم. بالای سرم ایستاده بود و می پرسید اینجا چی کار می کنم. گفتم تو دیشب چی کار کردی؟ خواب دیده بودی؟ داشتی منو خفه می کردی! گفت من؟! غیرممکنه. حتمن بختک روی سینه ات افتاده تو خواب و بیداری فکر کردی منم. با خودم فکر کردم راست می گه لابد. هنوز سرگیجه و احساس خفگی دست از سرم برنداشته بود. رفتم تو حموم دست و صورتم رو بشورم که تو آینه خودم رو دیدم. رضا رو صدا کردم و گفتم اگر بختک بوده این چیه دور گردن من؟! دور گردنم کبود بود.
رنگ از صورتش پرید. گفت جدی جدی داشتم خفه ات می کردم؟! شاید خواب دیدم بهم خیانت کردی! رویا اینا همه اش به خاطر این زهرماریه که می خورم. دیگه نمی خورم. قول می دم! و محتویات شیشه رو خالی کرد توی ظرفشویی.

به اندازه یکی دو هفته به قولش وفادار موند. تازه دوباره شروع کرده بود که یک روز صبح ساعت هشت بیدار شدم که برم کلاس. داشتم با عجله صبحانه می خوردم که نوشین از پشت سرم گفت سلام رویا. همون طور که دهنم پر بود بدون این که سرم رو برگردونم گفتم سلام صبحت به خیر. یک دفعه نمی دونم چی شد. فقط شنیدم که نوشین رفت تو اتاقش یه مدت بعد بدون یک کلمه حرف از خونه رفت بیرون و در رو کوبید به هم.
من رفتم کلاس و برگشتم و کارهای روزانه مو انجام دادم و از نوشین خبری نبود. شام که آماده شد رضا مست بود. بهش گفتم یه زنگ به نوشین بزن ببین کجاست. نگرانشم از صبح رفته بیرون. گفت چی کار کردی با خواهرم که گذاشته رفته؟ گفتم من کاری نکردم. صبح بدون یه کلمه حرف گذاشت رفت منم نگرانشم. گفت خودت زنگ می زنی تا از این به بعد غلط اضافه نکنی. عصبانی شدم. گفتم اصلن به من چه مربوطه. شما خواهروبرادر هرکار دوست دارین بکنین! تو همین گیرودار نوشین وارد شد. بدون سلام علیک رفت تو اتاقش و در رو بست. من رفتم تو آشپزخونه. رضا رفت تو اتاقش و بهش گفت کجا بودی از صبح تا حالا؟ نوشین با عصبانیت اومد تو آشپزخونه و سرم داد زد که رویا خانوم آدم وقت جواب سلام دادن سرش رو بر می گردونه! 

برگشتم نگاهش کردم. به آرومی گفتم نگرانت بودم. صبحانه و ناهار چی کار کردی؟ داد زد به تو مربوط نیست یه چیزی خوردم دیگه! گفتم خب خدا رو شکر. حالا برو یه آبی به دست و صورتت بزن بیا شام بخوریم.
سرش رو پایین انداخت و از آشپزخونه بیرون رفت. خیلی عصبانی بودم از دستش اما با خودم فکر کردم که هنوز بچه است. فشار عصبی هم روش خیلی زیاده. نباید بهش سخت گرفت. تو این فکرها بودم که رضا تلوتلوخوران اومد تو آشپزخونه. گفت رویا تو دیگه چه عفریته ای هستی. چرا دروغ می گی راجع به نوشین؟!

جا خوردم. گفتم من چه دروغی گفتم؟ گفت همین دیگه. کلن دروغ می گی! طاقتم طاق شد. داد زدم بگو من چه دروغی گفتم؟ نوشین یالله بیا بیرون ببینم من چه دروغی گفتم؟! نوشین اومد بیرون. رضا با خنده بهش گفت این رویا دیوونه است باهاش کل کل نکن! فریاد کشیدم رضا خفه شو وقاحت رو به آخرش رسوندی! نوشین اومد دستهامو گرفت. گفت رویا جون به خدا نمی خواستم اذیتت کنم. فقط احساس می کنم اینجا مزاحمم اگه با من مشکلی داری بگو. داد زدم من با تو مشکلی ندارم! همه مشکل من با اون دیوونه الکلیه! 

رضا با چشمهای خون گرفته اومد طرفم: که همه مشکلت منم آره؟!

از اتفاقهای بعدش خاطره درستی ندارم. ضربه ای که به سر وارد می شه آدم رو گیج می کنه. ضربه به مناطق دیگه دردناک هست اما ضربه به سر اونقدر گیج کننده است که دفاع تقریبن غیرممکنه. فقط تو حالت نیمه بیهوشی صدای جیغ نوشین رو شنیدم که می گفت رضا کشتیش!

رضا یه اخلاق خیلی بدی داشت تو دعوا. تا کاملن لهت نمی کرد دست بردار نبود. یعنی به یه جایی می رسوندت که التماس کنی هرچی می خوای قبول فقط دست از سرم بردار. هیچ حد و مرزی نمی شناخت. صبح وقتی خودم رو روی کاناپه پیدا کردم رضا هنوز دست بردار نبود. حرف توجیه آسمون ریسمون... بهش گفتم اینهمه حرف زدی اصل مطلب رو نگفتی: من چه دروغی گفتم؟ گفت دروغ؟ کدوم دروغ؟!! گفتم بابا تو دیشب می گفتی من راجع به نوشین دروغ گفتم. گفت من گفتم؟ نه من نگفتم! وقتی اصرار کردم گفت خب بابا لابد مست بودم یه چیزی الکی گفتم که حرصت رو دربیارم! این که دیگه اینقدر علم شنگه نداره!

مسلمن جریان تبدیل شد به یک بگومگوی ساده که من شروعش کرده بودم. کبودیهای روی تنم هم به این علت بود که خورده بودم به درودیوار و یادم نمی اومد. (به نوشته های قبلی درباره روشهای توجیه خشونت توجه کنین) یکی دو هفته بعد از یک دانشگاه توی یک کشور غربی برام نامه اومد که ما پرونده شما رو مطالعه کردیم و شما کاندید مناسبی برای یکی از دوره های ما هستین. اگر تا یک ماه دیگه مدارکی رو که می خوایم برامون بفرستین برای ثبت نام شما رو درنظر می گیریم. دانشگاه معتبر و کشور مناسبی بود. اما اون موقع تمام مدارکم ایران بودن و هیچ کس رو ایران نداشتم. پدرومادرم برای زایمان خواهرم رفته بودن اروپا. بهترین فرصت بود که خودم برم ایران. هم مدارکم رو تکمیل کنم و هم مدتی از رضا دور باشم.

رضا یک کلمه گفت: نه!

گفتم چرا؟ تو چشمهام نگاه کرد و جواب داد: چون اگه بری ایران دیگه برنمی گردی!

خشکم زد. همیشه دعواها رو یا منکر می شد یا معتقد بود تقصیر منه. اما حالا؟ بهش گفتم به نظرت حق دارم اگه نخوام باهات زندگی کنم؟ با خنده گفت حق که نداری اما خب تو دیوونه ای مدام توهم می زنی! گفتم متوجهی که داریم چه شانسی رو از دست می دیم؟ فقط چون تو فکر می کنی من توهم می زنم! کمی فکر کرد. گفت باشه رویا برو. اما قول بده که برمی گردی. نری اونجا یه کاره تقاضای طلاق بدی ها!

واقعن خیال نداشتم این کار رو بکنم. قول دادم. فقط می خواستم یه مدت نفس بکشم. دیگه حتا از نوشین هم بدم اومده بود. برگشتم ایران.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 5:39  توسط رویا  | 

یک خاطره طولانی 2

 من و نوشین با هم دمخور شدیم. با هم خرید می رفتیم گردش می رفتیم برام از دلتنگیهاش می گفت براش درددل می کردم... بعدتر من ناخواسته باردار شدم اما به دوماه نرسید که بچه رو از دست دادم. با این که نه من نه رضا بچه رو نمی خواستیم اما واسه من نقاهت خوشی نبود. تمام پرستاری و مراقبت و ناز و نوازش من با نوشین بود. کلی تو بغلش گریه کردم٬ وقتی درد داشتم کلی نازم رو کشید٬ باهام ساعتها تو فروشگاههای لباس و لوازم نوزاد پرسه می زد تا دلم آروم بگیره. رضا هم بود. گاهی خوب خیلی وقتها بد. وقتی مشروب نمی خورد خوب بود. عصبی بود ولی می شد یه کاریش کرد. اما وقتی می خورد سعی می کردیم جلوی چشمش نباشیم.

متوجه شدم که تو ساعتهای طولانی کار با کامپیوتر چت می کنه. چت کردن از نظر من ایرادی نداشت ولی کم کم دیدم تو چه شبکه هایی عضوه و با چه آدمهایی (بهتره بگم چه زنهایی) چت می کنه. رفت و آمدش با دوستهای مجردش ادامه داشت و من اهمیت نمی دادم چون واقعن ترجیح می دادم بیرون از خونه باشه. کجا می رفتن؟ برام مهم نبود. دست کم وقتی نبود محیط خونه آروم بود. به طور متوسط هفته ای دو سه بار با من دعوا می کرد و تقریبن هر روز به بهانه ای سر نوشین فریاد می کشید. کم کم پای رفقاش به خونه ما باز شد. یادم نمی ره یه روز آرمین بی رودرواسی بهم گفت رویا خانوم می خوایم بیایم خونه تون عرق خوری! وقتی می اومدن دوست دخترهاشون رو هم می آوردن که مثلن ما تنها نباشیم. من و نوشین می افتادیم به پخت و پز و بشور بساب. دخترها غذا می خواستن. پسرها مزه می خواستن. من تمام واکنشهای روانیمو از دست داده بودم. همون طور که ثنای نازنین تو خاطراتش اشاره کرده٬ منم حاضر بودم هرکاری بکنم که رضا کمتر داد بزنه. کمتر جنجال درست کنه.

خلاصه زندگی من روی کاناپه ای توی اتاق پذیرایی می گذشت که مشرف بود به حیاط مجتمع. بیشتر از شش ماه از زندگیم رو روی کاناپه می خوابیدم و می نشستم و حیاط رو تماشا می کردم و همین. یک شب از تنهایی و غصه و دلتنگی نزدیک بود دق کنم. نوشین تو اتاقش بود و رضا با مشروبش پای کامپیوتر. گفتم برم پیشش شاید با هم حرف بزنیم یا بیرون بریم دلم باز بشه. رفتم تو اتاق. هدفون توی گوشش بود و صدای پام رو نشنید پشتش هم به در بود. داشت چت می کرد. چند خطی از چتش رو خوندم.

کاش نمی خوندم! دنیا جلوی چشمام سیاه شد. حدس می زدم بهم وفادار نباشه اما دیگه انتظار اینهمه وقاحت رو نداشتم. توی خونه من٬ با حمایت من٬ کنار من٬ با یه زن دیگه این طوری حرف بزنه... وبکم زن روشن بود و... داد کشیدم رضا! سه متر از جاش پرید. هول هولی مسنجر رو بست و گفت چیه؟ گفتم این کیه؟ گفت کی؟ کسی نبود. از اتاق رفتم بیرون و گفتم دیگه جای من تو این خونه نیست. رضا دوید دنبالم و گفت رویا توهم زدی. من هیچ کار بدی نمی کردم.

راستش نه من حوصله شو دارم نه فکر می کنم شما حوصله شو داشته باشین برای گفتن و شنیدن جزئیات این دعوا. اینقدری بگم که اومدم وسایلم رو جمع کنم و از خونه برم. رضا گذرنامه مو برداشت که نتونم برم. (برنمی داشت هم ساعت ۱۱ شب تو اون شهر بی دروپیکر که پلیسش به سوءاستفاده از زنهای خارجی متهم بود جایی رو نداشتم برم!) من زدم قاب عکس عروسیمونو شکستم رضا هم کشیده محکمی به صورتم زد که پرتم کرد زمین. گریه کردم. گریه کرد. توجیه کرد. حرف زد. حرف٬ حرف٬ حرف...

از خودم انتظار نداشتم اما بعد از خوردن کتکها و متهم شدنها و قول شنیدنها٬ در کمال تعجب متوجه شدم که اصلن حسودیم نشده بود. اصلن برام مهم نبود که رضا با کی رابطه داره. فقط احساس تحقیر می کردم و تو موقعیت فلج شده بودم. آرزو می کردم یه روز رضا بیاد و بگه می خوام طلاقت بدم و برم سراغ دوست دخترم! موقعیت وحشتناکیه که امیدوارم هیچ کس تجربه اش نکنه. طوری تو شرایط مستاصل بشی که آرزو کنی مسبب تمام این بدبختیهات به حالت رحم کنه و دست از سرت برداره!

رضا پیشنهاد کرد بریم ایران برای یک ماه. قبول کردم. نوشین موند و ما اومدیم ایران. اون یک ماه سفر جزء معدود خاطرات خوشیه که از زندگی مشترکم دارم. سه هفته ای با خونواده ها بودیم و یک هفته دوتایی رفتیم شمال. ماه عسل واقعی ما همون یک هفته بود. رضا تمام مدت لب به الکل نزد. یک بار هم صداشو بلند نکرد. با هم قدم می زدیم از خاطراتمون می گفتیم سعی می کرد خوشحالم کنه سعی می کردم ازم راضی باشه... وقتی از ایران برگشتیم به خودم نوید یک زندگی تازه رو می دادم غافل از این که ما تو چرخه خشونت خانگی افتاده بودیم و خودمون خبر نداشتیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 7:36  توسط رویا  | 

یک خاطره طولانی 1

والله خیال دارم براتون یه خاطره تعریف کنم که یه چیزی حدود نه ماه طول کشیده. حوصله شو دارین؟

سه ماه از ازدواج ما گذشته بود که پدرومادر رضا با خواهرش نوشین اومدن پیش ما دوهفته بمونن. قبل از اومدنشون رضا تو مستی منو زده بود و دوباره قول داده بود دیگه مشروب نخوره و البته اومدن پدرومادر رو شاهد حرفش کرد. من سعی کردم مهمون نوازی و احترام به بزرگتر رو رعایت کنم و کاری کنم که تو  خونه ما احساس غریبی نکنن. نوشین از من چهارسال کوچکتر بود. دختر ساکت و درواقع افسرده ایی بود. ما با هم گرم گرفتیم.

رضا دو سه روزی خوب بود. با هم می رفتیم می گشتیم و خوش بودیم. یک روز که مادر و نوشین می خواستن برن خرید پدر گفت حوصله خرید نداره و می مونه خونه. رضا هم موند پیش پدرش. وقتی ما از خرید برگشتیم دیدیم پدر و پسر برای خودشون بساط پهن کردن و از مستی سر از پا نمی شناسن.

پدر از سالهای نوجوونی رضا وابستگی پیدا کرده بود و نتونسته بود ترک کنه. مادر به طور کامل از پدر قطع امید کرده بود. رضا هیچ رقمه زیربار نمی رفت که وضع خودش هم طبیعی نیست و به الکل وابسته شده. من بعدها فهمیدم که اعتیاد به الکل از اعتیاد به مواد مخدر سریع تر و ترکش مشکل تره. حالا بعدن درباره اش می نویسم.

من خیلی ناراحت شدم. رضا رو کشیدم تو آشپزخونه و گفتم مگه تو قول ندادی؟ گفت تقصیر بابام شد گفت تا مامانت نیست برو برام بخر٬ منم وسوسه شدم. گفتم مگه بچه ای که وسوسه شدی؟ داشتیم جروبحث می کردیم که مادرش اومد. رضا سریع رفت بیرون که مادرش نفهمه مثلن(!) من به پهنای صورت اشک می ریختم. مادرش گفت رضا هم خورده نه؟ با سر جواب مثبت دادم. گفت ما نباید از خونه می رفتیم بیرون. گفتم مادرجون امروز نرم بیرون. فردا نرم بیرون. اصلن من از خونه تکون نخورم. خب می ره بیرون خونه می خوره! رضا خودش باید این لعنتی رو بذاره کنار. گفت تو کارت نباشه من باهاش صحبت می کنم.

نتیجه صحبت مادر٬ داد و هوارهای رضا بود تمام شب. سر مادرش فریاد کشید٬ سر من فریاد کشید که چرا اسرار خصوصی زندگیمونو برای این و اون فاش می کنی (منم بهش گفتم موصوع خصوصی چیه٬ اعتیاد تو از کفر ابلیس مشهورتره!) سر نوشین داد و بیداد کرد خلاصه اشک همه رو درآورد. از اون شب به بعد حیا و رودرواسی رو گذاشت کنار.

اونجا با یه پسر ایرانی دوست شده بود به اسم آرمین. این آرمین تو زندگی ما نقش مهمی داشت. از رضا بزرگتر بود و مجرد. با هم بیرون می رفتن و... یکی دو شب بعد از اون ماجرا٬ رضا از کلاس به من زنگ زد و گفت می خوام برم با آرمین براش کامپیوتر بخریم. گفتم پس برای شام بیا خونه با مادرجون اینا شام بخوریم. گفت باشه. تا ده شب منتظرش شدیم و خبری نشد٬ بهش زنگ زدم با صدایی که از مستی بی حال بود گفت ما شام خوردیم و نشستیم با بچه ها ورق بازی می کنیم من تا یک ساعت دیگه می یام. با خجالت شام رو کشیدم و خوردیم و جمع کردیم. نوشین و پدرش رفتن خوابیدن. من تو پذیرایی نشسته بودم که مادرش اومد. گفت من خوابم نمی یاد می شینم پیشت تا رضا بیاد.

ساعت دوازده شد. یک شد. از رضا خبری نبود. زنگ زدم به موبایلش جواب نمی داد. هم نگران بودیم هم حدس می زدیم چه اتفاقی افتاده. مادر تا صبح برام درددل کرد و با هم گریه کردیم. نوشین هم ساعت سه بیدار شد و گفت رضا هنوز نیومده؟! اینقدر عصبی شد که رفت ظرفهای شام رو که شسته بودم دوباره شست که سرش گرم بشه! مادر گفت والله رویا تو فکر بودم نوشین رو بذارم پیش شما. اینجا بره دانشگاه. هزینه شم می دم اما با این حال و روز رضا... واقعیت بدم نمی اومد نوشین پیشمون باشه. با خودم گفتم دست کم یه نفر شاهد باشه این آدم چی به روز من می یاره. از طرفی ته دلم امید داشتم که شاید با وجود یه خواهر کم سن و سال تو خونه رضا یه کم غیرت کنه بساط مشروبشو تو خونه نیاره. البته اشتباه می کردم. گفتم من حرفی ندارم مادرجون.

صبح ساعت ده رضا سرحال پیداش شد. من باهاش حرف نزدم فقط رفتم رو تخت دراز کشیدم. اومد بهم گفت چه خبرته قیافه گرفتی؟ حالا که مامان اینا پیشتن تنها نیستی بدکردم رفتم به دوستهام سر بزنم؟! همه اش باید ور دل تو بشینم؟! گفتم رضا تو واقعن نمی فهمی یا خودتو زدی به اون راه؟ مادرت این همه راه نیومده اینجا قیافه نحس منو ببینه. اومده پسرش رو ببینه! تو هم که دیشب با رفقات بودی دیگه واسه چی شب موندی؟ حداقل یه زنگ می زدی می گفتی شب می مونم٬ این زن بیچاره تا صبح با من بیدار بوده. گفت جدی؟ دیشب نخوابیدین؟ خب دیوونه این دیگه! بیخوابی به سرتون زده منتشو سر من می ذارین؟!

از اتاق رفت بیرون و پنج دقیقه بعد صدای فریادش بلند شد. نمی دونم مادرش بهش چی گفته بود. تا عصر داد و بیداد کرد و بالاخره دوباره به مادرش قول داد رفتارش رو اصلاح کنه. تصمیم بر این شد که نوشین پیش ما بمونه.

همون موقع به نوشین گفتم ببین دخترخوب! تو می خوای بیای با ما زندگی کنی. رضا که برادرته منم جای خواهرتم. تو زندگی حرف و حدیث پیش می یاد. بگو مگو می شه. ممکنه دو تا خواهر تو سر و کله هم بزنن! اما نباید کینه پیش بیاد. کدورت پیش بیاد. از اون مهم تر٬ حرف ما از در این خونه نباید بیرون بره! متوجه هستی؟ گفت متوجهم و قول می دم. خدایی به قولش پایبند موند. خیلی وقتها تو دعوا طرف منو می گرفت و با رضا در می افتاد. (البته فهمیدم رفتار رضا با من خوب بوده به نسبت نوشین! با نوشین دوبرابر خشن بود) با هم بحث و دعوامون هم شد اما خدایی حرف از بین خودمون اون ور تر نرفت. بین دوستهاش٬ تو جمع فامیلهاشون جلوی نوشین کسی جرات نداشت راجع به من یه کلمه حرف بزنه. تو خونواده ما می گفتن پناه برخدا داری با خواهرشوهر زندگی می کنی؟! شاید اگر اونقدر درگیر مشکلاتم با رضا نبودم٬ وقت داشتم فکر کنم زندگی با خواهرشوهر همچین دلچسب نیست. اما تو اون شرایط٬ بودن نوشین برای من بهتر بود. 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 23:39  توسط رویا  | 

پشیمونی

از نچ نچ کردن و نک و نال متنفرم. همیشه سعی کردم با پشیمونیهام مثبت برخورد کنم٬ درس بگیرم بگم خب این اشتباه رو کردم دیگه تکرار نمی کنم. اما والله بالله گاهی وقتها آدم کم می یاره.

چی شد که با رضا ازدواج کردم؟... خب خلاصه اش اینه که نمی خواستم سنتی ازدواج کنم چون از تکرار زندگی پدرومادرم وحشت داشتم، رضا پسر خودساخته و مسئولی به نظر می رسید، اون موقع من تنها بچه پدرومادرم بودم که تو خونه باهاشون زندگی می کردم، اختلاف اونها با هم به اوجش رسیده بود، مادر شادی بعد از اتفاقی که افتاد بالاخره از شوهرش جدا شد و پدرم تصمیم گرفت از مادرم جدا بشه و با خاله ازدواج کنه، مادرم هم می خواست جدا بشه اما سر مال و اموال با پدرم درگیر بود، این وسط هردو منتظر ازدواج من بودن تا تکلیفشونو با هم یکسره کنن٬ خواهرهام بهم نهیب می زدن که اگر رضا پسرخوبیه معطلش نکن چون با این اوصاف یه آبروریزی اساسی تو فامیل انتظارمونو می کشه... این وسط دایی نازنینم که پناه من و تنها کسی بود که می تونست یک ذره شرایط خونه ما رو متعادل بکنه٬ با حمله قلبی از دنیا رفت...

خبر اختلاف پدرومادرم از مراسم ختم دایی توی فامیل پیچید. اون موقع من و رضا نامزد بودیم. از یک طرف خدا رو شکر می کردم که رضا فامیلمون نیست٬ از طرف دیگه با این که مادر رضا تو همه مراسم شرکت کرد و یه چیزایی بو برد٬ هیچ وقت چیزی به روی ما نیاورد. حتا بعدترها هم٬ وقتی جریان کاملن علنی شد٬ وقتی من برگشتم ایران که تقاضای طلاق بدم (درباره اش مفصل می نویسم) مادررضا هیچ وقت از این ماجراهای پیش اومده علیه من استفاده نکرد و شرایط خونوادگی منو به رخم نکشید. حتا بهم گفت هرکاری بخوای بکنی حق داری من بچه خودمو می شناسم می دونم چی به سرت آورده... خلاصه من که اینهمه بد می گم٬ اینم بگم خداوکیلی!

حالا بعد از چهارسال به خودم می گم چرا؟ چرا خودمو تو کار غرق کردم که نبینم آینده با این آدم چندان روشن نیست؟ اختلاف پدرومادر به من چه ربطی داشت مگه دفعه اولشون بود؟! به من چه که با مادر شادی همدردی و دلسوزی کنم چرا خودمو تو اتفاقی که افتاده بود مقصر می دونستم؟ چرا هروقت رضا با کارهاش عذابم می داد اشک ریزان می اومدم خونه و آرامبخش می خوردم و بیهوش می شدم؟ چرا نایستادم مشکل رو حل کنم؟ چرا وقتی جلوی مادرش و داییش قول داد دیگه لب به مشروب نزنه٬ ظرف دو هفته باورش کردم؟ فقط دو هفته؟!!! مسخره است!

پشیمونم. به خودم می گم کاش سر خودمو با کار گرم نکرده بودم. داییم رفته بود٬ خاله مهربونم که بود. چی می شد اگه به مامان و بابا می گفتم دعواهاتون به من مربوط نیست. چی می شد اگه یه هفته مرخصی می گرفتم می رفتم مشهد پیش خاله ام. موبایلم رو خاموش می کردم٬ نه به مامان و بابا فکر می کردم نه به کار نه به هیچی. فقط به زندگی خودم. می رفتم حرم تو خلوت خودم٬ با خدای خودم حرف می زدم. به جای آرامبخش و کوفت و زهرمار٬ از خدا کمک می خواستم و قدرت. چی می شد اگه می ایستادم...

گفتن این حرفها دیگه فایده ای نداره٬ می دونم. فقط امروز دلم خیلی گرفته گفتم بنویسم سبک بشم یه کم. آسمون اینجا هم که مثل دل من همیشه ابری و بارونیه. شاید برم یه قدمی بزنم. دلم برای دایی خیلی تنگ شده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 2:45  توسط رویا  | 

باز هم من

خب اینم از ماجرای شادی. گرچه این موضوع جای تجزیه و تحلیل زیادی داره، اما من ماجرا رو برای عبرت گرفتن و تیریپ "هشدار به دختران جوان" و این حرفها تعریف نکردم. بیشتر می خواستم بگم که مرگ شادی مقدمه یک سری اتفاقات تو خونه ما شد که اگه نیفتاده بودن شاید من هرگز با رضا ازدواج نمی کردم. البته سوءتفاهم نشه: مسئولیت ازدواج با رضا رو به جز خودم به گردن کس دیگه ای نمی اندازم. به قول شاعر خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

بگذریم. این روزها، روزهای خوبی برای من نیستن. یه جور بلاتکلیفی سردرگمی... اضطراب منو به سرحد جنون رسونده و اعتماد به نفسم چیزی تو مایه های صفره. سعی می کنم خودمو نبازم آرامبخش می خورم و به خودم تلقین می کنم که می ایستم... دیروز تو دانشگاه با سه تا از استادها جلسه داشتم. هم حقوقم تصویب شد هم قبول کردن یه لپ تاپ خفن دوبرابر اونچه که انتظار داشتم بهم بدن. کلی ازم تعریف کردن که این پروژه کار هرکسی نیست اما فلانی از پسش برمی یاد و ال و بل. من تمام مدت صدای رضا تو مغزم می پیچید که تو هیچی نیستی تو از نظر ذهنی عقب افتاده ای آدمهایی که بیرون تو جامعه تحویلت می گیرن واسه اینه که اون ذات پست و پلیدت رو نمی شناسن من می دونم تو چه عفریته ای هستی... مرتب یاد چند دفعه ای می افتادم که رضا تف می انداخت روم... جالب بود به بعدش فکر نمی کردم که گریه می کرد و دست و پامو می بوسید و به خودش فحش می داد و دوباره قول می داد دیگه م.ش.روب نخوره! خلاصه این استادها یه بند هندونه زیر بغلم می ذاشتن و من سعی می کردم حواسم رو متمرکز کنم روی پروژه ای که باید انجام بدم ولی... آخر جلسه اشکهام جاری شد! یه ذره بهت زده نگام کردن و گفتن فلانی حالت خوبه؟ منم زرتی زدم زیر گریه!

از فرط خجالت دلم می خواست برم توی زمین!

پی نوشت: خدایا حال همه رو خوب بگردان، الهی آمین.


بعد از پابلیش: دوستان نازنینم از حمایت و محبت همه تون بی نهایت سپاسگزارم. کامنتهای محبت آمیزتون رو که خوندم حالم بهتر شد. امیدوارم روزگار همیشه باهاتون مهربون باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:3  توسط رویا  | 

خانواده

خب می بینم که موفق شدم دو سه روزی ننویسم  البته سکوت من رو زیاد به حساب ترک اعتیاد وبلاگ نذارین٬ معمولن وقتی ملت با بولدوزر از روم رد می شن و باید خودمو با کاردک از روی زمین جمع کنم٬ زیاد حس و حال حرف زدن نمی مونه برام. می خواستم یه موضوع دیگه اضافه کنم با عنوان "تکنیکهای مقاومت" یه همچین چیزی. اما خب از اونجا که رطب خورده منع رطب نمی کنه و حال و هوای اینجانب هم تا اطلاع ثانوی به تیریپ مقاومت و این حرفها نمی خوره ()٬ دیدم از خودم بگم بهتره... به هرحال مقاومت می کنیم و سکوت رو می شکنیم٬ بالاخره بهتر از هیچیه نه؟

من از کجا اومدم؟ از یک خانواده سنتی که تو این چند سال اخیر یه نمه مدرن شدن. همون طور که بعضی دوستان حدس زدن وضع مالی خونواده ام٬ ای شکر خدا٬ و البته تحصیل از الزامات خانواده بود. قانون خونه می گفت همه باید بالای لیسانس باشن٬ این قانون رو مادرم گذاشته بود و تا همین الآنشم به شدت ازش دفاع می کنه.
پدر و مادر من با هم فامیل و طی یک پروسه فوق العاده سنتی و اجباری ازدواج کرده بودن. مادرم با هزار مصیبت خانواده اش رو متقاعد کرده بود اجازه بدن دبیرستان بره٬ اما دیگه زورش به دانشگاه نرسیده بود و باید می رفت خونه بخت. به فاصله یک سال بعد از ازدواجش هم درگیر بچه داری شد و عملن درس خوندنش نیمه کاره موند. پدرم (که خودش هم اون موقع دانشجو بود) اوایل سعی کرده بود مادرم رو برای درس خوندن تشویق کنه اما زندگی توی یه شهر غریب٬ دو تا بچه پشت سر هم و تمام قید و بندهای سنتها و مراسم خانوادگی سد راه مادرم شد. شاید اگه می خواست می تونست٬ از هم نسلهاش می شناسم اونایی رو که خواستن و تونستن اما به نظرم مادر من بدجوری سرخورده شده بود. شاید احساس می کرد قربانی شرایط شده٬ آرزوهاش توی خونه داری و شوهرداری و بچه داری خلاصه نمی شد اما حبسش کرده بودن... به شدت عصبی و آزرده بود اما نهاد سنتی خانواده بهش اجازه اعتراض نمی داد. پس خشمش متوجه افرادی شد که اعتراض بهشون "مجاز" بود!
وقتی تمام بچگیم رو مرور می کنم٬ یاد ندارم روزی غذام دیر شده باشه یا لباس مورد علاقه ام نشسته مونده باشه. یاد ندارم روزی به خاطر بی توجهی مادرم بلایی سرم اومده باشه. اما یادی از آغوش پرمهر مادری که اینهمه ازش داد سخن می دن هم ندارم. برامون غذا می پخت و نفرینمون می کرد٬ برامون لباسهای قشنگ می خرید و بهمون بدوبیراه می گفت. مرتب می گفت کاش شما رو نداشتم٬ اگه به خاطر شما نبود یه لحظه هم با این مرد زندگی نمی کردم٬ زندگیم فنا شده و شما حتا قدر اینم نمی دونین... دست بزن داشت. خب خیلی از پدرومادرهای نسل ما داشتن. اما خدایی خیلی بد می زد! یاد دارم وقتهایی رو که زیر مشت و لگد از حال رفته باشم.
پدرم... کاری به کار ما نداشت. نمی دونم از کی٬ اما عادت کرده بود آرامشش رو بیرون خونه پیدا کنه. از نظر مالی دریغ نمی کرد نه از ما نه از مادرم. اما کاری نداشت که توی خونه اش چی می گذره. می گفت براتون همه چی فراهم می کنم دیگه چی از جونم می خواین. یه روز تو اوج درگیریهام با رضا بهش گفتم بابا به خدا پول نمی خوام! آخه چرا نمی تونیم مثل یه پدرودختر بشینیم باهم درددل کنیم؟ گفت هوم... تقصیر مامانته!
از ده سالگی به بعد درجریان دوست و رفیقهای مونث پدرم بودم. مادرم هر از گاهی شک می برد که پدرم با فلان خانم فامیل یا بهمان خانباجی همسایه رابطه داره اونوقت خونه ما چنان محشری می شد که بیا و تماشاکن! چقدر از شکهاش واقعی بود؟ نمی دونم. واقعن نمی دونم! فقط می دونم که پدرم به ازدواجش وفادار نبود و تلاشی هم برای انکار این مطلب نداشت.

من از یه همچین خانواده ای اومدم... رضا از چه خانواده ای اومده بود؟

تار و پود خانواده رضا با سنتهایی بافته شده بود که کسی توضیحی براشون نداشت. پدرش کوچکترین علاقه ای به معیارهای زندگی سنتی ایرانی نداشت. این که درس بخون٬ سربازی برو٬ کار گیر بیار٬ زن بگیر٬ بچه دارشو٬ پول دربیار... پدرش خوشتر داشت به سبک جهانگردهای غربی با یه کوله پشتی و یه گیتار همه دنیا رو بگرده. استعداد هنری فوق العاده ای داشت. اما خانواده مجبورش کرده بود به رشته تحصیلی که دوست نداشت٬ به کار دفتری یکنواخت و خسته کننده و ازدواج با زنی که نمی شناخت... و مادر رضا... درحالی که پسرهای خونواده شون برای تحصیل راهی اروپا و آمریکا می شدن٬ به جبر دختر بودنش اجازه پیدا نکرد برای تحصیل به یکی از شهرستانهای نزدیک بره. ناچار شد رشته دیگه ای بخونه که درکنار خونواده اش باشه و بعد ازدواج و بلافاصله بچه دار شدن...
پدر و مادر رضا با هم زندگی می کردن اما عملن جدا ازهم. مادرش تمام مسئولیت زندگی رو عهده دار بود. با دست خالی و فقط تکیه به تواناییهای خودش بچه هاشو بزرگ کرد. پدر فقط نظاره گر بود و سرگرم خلوت خودش. رضا اولین بچه بود و به طور سنتی تمام مسئولیت پدر بهش رسید. وقتی من به عنوان عروس وارد خانواده رضا شدم با کمال تعجب متوجه شدم که توی تصمیم گیریها٬ نگاه فامیل به مادر هست و رضا. انگار پدر وجود خارجی نداشت! و جالب توجه اینجا بود که این مسولیت "پدربودن" از دوازده سالگی به عهده رضا گذاشته شده بود.
رضا عاشق مادرش بود. تمام هستیشو مدیون مادر می دونست و بعد٬ حس عشق و مسئولیت فوق العاده ای نسبت به خواهر و برادرش داشت. مادر هم عاشق بچه هاش بود٬ اما رضا براش بزرگترین تکیه گاه هم بود. آزادی عملی که رضا تو خونه شون داشت بی نظیر بود. همیشه حرف آخر رو اون می زد٬ همه وظیفه داشتن خواسته هاش رو تامین کنن٬ درعین حال تو مشکلات اون باید سپربلای خانواده می شد و از خواسته هاش می گذشت. گاه گاهی که برام درددل می کرد٬ حس می کردم خاطرات درافتادن با مسایل زندگی یک مرد بالغ تو چهارده سالگی٬ بیشتر از اون که مایه مباهاتش باشه مایه خشم و سرخوردگیشه.

خلاصه ما این بودیم. خیلی وقتها تو زندگی مشترکمون٬ اون وقتها که از استیصال و خشم های های به گریه می افتادم٬ رضا رو٬ خودم رو٬ پدرش رو٬ پدر و مادر خودم رو لعنت می کردم و هرکدوم رو به نحوی مسبب بدبختیم می دونستم. اما واقعن کی مقصر بود این وسط؟ هرکس رو می دیدی خودش به نوعی قربانی شده بود.

اینه که می گم دنبال مقصر گشتن تو این قبیل موارد اتلاف وقت و انرژیه. اگر روی اصل مطلب متمرکز بشیم نتیجه بهتری عایدمون می شه.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 6:52  توسط رویا  | 

ماه عسل

خب دیگه تحلیل محلیل بسه  با خودم گفتم امروز خاطره ماه عسل رفتنمون رو تعریف کنم. قبل از ازدواج شنیده بودم که ماه اول ازدواج ماه عسله و ماههای بعدی ماه حنظل! الآن که فکرشو می کنم به نظرم ازدواج مثل شراب می مونه: هرچی کهنه تر بشه بهتر می شه! چون معمولن ناسازگاریهای و سوءتفاهمها با گذشت زمان رنگ تفاهم می گیرن. البته کمترین لازمه اش اینه که هر دوطرف برای اونچه که زندگی مشترکشون نام داره ارزش و احترام قایل باشن. بگذریم.

گفتم که ماه اول ازدواجمون به دوندگی و کلاس رفتن و خونه گرفتن و اینها گذشت. یکی دو ماه بعدش هم خونه یه کم روبه راه شده بود هم کلاسهامون روی روال افتاده بود٬ تصمیم گرفتیم سه روز بریم مسافرت که مثلن این خستگیها و فشارها رو جبران کرده باشیم و بتونیم یه مقدار روی خودمون و رابطه مون تمرکز کنیم به جای فشارهای زندگی... خیلی تعریف یه جزیره رو شنیده بودیم که از شهرما شش-هفت ساعتی فاصله داشت. حساب خرج و مخارج رو کردیم (واقعن دستمون تنگ بود و چشم امیدمون به پدرم) و دیدیم هواپیما گرون درمی یاد. قرار شد با اتوبوس بریم تا یه شهر ساحلی و از اونجا با کشتی بریم به جزیره. به جاش هتل خوبی رزرو کردیم.

دوربین عکاسی نداشتیم. من معتقد بودم یه دوربین ساده ارزون بخریم اون قدری که کارمون راه بیفته با توجه به این که هیچ کدوممون عکاس حرفه ای نبودیم. رضا عقیده داشت باید دوربین اساسی بخریم که چندین سال دوربین باشه. بهش می گفتم با سرعتی که این جور وسایل تغییر می کنن هرچی بخری سال دیگه باید بذاریش سر پیاده رو٬ فرقی نمی کنه چی باشه! دست آخر بهم گفت دوربین رو به عنوان هدیه عروسی براش بخرم چون هیچ کس موقع عروسی بهش کادو نداده. با تعجب گفتم پس ساعت و حلقه و اون سکه هایی که برامون آوردن و...؟ گفت اونا که رسمه به من ربطی نداره! گفتم آخه بابا داره اینجا مخارج ما رو... گفت داره مخارج تو رو می ده٬ به خاطر تو این کارها رو می کنه نه به خاطر من! منم یه نفر که خرجی ندارم! گفتم یادته بابا گفت کادوی من به دامادم یه لپ تاپه٬ خودت گفتی پولشو می یام اینجا می خرم که کامپیوتر خریدی. اونجا موبایل هم برات خرید من دیگه روم نمی شه بهش بگم دوربین هم بخره... نتیجه دعوا و داد و فریاد و قهر بود که دست آخر با خرید دوربین مورد نظر رضا غائله ختم به خیر شد! (البته خودمونیما دوربینه هنوز داره کار می کنه )

قرار بود شب حرکت کنیم٬ منم قبل از حرکت خونه رو تمیز کردم و یه غذای سبک درست کردم که با خودمون ببریم. اتوبوس خیلی راحت بود تنها ایرادش این بود که ما نمی دونستیم اونجا چه کسایی از اتوبوس استفاده می کنن. برخلاف اتوبوسهای ایران٬ محیطش به هیچ عنوان خانوادگی نبود و من تمام مدت پشت رضا قایم شده بودم.

رسیدیم و اتاقمون رو تحویل گرفتیم. اتاق که چه عرض کنم٬ یه ویلای یک خوابه بزرگ و قشنگ کنار اقیانوس. دکور اتاق فوق العاده بود و صدای امواج آرامش بخش... با خودم فکر کردم چه جای رویایی برای ماه عسل! بعدترها که مهمونهای هتل رو دیدم٬ اکثرن زوجهای جوون بودن و چندتا زوج مسن اهل دل! خلاصه من تو همچین حال و هوای رومانتیکی بودم که رضا گفت شنیدم اینجا عرق ارزونه. بریم چندتا بطری بگیریم! قرار شد تا عصر که هوا آفتابی و گرمه کنار دریا بمونیم بعد بریم برای خرید.

نمی دونم چیزی رو که می خوام بگم٬ بگم یا نه... خب اگه قراره شهامت حرف زدن داشته باشم می گم! رضا هیچ توجهی به من نکرد. مایوشو پوشید و رفت تو آب. منم یه کم رفتم تو آب و چون پام خیلی درد می کرد (از ماجرای داغ کردن غذا) برگشتم. وقتی برگشت تو اتاق منو انداخت روی تخت... نه نوازشی٬ نه محبتی (البته کلن اهل ناز و نوازش نبود اما من امیدوار بودم که دست کم همچین جایی...) وقتی از جاش بلند شد حرفی زد که دلم رو تا ابد شکست. بدون این که نگاهم بکنه گفت خیلی حال داد٬ مرسی! و رفت تا لباس بپوشه که بریم برای خرید... این تصویر تو ذهن من حک شد: زنی که روی تخت افتاده مردی که بی خیال داره لباس می پوشه و بابت خدمات زن ازش تشکر می کنه! حالم از خودم به هم خورد٬ احساس کردم موقعیتی که دارم با موقعیت یه زن ب.دک.اره هیچ فرقی نداره. از قضا همون لحظه رضا دستشو کرد تو جیب شلوارش و من برام این حس پیش اومد که لابد می خواد بهم پول هم بده! موضوع خیلی احساسی و شخصی بود اما اثرش رو روی من گذاشت: از اون لحظه به بعد هرگز رابطه ما از یک موضوع دردناک اجباری فراتر نرفت.

رفتیم خرید. پادرد امونم رو بریده بود حتا یک بار از جلوی کلینیک رد شدیم به رضا گفتم بیا بریم تو من پام درد می کنه ولی توجه نکرد. من هم از غرولند تو مسافرت متنفرم سعی می کردم به قول معروف یار شاطر باشم نه بار خاطر! چون اونجا معاف از مالیات بود قیمتها فوق العاده ارزون بودن. من یه دامن و رضا یه تی شرت خریدیم. یه بلندر (که کلی کارم رو تو آشپزخونه راحت کرد) و یه عالمه شکلات... و البته دو شیشه بزرگ م.ش.روب که هرکدوم بالای چهل درصد الکل داشتن.

از داد و بیداد می ترسیدم. فقط به آرومی پرسیدم رضا همه اینا رو می خوای بخوری؟ گفت نه خریدم که ببریم. نشون به اون نشون که دو سوم یکی از شیشه ها همون شب تموم شد. رضا اولین آدم مستی بود که به عمرم دیده بودم. فکر می کردم آدمها مست می کنن که شاد باشن که آروم بشن بگن و بخندن. اما رضا وقتی مست می کرد عصبی و پرخاشگر می شد... بعدها فهمیدم قبل از ازدواج یک بار تو مستی سر یه نفر رو تو خیابون شکسته... حالا تو اون جزیره تو مملکت غریب مست کرده بود و گیر می داد به رهگذرها. با چندنفر نزدیک بود دعواش بشه٬ من زار می زدم و التماس می کردم دست از سر مردم برداره. تو یکی از این دعواها تلوتلوخورون افتاد زمین. دوربین هم از دستش افتاد و خورد زمین و داغون شد! (دوربین رو دست من نمی داد) خلاصه ماجرایی داشتیم. وقتی از اون به اصطلاح قدم زدن شبانه برگشتیم به هتل٬ از مستی روی پاش بند نبود. می خواست زودتر بره بیفته روی تخت. بهش گفتم خوابم نمی یاد و می خوام باز هم قدم بزنم. چندتا فحش بهم داد و رفت خوابید. (فحش دادن عادت مستیش بود. وقتی مست می کرد فحش می داد دلیل خاصی هم نداشت) من رفتم تو محوطه هتل. یه گروه اومده بودن موسیقی زنده اجرا می کردن کنار دریا. همه دورشون جمع شده بودن بعضی از زوجها می رقصیدن٬ بعضیها شونه به شونه هم تکیه داده بودن... منم به دریا٬ به قرص کامل ماه٬ به درختها٬ به نگاههای عاشقانه مردم زل زده بودم! فکر نمی کنم نیازی باشه از احساسم بگم...

فرداش روز مثبت تری بود. با این که هزینه اش خیلی سنگین بود غواصی رفتیم (از م.ش.روب خوردن خیلی بهتر بود!) عصر باز با هم قدم زدیم٬ شام خوبی تو یه محیط رومانتیک خوردیم و برگشتیم به هتل. البته تقریبن هیچ پولی برامون نمونده بود... و البته هر دو شیشه خالی شده بودن. فرداش اتاق رو تحویل دادیم. کشتی بعدازظهر حرکت می کرد. صبح رفتیم تله کابین سوار بشیم که مثلن کوه هم ببینیم! پای تکه کابین رضا یه شیشه دیگه تو همون شکل و شمایل قبلیها خرید. گفتم رضا تو رو خدا بسه دیگه! گفت نه اینو خریدم که ببریم با خودمون. بالای کوه شروع کرد به خوردن. هم می ترسیدم بگیرنمون (م.ش.روب هرجایی آزاد نیست) هم می دونستم حالش خراب می شه. می گفت هوا سرده می خورم گرمم بشه. وقتی اومدیم پایین می خورد چون "اگه بخوایم ببریمش شهر مالیات داره باید همینجا تمومش کنم!" دردسرتون ندم. سه ساعت وقت داشتیم که کشتی بیاد و رضا دیگه رو پاش بند نبود. پول هم اینقدری داشتیم که از ایستگاه اتوبوس خودمونو برسونیم خونه! روی یه نیمکت نشسته بودم. رضا که به عادت شروع کرد به فحش دادن٬ بهش گفتم دیگه نمی تونم تحمل کنم. (چه نادونی بودم! خیال می کردم با آدم مست می شه بحث کرد!) گفتم می خوام برگردم ایران. گفت گمشو رویا. خسته شدم از دستت. همه اش با آدم جروبحث می کنی. گفتم دقیقن همینه. می خوام گم بشم. تو هم اینجا اینقدر عرق بخور تا همه مشکلاتت حل بشه! داد زد احمق عوضی همه مشکل من تویی! ازت متنفرم نمی تونم تحملت کنم! گفتم خب می خوام برم. نگران چی هستی؟ ساکت شد. زد زیر گریه. گفت نرو رویا. من بدون تو می میرم!!!! فقط منو بفهم! من می خوام جوونی کنم! مگه همه جوونها چی کار می کنن؟!! درکم کن! اینقدر بهم گیر نده! یه ذره عرق خوردم این چه محشریه راه انداختی؟!! ... سه ساعت حرف زدیم و هیچی از توش درنیومد!

بالاخره کشتی اومد. بلیتها دست رضا بود و نمی دادشون به من. اومدیم پای کشتی که سوار بشیم دیدیم ای داد بیداد! رضا بلیتها رو انداخته توی آب! دیگه از اون وقتها بود که از فرط الکل توی خونش بیهوش بشه. داشت بیهوش می شد و براش فرقی نمی کرد کجا. اما من چی؟ پول نداشتیم دوباره بلیت بخریم تازه اتوبوس رو از دست می دادیم شب کجا می موندیم؟! اون قدر برای افسر کشتی قسم خوردم و گریه و زاری و التماس کردم که راهمون داد. رضا روی یکی از صندلیهای دم در بیهوش شد و من برای این که جلوی گریه مو بگیرم خودم رو به بازی با یه دختربچه ناز کوچولو سرگرم کردم که تمام مدت پدر و مادرش با نگاه ترحم آمیزی به من خیره شده بودن.

حالا رسیده بودیم به بندر و باید تا ترمینال اتوبوسمون پیاده می رفتیم. کشتی دیر اومده بود و ممکن بود اتوبوس رو از دست بدیم. اما مگه می شد رضا رو بلند کرد؟ اینقدر تو گوشش داد زدم تا به خودش یه تکونی داد. ساعت ۱۰ شب توی یه شهر غریب٬ ساکمون رو با یه دست گرفته بودم و با دست دیگه زیر بغل رضا رو٬ با پادرد وحشتناک خودمونو می کشیدم. با فریاد به رضا التماس می کردم تندتر راه بیاد اما نمی تونست. اتوبوس داشت راه می افتاد که رسیدیم (خدا رو شکر بلیت اتوبوس دست خودم بود). رضا می خواست کف اتوبوس بخوابه با فریاد راضیش کردم که روی صندلی بخوابه٬ حاضر نبود دست و پاشو جمع کنه و فقط روی یه صندلی جا بشه(!) راننده هم نمی ذاشت من بایستم می گفت خلاف قانونه. به هر مکافاتی بود رضا رو روی صندلی خوابوندم. تمام این مدت رضا نیمه خواب و نیمه بیدار بد و بیراه می گفت و من فریادزنان التماس می کردم و مسافرهای اتوبوس... یه عده مرد نیمه مست٬ شاید هم نئشه از زهرمارهای دیگه٬ قیافه های کثیف٬ نگاههای کثیف تر... نگاهشون و لبخندهاشون منو می سوزوند.

صبح نزدیکهای شهر رضا بیدار شد. پرسید من کجام؟ همیشه همین طور بود. از بیهوشی الکل که بیدار می شد هیچی یادش نمی اومد. گفتم داریم می رسیم. گفت ما کی سوار کشتی شدیم؟! نگاهش کردم و هیچی نگفتم. یه کم که گذشت و هوش و حواسش سرجاش اومد گفت تو اتوبوس عمیق خوابیدم یه کم قاطی کردم! خواستم بگم از برکت خواب عمیق اتوبوس بلیت کشتی رو انداختی تو آب؟! اما واقعن حوصله نداشتم. می خواستم برسم خونه٬ برم تو اتاق٬ در رو به روش قفل کنم که نتونه بیاد تو و یه دل سیر بخوابم. همین کار رو هم کردم.

به خدا گفتم خدایا منو از این کابوس نجات بده. بعد از این "ماه عسل" زندگی من کابوسی بود که تمومی نداشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 0:13  توسط رویا  | 

از کجا شروع کنم؟!

زندگی خودمو نمی دونم از کجا باید تعریف کنم. از اولین روزی که رضا رو دیدم؟ از وقتی با موافقت خونواده هامون رسمن نامزد شدیم؟ از روز عروسیمون؟... شایدم نه. شاید باید از خودم شروع کنم٬ به این سوال جواب بدم که اصلن این رویا کی هست و از کجا به کجا رسیده؟

می ترسم با شروع تعریف زندگیم از اول٬ وسطهاش کم بیارم... امروز فقط یه خاطره تعریف می کنم... دلم می خواد روزی اینقدر قوی بشم که بتونم اونچه گذشته رو بنویسم... اما بهتره از سنگ بزرگ شروع نکنم که علامت نزدنه

من و رضا یک هفته بعد از ازدواجمون از ایران رفتیم. نه من تجربه زندگی خارج از ایران رو داشتم نه اون٬ نه اون کسی رو اونجا داشت نه من. درواقع ماه عسل ما به ثبت نام کلاسهامون٬ شروع کلاسها٬ پیدا و اجاره کردن خونه گذشت. خونه رو که تحویل گرفتیم خیلی کثیف بود. واقعن کثیف بود ما هم نه شرکت خدماتی می شناختیم نه می تونستیم به آگهیهایی که می بینیم اعتماد کنیم چون جایی که بودیم امنیت درست حسابی نداشت. از هزینه کارگر هم می ترسیدیم چون واقعن هرچی پول داشتیم پدر من به عنوان هدیه ازدواج بهمون داده بود. این شد که تصمیم گرفتیم خودمون خونه رو تمیز کنیم.

اونجا حتا یک دوست هم نداشتیم و خیلی احساس تنهایی می کردیم. من توی کلاس با دختری دوست شدم اهل اروپای شرقی٬ تازه با همسرش ازدواج کرده بود و مثل ما تازه اومده بودن. به من گفت دوست داره با شوهرش بیان خونه ما و غذای ایرانی بخورن٬ منم خوشحال از این که دوست پیدا کردیم قبول کردم. این درواقع اولین مهمونی ما بود بعد از ازدواج و تو خونه خودمون.

هنوز کار نظافت خونه تموم نشده بود. حتا جاروبرقی هم نداشتیم. رضا کامپیوتر خریده بود و برای خونه اینترنت گرفته بود. دو روز تا مهمونی وقت داشتیم. من فرشها دستی جارو کردم و جمع کردم٬ تمام خونه رو شستم و طی کشیدم٬ وسایلی که هنوز توی چمدون بودن باز کردم٬ تمیز کردم و چیدم. رضا با من اومد خرید. برای خودش یه شیشه بزرگ م.ش.ر.و.ب خرید و رفت پای کامپیوتر و تا نیم ساعت قبل از اومدن مهمونها از اتاق بیرون نیومد. شام قورمه سبزی و زرشک پلو درست کرده بودم و وقتی رفتم دوش بگیرم از خستگی و اضطراب چشمهام سیاهی می رفت. یه کم از رضا دلگیر بودم که بهم کمک نکرده اما با این فکر که خب روز اولی که وارد خونه شدیم اون دیوارهای آشپزخونه رو شست و نباید زیاد ازش توقع داشته باشم٬ خودم رو آروم کردم.

خلاصه دوستم و شوهرش اومدن. برخوردشون چندان گرم نبود٬ اینو به حساب اختلاف فرهنگی گذاشتیم و سعی کردیم نهایت پذیرایی ممکن رو ازشون بکنیم. خانمه سردرد داشت و چون باردار هم بود زیاد بعد از شام نموندن و خداحافظی کردن. وقتی رفتن من از خستگی روی پام بند نبودم. رضا هم نگاهی به من انداخت و بدون این که به چیزی دست بزنه با م.ش.ر.و.ب.ش برگشت سروقت کامپیوتر. یه کم جمع و جور کردم و به خودم گفتم اشکال نداره می رم می خوابم بقیه کارها باشه واسه فردا.

فردا صبح زود بیدار شدم. تجربه مهمون داری که به اون شکل نداشتم٬ کلی هم تشریفات به جا آورده بودم این بود که تموم آشپزخونه شده بود ظرف کثیف. شروع کردم به شستن و جمع کردن. رضا یکی دو ساعت بعد بیدار شد. بهش چایی دادم و گفت صبحانه نمی خواد. نشست پای کامپیوتر تا حدودهای ۱۲ ظهر که اومد توی آشپزخونه و ناهار خواست. غذایی که از مهمونی مونده بود گرم کردم تا باهم بخوریم. (ماکروویو هم نداشتیم و باید روی گاز گرم می کردم)

غذا که گرم شد میز رو چیدم و صداش کردم برای ناهار. اومد نشست پشت میز براش غذا کشیدم. یه قاشق خورد و بعد قاشق رو پرت کرد تو بشقاب. گفت چرا این قدر داغه؟ گفتم خب روی گاز بوده٬ گرمش کردم دیگه. می بینی بخار ازش بلند می شه. صداشو بلندتر کرد و گفت پس غذا رو گرم نکردی٬ داغ کردی!

خنده ام گرفت. با خنده و لحن ملایمی به آرومی گفتم چه بهانه بامزه ای. داد کشید چی گفتی؟! کم کم داشتم عصبانی می شدم. تو چشماش نگاه کردم و گفتم این بهانه رو باید تو تاریخ ثبت کنن! غذا گرم نیست٬ داغه! یه ذره صبر کن خنک بشه دیگه!

شروع کرد به فریاد کشیدن. طوری فریاد می کشید که شیشه ها می لرزیدن. اون قدر بلند که درست نمی فهمیدم چی می گفت! فقط فهمیدم که داره می گه تو هیچ کاری نمی کنی و همه اش قیافه می گیری و الکی می گی من بهانه می گیرم٬ من بهانه نمی گیرم٬ اما اگه خیلی دلت می خواد باشه٬ می دونم از این به بعد چطور باهات رفتار کنم که حد خودتو بفهمی... حرفهاشو٬ ربطشونو به هم٬ منطقش رو اصلن نمی فهمیدم. فقط احساس کردم خشم و خستگی داره خفه ام می کنه. یک دفعه داد زدم خجالت بکش رضا! می دونی همین امروز از چه ساعتی تا الآن ایستادم سرپا؟! سه روزه دارم می دوم این عوض خسته نباشیدته؟ چنان با سرعت از جام بلند شدم که صندلی پشت سرم افتاد. برگشتم برم طرف اتاق که از پشت هلم داد. افتادم زمین. کمرم خورد به تیزی کنج دیوار و پای راستم خیلی بدجور پیچ خورد٬ انگار یکی از استخونهای کوچیکش شکست. از درد نفسم بند اومد اما قبل از این که بتونم واکنشی نشون بدم رضا موهامو گرفت و کشون کشون بردم تو اتاق. از ترس جیغ کشیدم. پرتم کرد روی تخت و مشتش رو گره کرد و گرفت جلوی صورتم. داد زد خفه شو سلیطه غربتی وگرنه صورتتو له می کنم. واسه من میز و صندلی پرت می کنی؟! صداتو واسه من می بری بالا؟!

چندبار سعی کردم از جام بلند بشم اما دوباره پرتم می کرد. یک ساعتی بی وقفه فریاد کشید. می گفت کولی بازی و هوچی گری درمی یارم. الکی بهانه می گیرم. باید آدمم کنه!... تنها راهش این بود که بی صدا گریه کنم و البته حتمن نگاش کنم و به فریادهاش گوش بدم! چون اگه با صدای بلند گریه می کردم داد می زد داری کولی بازی درمی یاری٬ اگر سرم رو تو بالش قایم می کردم٬ بالشو ازم می گرفت و با مشت تهدیدم می کرد. خلاصه یک ساعتی به همین منوال گذشت تا آروم شد. منو ول کرد و یه استکان دیگه از اون زهرمار برای خودش ریخت و رفت پای کامپیوتر. بالاخره تونستم سرم رو تو بالش فرو کنم و یه دل سیر اشک بریزم و تازه حس کنم چقدر بدنم درد می کنه...

نیم ساعت بعد اومد و با لحن آرومی گفت رویا پاشو ناهارتو بخور. گفتم نمی خوام اشتها ندارم. گفت پاشو الکی ناز نکن! اگر نخوری ناراحت می شم! از ترس از جام پاشدم. لنگون لنگون رفتم طرف میز. یه قاشق از غذای سرد ماسیده گذاشت تو دهنم و با لحن آمرانه ای گفت یاالله بخور! فکر کردم شاید می خواد از دلم دربیاره٬ خب شاید مهربونیش این مدلیه. با خودم گفتم تقصیر من هم بود باید آشتی کنیم. غذا رو به زور قورت دادم و با لحنی که سعی می کردم مهربون باشه گفتم تو هم ناهارتو بخور رضا. قاشق رو انداخت توی بشقاب و گفت نمی خوام٬ اشتها برام نذاشتی... و دوباره رفت.

دو هفته ای کمردرد کشیدم و بیشتر از سه ماه پادرد. از ترس این که به کولی بازی و الکی شلوغش کردن متهم نشم دکتر هم نرفتم. فقط می لنگیدم و سعی می کردم درمقابل غرغرهای رضا که چقدر نازنازی هستی بی تفاوت بمونم.

حب اینجا خیلی سوالها مطرحه. از جمله این که چرا مثل اون وانمود کردم هیچ اتفاقی نیفتاده؟ چرا تحمل کردم؟ اصلن منی که قبل از ازدواج هم از رضا کتک خورده بودم چرا باهاش ازدواج کردم؟! چرا نرفتم دکتر و همه چیزو براش تعریف نکردم و ازش تو مملکت غریب کمک نخواستم؟ وقتی امثال این ماجراها بارها و بارها تکرار شد چرا کوتاه اومدم؟... خلاصه ترین جوابی که می شه به این قبیل سوالها داد اینه که: خشونت جسمی معمولن با خشونت روانی شدیدی همراهه که در اغلب موارد آسیب روحی خیلی خیلی وسیع تر از آسیب جسمی می شه٬ مخصوصن برای کسی که زمینه پذیرش خشونت رو هم از کودکی داشته باشه. اگر درگیر خشونت خانگی هستین٬ اول از همه باید به فکر غلبه بر خشونت روانی مساله باشین. تو پست بعدی این موضوع رو بیشتر بررسی می کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 5:18  توسط رویا  |