منتظر جواب ویزا بودیم از سفارت و می دونستیم که امید چندانی نباید داشته باشیم. یه روز آرمین رفته بود دنبال کارهای مهاجرتش. رضا خودش رفت م.شروب خرید و از صبح نشست به خوردن. سعی کردم کاری به کارش نداشته باشم. عصر آرمین زنگ زد و گفت یکی از دوستهاش رو دیده و رضا دعوتشون کرد بیان خونه برای شام. آرمین قبول نکرد و برنامه این شد که با دوستش بیان خونه و از اونجا با رضا برن شام بخورن و ب.یلیارد بازی کنن. وقتی اومدن شش تا آب.جو با خودشون آورده بودن که رضا علی رغم تمام م.شروبی که از صبح خورده بود با اونها همراه شد. جدن خوش نداشتم مخصوصن جلوی مردی که برای اولین بار تو عمرم می دیدم با رضا کل کل کنم. فقط باهاشون سلام علیک کردم و رفتم تو اتاق خودمون در رو بستم. صدای رضا رو می شنیدم که به دوست آرمین اصرار می کرد شب بیاد مثل آرمین خونه ما بمونه.
وقتی رفتن نفس راحتی کشیدم. اشتهای شام نداشتم٬ برای خودم چای دم کردم و نشستم به تلویزیون دیدن. ساعت از نصف شب گذشته بود که سه تایی پیداشون شد. هرسه مست بودن اما حال رضا واقعن خراب بود. از دوطرف زیربغلهاشو گرفته بودن و تقریبن روی زمین می کشیدنش. آرمین و رفیقش با من سلام علیک کردن و همچین که رضا رو ول کردن افتاد زمین. بهشون گفتم اگر می خوان بخوابن تو اتاق آرمین رختخواب اضافه گذاشتم و بعد خم شدم و آروم به رضا گفتم پاشه بره تو جاش بخوابه. البته می دونستم بی فایده است. آرمین و دوستش تشکر کردن. دوستش گفت ترجیح می ده بره خونه خودش و آرمین گفت اون هم باهاش می ره و شب رو اونجا می مونه. یه دفعه رضا مست و لایعقل ازجاش بلند شد.
رو به آرمین و رفیقش داد زد واسه چی نمی مونین؟ این رویا حرفی زده بهتون؟ غلط کرده بخواد بیرونتون کنه! من سرم رو انداختم پایین. این دوتا نگاهی به هم انداختن و آرمین به آرومی به رضا گفت رویا که حرفی نزده خیلی هم به ما لطف داره. ما نمی خوایم مزاحم باشیم٬ می خوایم شما راحت باشین. رضا فریاد کشید: من راحتم! من خیلی راحتم! و شروع کرد به درآوردن لباسهاش. افتضاحی بود. آرمین سعی می کرد آرومش کنه و من رفتم تو اتاق که ملحفه ای چیزی بیارم بندازم روش. آرمین حریفش نمی شد. وقتی ملحفه رو آوردم دیدم این دوتا عملن از خونه فرار کردن و اینقدر سریع رفتن که در رو پشت سرشون باز گذاشتن. رضا کف سالن بدون هیچ لباسی افتاده بود و مرتب عربده می کشید. حرف مفهومی نمی زد فقط بلند بلند فریاد می کشید انگار شکنجه اش می کردن. یه کم ایستادم نگاهش کردم. به تشنج افتاد. با لگد زد دوتا از صندلیها رو انداخت. محکم زد زیر میز و لیوان روی میز افتاد و شکست. فرش رو دور خودش لوله کرد. کف سالن می غلتید و فریاد می کشید.
نمی دونم اگر اون لحظه اسلحه داشتم اونو می کشتم یا خودم رو. ملحفه رو نزدیک بهش چنان محکم کوبیدم به زمین که گرد و خاک بلند شد. فریادش قطع شد و چشمهاشو باز کرد. به چشمهای قرمز بی حالش نگاه کردم و دوباره دیوونه شدم. ملحفه رو برداشتم و دوباره کوبیدم زمین. چندبار این اتفاق تکرار شد٬ هردو دیوونه شده بودیم. چشمهاشو که بست هیچ رمقی برام نمونده بود. تا صبح بیهوش همون جا موند و دیگه صداش درنیومد. من رفتم تو اتاق و در رو بستم.
با خودم فکر کردم باید برم. اما نصف شبی تو این شهر بی دروپیکر کجا برم؟ فکر کردم الآن بیهوشه. صبح به محض این که آفتاب زد می رم. اما کجا می رم؟ فکر کردم برگردم ایران؟ نه فایده نداره روز از نو روزی از نو. تازه برگردم ایران کجا٬ خونه کی؟! اون سفر که تو تهرانش سر از هتل درآوردم! بعدم اومدیم یک در هزار ویزام درست شد. اون وقت چی کار کنم اگر بزنه ممنوع الخروجم کنه اونجا؟ اینهمه زحمت کشیدم برای این دانشگاه لعنتی! فکر کردم وسایلم رو جمع می کنم و می رم هتل. می مونم تا جواب ویزا معلوم بشه. اگر ویزا داده بودن که می رم و اگر جرات داره بیاد دنبالم (به خودم می گفتم اونجا غربه ناسلامتی!) اگر هم ویزا ندادن که بالاخره اینقدر صبر می کنم تا تکلیف پدرومادرم روشن بشه برگردم ایران خونه یکیشون.
تا صبح به فکروخیال گذشت. مدارکم رو با یه مقدار پول و یه دست لباس گذاشتم توی کیف بزرگی که داشتم. ساعت حدود شش صبح بود. بی حال و بی رمق افتاده بودم روی تخت. گاهی خوابم می برد و وحشت زده از خواب می پریدم. باید کم کم آماده می شدم برای رفتن که... رضا بیدار شد. هنوز مستی از سرش نپریده بود و نفسش بخار الکل بود. اومد تو اتاق نگاهی به من انداخت و گفت چیه شال و کلاه کردی؟ خودش رو انداخت روی تخت و گفت بیا اینجا! از جام پا شدم و گفتم ولم کن رضا. حوصله تو ندارم. از اتاق رفتم بیرون. پشت سرم داد زد چه مرگته؟ باز غلط کردیم یه شب عرق خوردیم؟! برگشتم و گفتم اختیارداری! جنابعالی بنده رو به غلط کردن انداختی!
دستی از پشت شونه هامو گرفت٬ برم گردوند و چسبوندم به دیوار: به غلط کردن افتادی ها؟! محکم می کوبیدم به دیوار: غلط کردی ها؟! پشیمون نشی پس فردا؟ حرفت رو پس نگیری که بد غلطی کردی! کدوم گوری داشتی می رفتی؟! نفسم به شماره افتاد. از بوی الکل نفسش به خفگی افتاده بودم و ترس عقلم رو از کار انداخته بود. چند بار سعی کردم بگم: داشتم می رفتم... داشتم می رفتم... یک لحظه از زدن دست برداشت. منو محکم گرفت و تو چشمهام نگاه کرد: ها؟! کجا؟؟ من من کنان گفتم داشتم می رفتم حموم! یک دفعه ولم کرد. خندید و گفت بفرمایین!
حماقت محض بود! الآن که فکرشو می کنم می بینم چرا نگفتم می خوام برم سرکوچه خرید کنم٬ یا چه می دونم یه بهانه دیگه ای. باور نمی کرد اما به هرحال یه تلاشی کرده بودم: حالا بدترین کار ممکن رو کرده بودم. رفتم تو حموم و در رو قفل کردم. از ترس می لرزیدم. همه جا ساکت بود. با خودم فکر کردم شاید دوباره بیهوش بشه. خب بد نشد! تا من یه دوش بگیرم و یه کم آروم بشم اون هم اگه شانس بیارم دوباره می خوابه اگه شانس نیارم هم باز آروم تر از الآنش می شه. سکوت رو نشونه خوبی تفسیر کردم. لباسهام رو درآوردم و رفتم زیر دوش (حماقت محض). یک دقیقه نگذشته بود که رضا با لگد در حموم رو شکست. فرصت جیغ کشیدن پیدا نکردم. با موهام منو کشید بیرون و پرت کرد روی زمین. تا اومدم بلند بشم روم تف انداخت و کمربندش رو برداشت.
وحشتناک بود. حالا که دارم تعریف می کنم به نظرم واقعی نمی یاد. انگار یه فیلم خشن دیدم! هنوزهم انگار باورش نکردم! اما موضوع فقط ضربه هایی که خوردم نبود. اونچه تا ابد یادم می مونه حرفهایی بود که درخلال عربده کشیدنها و تف انداختنها بهم زد. حرفهایی که دیدم رو نسبت بهش خیلی تغییر داد.
فحشهای بی نهایت رکیکی نثار پدرم کرد. من رو متهم کرد که با سامان یا سهند رابطه داشتم و کل ماجرای ایران موندن من به این دلیل بوده (اصرار می کرد اعتراف کنم با کدومشون بودم!) سر جریان عقدنامه کلی بدوبیراه نثارم کرد که بی هیچ حقی عقدنامه مون رو پیش خودم نگه داشتم و با پست فطرتی نمی ذارم مادر بیچاره اش از وام ازدواج ما استفاده کنه و این کمکی باشه براش (عقدنامه رو برداشت که همون روز برای مادرش بفرسته) و کلی حرف بی ربط دیگه... اما از همه مهم تر برای من این جمله اش بود: تو بچه لوس ننر نازپرورده حالیت نیست من چی کشیدم تو زندگی. از آدمهایی مثل تو و ایل و تبارت متنفرم که از بالا به آدم نگاه می کنن. حالا وقتشه یکی مثل اون بابای نوکیسه ات تقاص پس بده. خیال می کنه توپ تکونش نمی ده ولی حالا توله اش دست منه! مردک چطور جرات کرد زنگ بزنه به من بگه واسه دخترم گردن کلفتی می کنی! آره گردنم کلفته! این دختر....ت رو می کشم ببینم .... داری نطق بکشی؟!
دیگه گریه نمی کردم. آه و ناله هم نمی کردم. خیس و مچاله افتاده بودم روی زمین و فقط گوش می دادم و فکر می کردم. کجای کار بودم با این مرد؟ واسه تسکین کدوم عقده با من ازدواج کرده بود؟ چی باعث شده بود فکر کنم دوستم داره؟ کی از بالا بهش نگاه کرده بودم؟ مگه خودش اصرار نکرده بود از ایران بریم؟ مگه بارها بهش نگفته بودم اگر ناراحتی برگردیم؟ مگه هوای خونواده اش رو نداشتم؟ کی ازش چیزی خواسته بودم مافوق توانش؟ این همه نفرت و کینه از کجا اومده بود؟ من فقط تو خودم جمع شده بودم و فکر می کردم. هیچ واکنشی نشون نمی دادم. حتا وقتی ازم رابطه خواست هیچ واکنشی نشون ندادم.
هرچی به دهنش می اومد گفت و هرکار دلش می خواست کرد. بعد رفت تو پذیرایی ته بطری م.شروب شب قبل رو سرکشید و با صدای بلند گفت: این درس عبرتی باشه برات تا دیگه جلوی من ملحفه نکوبی زمین! با خودم فکر کردم: پس تو مستی اونقدرها هم بیهوش و حواس نیست!
تا شب همونجا موندم. گیج و گنگ. به ظاهر خوابم می برد اما خواب نبود. انگار حواسم موقتن از کار می افتاد و دوباره برمی گشت. تو دنیا نبودم دیگه. چندبار انگار از پشت یه پرده دیدمش که اومد. یه بار برام بالش آورد یه بار چیزی روم انداخت یه بار یه لیوان برام آورد و اصرار کرد بخورم و نتونستم. شب صدای آرمین رو شنیدم که اومد. شنیدم رضا بهش گفت دیشب کجا رفتین٬ اونهم گفت رفتیم خونه فلانی٬ تو بهتری؟! رضا گفت آره بابا یه کم زیاد خورده بودم. شنیدم آرمین سراغ منو گرفت٬ رضا بهش گفت سرش درد می کنه قرص خورده خوابیده.
صبح که بیدار شدم هنوز درد داشتم ولی حالم بهتر بود. رضا تو اتاق نبود. رفتم دوش گرفتم (در حمومی رو شکسته بود که به اتاق خودمون باز می شد. خونه دوتا اتاق دیگه داشت که حموم جدا داشتن) لباس پوشیدم و اومدم بیرون. رضا تو پذیرایی نشسته بود. تا منو دید ازجا پرید و گفت سلام بانو! حالت چطوره عزیز٬ بهتری؟ نگاهش نکردم. فقط گفتم از روی کاناپه من بلند شو. بلند شد و گفت بفرمایین. بشین تا برم برات چای بیارم. نشستم و نگاهی به سالن انداختم. سالن تمیز بود و تمام شیشه های م.شروب جمع شده بود. آرمین از اتاقش اومد بیرون. سلام کرد و گفت سردردت بهتر شده رویا؟ نگاهی بهش انداختم و گفتم ممنون. ظاهرن قیافه ام خیلی تابلو بود چون آرمین لبش رو گاز گرفت و سرش رو انداخت پایین. رضا با دوتا چایی از آشپزخونه اومد بیرون و به آرمین گفت تو هم بیدار شدی؟ خب تو دیگه برو واسه خودت چایی بریز. آرمین برگشت تو اتاقش. رضا لیوان چای رو دست من داد و گفت بفرما خانمم. برنامه امروزت چیه؟ دوست داری جایی بریم؟ نگاهش کردم: رضا! گفت: جان رضا؟ گفتم: تفهایی که دیروز بهم انداختی٬ تو روحت! سرش رو انداخت پایین. گفت قبول دارم. معذرت می خوام رویا. تو خانمی. تو بزرگی. تو ببخش!
آرمین رفت تو آشپزخونه. رضا صداش کرد و گفت بیا اینجا٬ من و رویا یه تصمیمی گرفتیم که می خوایم تو هم بدونی. آرمین با خنده گفت بله یادم نرفته شما منو به فرزندخوندگی قبول کردین! امر بفرمایین پدرجان! رضا گفت از امروز دیگه تو این خونه م.شروب نمی یاد. من به رویا قول دادم که دیگه نمی خورم٬ شما هم اگر می خوای بخوری بیرون خونه بخور. آرمین گفت خیلی هم عالیه. موافقم. به رضا نگاه کردم. چقدر دلم می خواست داد بزنم و مثل خودش هرچی از دهنم درمی یاد بهش بگم... کاش این کار رو کرده بودم!
رضا همون روز دعوامون عقدنامه رو برای مادرش فرستاده بود. خسته و مستاصل بودم و بی نهایت دلم می خواست با کسی درددل کنم. هیچ کس رو نداشتم. تنها راهی که به نظرم رسید ایمیل دکترنون بود. به دکترنون ایمیل زدم و ماجرا رو تعریف کردم. براش نوشتم که خسته شدم٬ احساس می کنم صدسال پیر شدم٬ دیگه نمی تونم رضا رو تحمل کنم و راه به جایی ندارم. برام درجواب نوشت تو یا رضا رو خیلی دوست داری که تحملش می کنی یا تو شرایط فلج شدی که هیچ کدومش قابل قبول نیست. تو نباید همچین وضعیتی رو تحمل کنی و باید طلاق بگیری یادت باشه جدایی آخر دنیا نیست. تو ترسو و ضعیف بار اومدی وگرنه با همون برخورد اول کاسه کوزه تو جمع می کردی. خواستم براش بنویسم که دکترجان من کاسه کوزه مو جمع کرده بودم٫ شما گفتی این کار درست نیست شما گفتی بیماری رابطه ما سرماخوردگی ساده است نه تومور سرطانی شما گفتی رضا منظوری نداره از کتکهاش٫ حالا که من دوباره بی هیچ پناهی تو مملکت غریب گیر کردم می گی فلج شدی٬ طلاق بگیر بیا بیرون؟؟؟؟؟؟ با خودم گفتم بی فایده است. تو این شرایط کل کل کردن با دکترنون رو کم دارم فقط. دیگه جوابی به ایمیلش ندادم.
از سرجریان عقدنامه خیلی دلخور بودم و فوق العاده بدبین شده بودم. با خودم فکر کردم اگر به خاطر مادرش هرکاری می کنه هیچ دلیلی نداره بذارم بیشتر از این از بابا سواستفاده کنه. برای اولین بار تو زندگی مشترکمون تصمیم گرفتم بازی کنم. به خاطر پول! شهریه رضا هنوز تو حساب مشترک با هما بود. خوش نداشتم مادرش زنگ بزنه و رضا رو تشویق کنه که با این پول بره درس بخونه بعد از تمام حرفهایی که درباره بابا زده بود. تو همون هفته یه روز که رضا نبود زنگ زدم به هما. بهش گفتم پول رو هرچه سریع تر منتقل کنه به حساب خودش. گفتم ببین هما نمی دونم چی می شه. ممکنه رضا بهت زنگ بزنه٬ ممکنه خودم بهت زنگ بزنم با گریه ازت خواهش کنم پول رو بفرستی اما این کار رو نکن. اگر منو دوست داری این کار رو نکن. هما گفت معلوم هست تو خونه شما چه خبره؟ عین مقتولهای سریالهای پلیسی حرف می زنی! چه جوری این پول رو نگه دارم٬ این مال تو هستش! گفتم زندگی من از هر سریالی اکشن تره! موضوع رضا نیست خونواده اش هستن (دروغ محض!) تو پول رو بردار کارت هم نباشه. امانت پیشت باشه تا دست کم یک سال دیگه. هما قبول کرد.
اگر یک کار درست تو زندگیم کرده باشم همون بازی کثیف بود! اگر دیر جنبیده بودم اون پول خرج شهریه رضا هم نمی شد بلکه می رفت برای فرستادن داداشش به خارج! حالا تعریف می کنم چی شد که به اونجا رسیدیم.
هنوز یک هفته از دعوامون نگذشته بود. رضا مهربون شده بود و من سرسنگین. یه روز مادرش زنگ زد خونه. من گوشی رو برداشتم و تعجب کردم چون معمولن زنگ می زد به موبایل رضا. سلام و احوال پرسی گرم و نرمی با من کرد من هم تحویلش گرفتم. گفت رویا جون دلم خیلی براتون تنگ شده. مخصوصن نگران نوشین هستم که رفته یه شهر دیگه. با اجازه تون بلیت گرفتم بیام دو هفته بهتون سربزنم. اجازه می دین مزاحمتون بشم؟ گفتم اختیار دارین مادرجون! شما قدم به روی چشم ما می ذارین. منتظرتون هستیم.